تبليغاتX
رتوریک - چشمك مرگ و بادمجان بم

رتوریک

یاداشت های پراکنده بچه های تربیت مدرس

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

پيش‌نوشت: همانطور كه از بالا به پايينِ دره نگاه مي كردم؛ دوستم پرسيد يكي خودش را از اين بالا بياندازد چي مي شود. من شروع كردم به توضيح‌دادن كه به احتمال زياد خواهد‌مرد. او گفت او به راه‌هاي خودكشي فكر‌كرده و بنظرش بهترين را پريدن از يك برج خيلي بلند است كه ورود به آن خيلي سخت نباشد. گفت حتي به پل عابر هم فكر كرده ولي بنظرش خيلي مسخره است آن پايين يك اتومبيل زيرش بگيرد. تخيل جزئيات اين اتفاق نشان از اين بود كه جدي به آن فكر كرده است. پرسيد كه آيا من به اين موضوع فكر‌كرده‌ام. من فكر نكرده بودم تا حالا به اين موضوع؛ اما يك خورده تعديلش كرده و گفتم جرعتش را نداشتم به آن فكر كنم. در حالي كه داشتم پريدن از برج را تجسم مي‌كردم پرسيدم :اگه طرف اون وسط سقوط پشيمون‌ شد چي كار بايد بكند؟

چشمك مرگ و بادمجان بم

ديشب يك دفعه دلم تنگ شد براي سعيده و سعيد، خواهر و شوهرخواهرم. تلفن زدم كه بيايند خانه ما. به هر روي اصرار من بر بد موقع بودن دعوتم و آن كه آنها فردايش كلي كار داشتند چربيد. ولي تا برسند حدود 23 شده بود. چند جايي كه معمولا زنگ مي زنيم براي غذا، شام نداشتند. اين بود كه بهشان گفتم تنها جايي كه الان اين نزديكي مي توانم شام بگيرم فقط كباب تركي است؛ آنها هم استقبال كردند. لباس پوشيدم توي پله ها محتواي جيبم را كنترل‌كردم. ديدم پول كافي ندارم. خوب بايد عرض ستارخان را طي مي كردم تا از خود پرداز بانك سامان كه به خانه‌ي ما نزديك است پول بگيرم. خيلي با احتياط وارد خيابان شدم نصفه خيابان را كه رد كردم  يك زانتياي سفيد رنگ براي سبقت يك‌دفعه مسيرش به سمت من تغير داد آن‌هم با سرعت زياد.

ماشين به سرعت به سمتم مي‌آمد چنان كه زمان، هيچ گريزي براي من نگذاشته بود. درست شبيه همان كه از ساختمان پريده باشد و چند متري آسفالت خيابان است ولي ديگر همه چيز از دستش خارج شده‌است.

سپر زانتيا خورد به جفت ساق پايم ومن از زمين كنده‌شدم؛ از روي كاپوت ماشين پارتاب شدم به سمت ماشين عقبي كه يك پارس بود و تقريبا ترمز كرده بود. اين باعث شدن آينه پارس  و شيشه سمت درش صدمه ببيند.( البته خوردنم به پارس را خودم اصلا توي ذهن ندارم و بعدا برايم تعريف كردند) يك لحظ دوباره خودم را حس‌كردم. گفتم زنده‌ام هنوز! در حالي كه دمر افتاده بودم روي آسفالت وبر اثر شوك نمي توانستم تكان بخورم متوجه آدامهايي كه به سرعت اطرافم جمع مي‌شدند شدم.

-          واي داغون شد!

-          دست نزن بهش نبايد تكون بخوره!

-          بگيريدش در نره!

.

.

.

يكي من را برگرداند؛ مي‌خواستم موبايلم را پيدا كنم تا به سعيد زنگ بزنم ولي توانش را نداشتم. اما توي همان لحظه ديدم سعيد بالاي سرم است. صداي شديد تصادف و صداي آخ من كه گويا خيلي بلند بوده، آنها را متوجه ماجرا كرده بود. به سعيد گفتم پاهام! گفت پاهات چي؟ گفتم پاهامو ببين! آخر خودم، خوردن سپر ماشين به پاهام را كاملا متوجه شده‌بودم. تصور اين بود كه ساق‌هايم له شده‌اند! ديدم منظورم را نمي فهمد خودم نيم خيز شدم  و پاهام را لمس كردم و با چشم، برانداز. بودند سرجايشاتن سالمِ سالم. با خيال راحت دراز كشيدم . به سعيد گفتم: موبايل و عينكم! كفش‌هايم كه ده دوازده متر آنطرف تر پرت شده بود نيز پيدا كردند. همانجوري كه روي آسفالت دراز كشيده بودم گفتم چيزيم نيست! ولي هيچ كس اين حرف من را جدي نگرفت. من را سوار همان زانتيا سفيد كردند و راهي اورژانس بيمارستان رسول اكرم شديم! تنها چيزي كه خودم را خورده‌اي نگران كرده‌بود، لرزش بدنم بود كه توي اورژانس خوب شد و گفتند به خاطر شوك بوده است.

-          آقا چيزيم نيست من خودم مربيم دوره ديدم علائم شكستگي و ... را مي شناسم!

-          نمي فهمي هنوز داغي!

صحنه تصادف و صداي حاصل از برخوردمان گويا آنچنان بوده كه نمي پذيرفتند كه به اين راحتي قصر در رفته باشم.

-          آزمايش خون، ادرا، سنوگرافي و عكس از پا و كمر!

-          اي آقا! نمي خواد، چيزيم نيست!

نمونه‌ي خون و ادرار را كه گرفتند، گفتند آزمايش حدود دوساعت طول مي كشد. من از روي تخت آمدم پايين و شروع كردم روي پاهام راه رفتن؛ رفتم به سمت آقايي كه بهم زده بود. گفتم آقا شرمنده معطل شدي چيزيم نيست برو! بنده خدا با تعجب به من نگاهي كرد من دستش را فشردم و خداحافظي كردم و راه افتادم بسمت خروجي اورژانس. ديگر چاره اي نداشتند. همگي با من آمدند بيرون. با خواهرام و سعيد سوار ماشين شديم. گفتم بريم كباب تركي! كباب تركي ميدان توحيد كه هميشه با رفقا مي‌رويم اونجا. دور ميز نشسته بوديم و سعيد مرتب شوخي مي كرد و همگي مي خنديدم. شام را كه خورديم. خواهرم گفتم خيلي شانس اوردي ها! من گفتم بادمجون بم آفت نداره و آمدم بلند‌شوم كه ديدم نمي‌توان تكون بخورم از كمر دردد و درد پاي چپ. پاچه شلوارم را زدم بالا ديد ساق پام بطور وحشتناكي ورم كرده و كبود شده است. با خنده گفتم نه مثل اينكه بادمجان بم هم گاهي وقت ها آفت مي گيرد. بكمك بچه ها سوار ماشين شدم و برگشتيم به اورژانس و تمام آزمايش‌ها را انجام داديم.

پي‌نوشت: خدايا شكرت!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/12/15ساعت   توسط حمزه غالبی  |