چرا استبداد؟
این سوال را تا به حال از خود پرسیده اید؟ آخ ببخشید اشتباه شد. بهتر است بگویم: کسی را میشناسید که در ایران زندگی کند و این سوال را از خود نپرسیده باشد؟
علت یابی استبداد در تاریخ اندیشه قصه ای طولانی دارد. اگر بخواهیم کلی بافی کنیم دو جواب عمده به این سوال وجود دارد و ریشه هردو به 300 سال پیش بر میگردد. من هر دو پاسخ به شکلی کلی ارائه میدهم. خودتان بینشان قضاوت کنید. پاسخ اول متعلق به فلاسفه دوران روشنگری و سر آمد آنها یعنی ولتر است. این نوع علت یابی استبداد بین روشنفکران ما نیز طرفداران زیادی دارد. از کمونیست گرفته تا نئولیبرال. اینها علت اصلی استبداد را به نادانی , حماقت و در یک مقیاس کلان تر به "عدم عقلانیت" مردم , جامعه و یا حاکمان ارتباط میدهند. علت اصلی استبداد در گرایش مردم به خرافات و یا مذهب است. علت اصلی این است که مردم نمیدانند راه درست چیست اگر بدانند دیگر نه لازم است آنها را وادار به کاری کرد و نه اینکه کسی پیدا میشود که آنها را وادار بکند. "دانش" و "شناخت" : این کلید حل مساله است.مارکسیستها و لیبرالهای روشنگری هر کدام برای این "دانش" تعاریف متعددی داشتند. مثلا ولتر معتقد بود که جامعه انسانی هم به مانند عالم طبیعت از یک سری قوانین ثابت پیروی میکند اگر آنها را بیابیم و در جامعه به کار ببندیم شر استبداد از سرمان کم خواهد شد. مارکسیستها به قوانین مادی تاریخ معتقد بودند و فکر میکردند اگر آنها را کشف کنیم و بر اساسشان عمل کنیم در نهایت راه را بر استبداد میبندیم. "علم" راه حل نهایی است. ما مستبد داریم چون علمی نیستیم. چون مثلا بر اساس قوانین روان شناسی – انسان شناسی و یا جامعه شناسی عمل نمیکنیم. از نظر اینها جوامع انسانی "ذاتا" از قوانینی علمی پیروی میکنند. اگر آن قوانین را بیابیم و آن را به همه آموزش دهیم تمام مشکلات حل خواهد شد. مردم قانون شکنی میکنند چون قوانین علمی و عقلانی را نمیدانند. اگر بدانند نمیکنند. مردم مذهبی هستند یا به خرافات اتکا میکنند چون ندای عقل به گوششان نرسیده است اگر برسد مذهب را کنار میگذارند. ریشه این اندیشه به سقراط میرسد. سقراط معتقد بود علت اصلی رذیلت نادانی است. اینکه ما راه درست را نمیدانیم. اگر راه درست را بدانیم مرتکب رذیلت نمیشویم. از اینجا بود که سقراط میگفت: "دانش فضیلت است". به نظر اینها اگر همه به قوانین عقل و علم آگاه شوند و آموزش ببینند همه بر همان اساس عمل خواهند کرد و نیاز به زور و اجبار خودسرانه ور می افتد. عقل حقیقت است و به قول شیلر : "هیچ کس در برابر عقل حقی ندارد". در این نوع نگاه استبداد به این علت است که : مردم احمقند - هنوز به بلوغ فکری نرسیده اند – از قوانین آگاه نیستند – خرافاتی و مذهبی اند – عقلانی نیستند – هنوز گذار از سنت به مدرنیته را طی نکرده اند و... میدانم این جملات را زیاد شنیده اید از زبان روشنفکران خودمان. حتما بسیاری از شما هم به این علت یابی باور دارید. اینکه علت اصلی استبداد نا آگاهی – عدم عقلانیت و عدم بلوغ است.
در نگاه بالا اگر عقل را در تقابل با دین و مذهب ببینیم به سرعت به این نگاه پر طرفدار نا همخوانی دموکراسی و مذهب میرسیم. موضعی که جهانبگلو به صراحت حامی آن است. اما پاسخ دومی هم به این سوال هست. این پاسخ در واکنش به پاسخ فلاسفه روشنگری و در همان دوران شکل گرفت اما بیان نهایی و کامل شده آن در قرن 20 شکل گرفت. در این قرن بعد مشاهده انواع مدرن توتالیتاریانیسم(به خصوص شوروی سابق) بعضی از اندیشمندان بر آن شدند که علت اصلی استبداد – انقیاد – اقتدار گرایی و تمامیت گرایی در عاملی عمیق تر نهفته است. از نگاه اینان علت اصلی استبداد از تمایل ما به سیستم سازی بر میخیزد. این تصور که همه چیز را میتوان به شکلی منظم در یک الگوی واحد گرد آورد. اینکه که به هر پرسشی فقط یک پاسخ صحیح وجود دارد. اینکه راه حل نهایی وجود دارد که برای تمامی انسانها در تمامی ادوار--- چه بخواهند و چه نخواهند--- درست است. اینکه یک هدف و شکل زندگی واحد وجود دارد و ما آن را میدانیم(یا میتوانیم بدانیم). اینکه پاسخ صحیح همه پرسشها در دست ماست. فقط کافی است که این پاسخ صحیح را در جامعه به کار بندیم. و از آن جا که یک پاسخ صحیح وجود دارد و ما از آن مطمئنیم پس میتوانیم(یعنی حق داریم) که آن را بر دیگران تحمیل کنیم. از نظر این متفکران ریشه اصلی استبداد اینجاست. در تکبر ما در دانستن پاسخ صحیح و اصرارمان بر صحتش. این تفکر همان قدر در آثار تجربه گراهایی مثل همشایر و برلین دیده میشود که در فلاسفه قاره ای پست مدرن و حتی آدورنوی فرانکفورتی(منتها با زبان خاص خودشان). بحث آیزایا برلین از "مونیسم"(وحدت گرایی) – لیوتار از "فرا روایت" و آدورنو از "کلیت" همه و همه نشان از این بصیرت عمیق ما در باب استبداد و انقیاد دارد. بصیرتی که تجربه های دهشتناک قرن بیستم راهنمایش بوده اند. در این نوع نگاه دیگر نادانی – عدم عقلانیت و مذهب علت استبداد نیستند بلکه این تمایل "پروکروستینیستی" ماست که استبداد را می آفریند. اینکه همه چیز را به اندازه دید محدود خود در آوریم. استبداد حاصل خود بزرگبینی ماست در توان دستیابی به حقیقت نهایی. در نهایت اینکه علت اصلی استبداد این است که ما فکر میکنیم فقط یک پاسخ صحیح به تمام پرسشهای اساسی ما وجود دارد که برای همه افراد جامعه صدق میکند و ما آن را میدانیم و از دانستنش مطمئن هستیم.
در این نگاه دوم مذهب لزوما حامی استبداد نیست بلکه علت اصلی استبداد در تمایلات و ساختار کلی تفکر ماست. دراین نگاه دین میتواند با دموکراسی سازگار افتد به شرطی که به نوعی تمایلات تقلیل گرای بالا را در ساختار سیاسی اعمال نکند. اینکه آیا این مسئله امکان پذیر هست یا نه بحث بغرنجی است. اما با همه این تفاسیر اگر این تحلیل از استبداد درست باشد میتوانیم موضع امثال سروش را--- در باب سازگاری دین و دموکراسی--- با جدیت بیشتری دنبال کنیم.
