دایی کوچکم را خیلی زود از دست دادم. تازه رفاقتمان گل انداخته بود و بوی صمیمیتش بیش از رابطه یک دایی و خواهرزاده اش توسط همه حس میشد. آن اواخر که بستری بود به بهانه تعویض کتابی که ازش به امانت گرفتهبودم سراغش میرفتم اما یک کتابش برای همیشه پیش من ماند. چند سالی بیشتر وقتی از زمانی که پسر داییام در بغلم زد گریه، نمیگذرد. از وقتی که گفت: حمزه داییت مُرد!
در این سالها زندایی بهترین یادگارش بود هرچند هر روز پژمردهتر از دیروز بود و دیگر از آن طراوت، شادابی و شوخ طبعیاش خبری نبود. امسال وقتی خواستم بعد از تعطیلات به تهران برگردم، پدرم به من یادآوری کرد که: یادت نره به زنداییات سر بزنی؛ اما من آن را به فرصتی دیگر موکول کردم. لعنت به این چرخ روزگار که این فرصت را برای همیشه از من گرفت. لعنت به چرخ زمان که هر بار حسرت فرصتی را بر دل من میگذارد و صد لعنت به به امتحان فردا که حتی من را از شرکت در تشیع جنازه اش محروم کرد.
کاش این لعنتها چرخ روزگار را از کار میانداخت و زمان میایستاد تا دیگر نتواند عزیران و نزدیکانم را از من بگیرد و با خیالی آسوده سر به بالین جاودانگی می آسودم.
