مرثیه برای تمساح
مضمون خبر این بود: یک وبلاگ نویس اعدام شد. میتوانست یک فاجعه باشد. محمدرضا فراخوان داده بود که در این باره بنوسیم تاخونش پایمال نشود. دستم به نوشتن نرفت چون نمیتوانستم باور کنم. اگرچه در این سالها گاه برخوردهای خارج از چارچوب و قوانین در برخورد با منتقدید را دیدهبودم ولی در تصورم نمیگنجید که فردی بخاطر وبلاگ نوشتن اعدام شود.
متاسفانه دستگاههای رسمی هم آنقدر در این سالها دروغ گفتهاند که نشود به آنها اعتماد کرد. این بود که سعی کردم از مجراهای مختلف پیگیر ماجرا شدم. دیروز تقریبا مطمعن شدم که ماجرا چیز دیگری است.
اسم عبدالمالک ریگی را شنیدهاید؟ من هم خیلی دربارهاش نمیدانم. فقط میدانم که که بسیاری از هموطنمان به دست او و گروهش بدون هیچ دلیلی به قتل رسیدهاند؛ آنهم به وحشیانهترین شکلاش. الان هم تعدادی سرباز بیگناه که گروگانش بودهاند را به قتل رسانده است. نه همین جوری از کنار اینها نگذرید! برای اینکه بفهمید ماجرا چیست تصور کنید تصور کنید پدر و مادرتان برای کار، گردش یا هر چیز دیگر عازم مسافرتاند و شما منتظر بازگشتشان. بعد از مدتی برایتان سوغاتی میآورند اما خبر به قتل رسیدنشان در جاده، بوسیلهی گروهی مسلح. تصور کنید برادر یا دوستتان را برای دورهی سربازی بدرقه میکنید اما دو هفته بعد میشنوید گروگانگیران او را به نشان جدیتشان به ضرب گلوله کشتهاند. به نظرتان در مقابل چنین جنایتهایی چه برخوردی مناسب است؟
بله این آقای که برایش مرثیه سرایی کردیم عضوی از این گروه بود و جوانان هموطنمان را که گلههای از نظام داشتند را جذب این گروه تروریستی میکرد. NGOاش را تبدیل به بازوی فرهنگی گروه ریگی کرده بود. بازداشت ایشان هم در خفا نبوده و در مدت بیش یک ساله آن دو وکیل به انتخاب خانوادهاش از او دفاع کردهاند. هرچند آنها نیز به غیر قابل دفاع بودن تاکید کرده بودند.
بنظرم اوج بیعرضگی سیستم قضای و امنیتی ماست که برخورد با چنین افرادی در فضایی صورت میگیرد که بجای اینکه مرحمی باشد بر خاطرهای پریشان، تشویشی میشود در اذهان.

