تبليغاتX
رتوریک - نامه ي مادر حمزه غالبی (رئیس ستاد جوانان میر حسین موسوی )

رتوریک

یاداشت های پراکنده بچه های تربیت مدرس

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

نامه ي مادر حمزه غالبی (رئیس ستاد جوانان میر حسین موسوی )

حمزه جان!

 آن لحظه که از خانه بیرون رفتی و گفتی نگران من نباشید گویی حس غریبی به ما گفت که نگرانت باشیم هنوز چشمان ما داشت رفتنت را نظاره می کرد که خبر آورند دستگیر شدی. به یکباره دیوار ها بر سرم خراب شد، چرا گذاشتم برود چرا ؟ شب تا صبح را همراه پدرت که با چشمان  سرخ و صورت سوخته از گاز فلفل سپري كرديم، ولی انگار غم دیگری وجودش را می سوزانید،اينکه چگونه در برابر چشمانم فرزندم را ربودند و من نتوانستم کاری بکنم به کدامین جرم و گناه! هر وقت به تو زنگ می زدم، می گفتم کاری داری، می گفتی برایم دعا کن. چگونه شبها و روزها برای سر زمین خود کارکردی تا خفتگان را بیدار کنی هر وقت می گفتم نمی توانید، می گفتی: ما سعی می کنیم مادر جان! اکنون 15 روز است که برایت دعا می کنم. نمی دانم اکنون در کجائی و چه می کنی آرزوی شنیدن صدایت دارم که دوباره بگوی: جانم! . . . . . . . 15 روز است که برایت دعا می کنم، هر شب خواب آمدنت می بینم خواب در آغوش گرفتنت. مادر جان! نمی دانم سالم هستی یا نه ؟

نمی دانم چه جرمی مرتکب شده ای که باید این چنین در زندان باشی آیا در  زندان هستی یا . . . . . . آنهایی که آدم می کشند با قرار وثیقه ای آزاد می گردند یا هر روز به دیدنشان می روند و می توانند وکیل داشته باشند اما تو چی؟ . . . . . تو که در اوج جوانیت فقط به اصلاح کشورت می اندیشیدی  بقول خودت تنها سرگرمیت خرید کتاب ها و خواندن آن بود .

هر صبح از خواب که بر می خیزم به دنبال کفشهایت می گردم و بعد از لحظه ای به خود می گویم راستی چقدرتو ساده ای ! حق من مادر نیست که بدانم فرزندم به چه جرمی 15 روز ، ودرکجا زندانی شده!

خدایا به غیر از تو هیچ پناهی و فریاد رسی نداریم صدایمان را فقط تو شنوایی و تو فریاد رس!

 

خدایا آه و فغان من به عرش تو می رسد

خدایا همچنان که به مادرم زهرا صبر دادی به من و فرزندم هم صبر بده

                                                                                                            مادرت
+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/04/14ساعت   توسط جواد حیدری  |