الان ساعت 5:30 صبح است. چند دقیقهای بیشتر نیست که از ایستگاه راهآهن رسیدهام. صدای گنجشکها باعثشد قید خواب را بزنم. روی ایوان نشستهام و به باغ انار نگاه میکنم؛ در حالی که نسیم خنک صبح کویر به صورتم میخورد؛ صدای گنچشکها توی گوشم میپیچد. شاید نتوانید تصورش را بکنید چه قدر مست کنندهاست.
هر بار که از تهران فرار میکنم همین حس را دارم. برای من تهران مثل فیلم سیاه سفید است و روابط سرد. یزد که می آیم انگار رنگی میشود همه جا و گرمی آدمها را می شود حس کرد.
دیروز دیر از خواب بیدار شدم. حس و حال هیچ کاری را نداشتم. قبل از صبحانه خوردن نشستم پشت کامپیوتر فیلم ببینم؛ DVD خش داشت؛ نصف کاره رهابش کردم. خواندن کتاب هم چنگی به دلم نزد. حتی حوصله خوردن را هم نداشتم. به چند نفر از رفقا هم که زنگ زدم تیرم به سنگ خورد. خواهرم پرسید چته؟ چه را اینجوری شدی؟ خودم هم نمی دانستم! نه ولی مثل اینکه از تهران خسته شده بودم. می خواستم فرار کنم از این شهر نفرین شده. هروز حداقل توی خیابان دونفر را که مشغول دعوا هستند و مردم که فقط ناظرِ آش و لاش شدنشان را از هم جدا میکنم. هر روز از صبج صدای غُرغُر ماشین توی گوشم جیغ میزند و افق دود آلود شهر عین ریگی در چشمم افق دیدم را تار میکند. هر روز با آدمهایی سر و کار داردم که فقط با دودوتا-چهارتا همه چیز تحلیل میکنند و اگر فرصتش را بیابند همدیگر را میدرند. هر روز را باید ساعتها توی ترافیک کسالت آور هدر بدهم و با مردمِ عصبی سر و کله بزنم. اینجا حتی دوستان هم همدیگر میپیچونند[i] بدون اینکه هیچ کدورتی پیش بیاید. اینجا تخم مرام و معرفت را ملخ خوردهاست و اعتماد سادهدلی است. من مطئنم این شهر نفرین شدهاست.
هوا کمکم روشن میشود و اکسیژن خالص هوای خانهیمان من را رسما مست کردهاست.
[i] هیچ فعلی پیدا نکردم که مفهوم دقیق "پیچوندن" را برساند؛ حتی بنظرم فرمالش یعنی "پیچاندن" هم معنی را تغییر می داد.
