تبليغاتX
رتوریک - ايدئاليسم آلماني، شرايط امكان علوم اجتماعي* و از اين قبيل مهملات

رتوریک

یاداشت های حلقه ی مدرس

ايدئاليسم آلماني، شرايط امكان علوم اجتماعي* و از اين قبيل مهملات

 

اينجا حلقه مدرس، پنج شنبه، ساعت چهار و نيم بعد از ظهر است. دوستان كه همگي مراتب ارادت‌شان را نسبت به فلاسفه تحليلي ابراز كرده اند، آماده مي شوند تا در بحث شركت كرده و ايرادات و تدقيق هاي رياضي وارشان را، طرح كرده و صاحب بحث را....** البته نخاله هايي مثل من هم يافت مي شوند كه اصل مهم دوستي باعث شده است كه بتواندد با جمع تحليلي هاي [من مي گويم] قاره اي ستيز، به تعامل پرداخته و گفتگويشان را ادامه دهند. در واقع مولفه دوستي، به نوعي شرايط امكان اجتماع افرادي با علايق، خط مشي ها و منظرگاه هاي متفاوت را در قالب يك حلقه يا گروه منسجم، فراهم آورده است. اين البته به معناي نفي ضرورت برخي زمينه هاي مشترك اساسي نيست.

بگذريم. كمي از خودم بگويم. من، بر خلاف راي سعيد شجاعيان دوست داشتني، ضرورتا با مشرب تحليلي سر ناسازگاري ندارم. اما با كمال احتياط و وسواس مي گويم كه مي كوشم دغدغه‌ام، معطوف به حقيقت باشد نه اين يا آن مشرب فكري و فلسفي. به نظر من، حقيقت به تمامي، آنچنان كه اهل فلسفه تحليلي مي پندارند، در صدق و كذب گزاره ها خلاصه نمي شود. موضوعاتي كه فلاسفه قاره اي به آن ها مي پردازند را مي بايست از روش آنان در تفلسف، جدا كرد؛ موضوعاتي كه با توجه به مقدمات فلسفه تحليلي، چنانچه به استلزامات آن پايبند باشيم، در بهترين حالت، در زمره گزاره هاي بي معنايي است كه صدق و كذب پذير نيست و تنها مي توان نشان شان داد.

نمي خواهم وارد اين بحث شوم. فقط اين را اشاره مي كنم كه از آوردن اين مقدمه نسبتا بي ربط به اصل بحث،  يك منظور اساسي داشتم، و آن اينكه به نظر مي رسد هرگونه متعرض شدن و بررسيدن نحله هاي غير تحليلي از سوي يكي از اعضاي حلقه، خصوصا اگر آن نحله، ايدئاليسم آلماني باشد كه خصم فيلسوفان تحليلي است، نيازمند توجيهي منسجم و قابل قبول است.

 آنچه مرا ترغيب به نوشتن اين يادداشت كرد، بحث هفته گذشته‌ام با خانم آروين در حلقه مدرس بود. در آنجا من مدعي شدم كه فهم علوم اجتماعي به معناي مدرن آن- هر چند از وجود چنين پديده عجيب و غريبي با اين مشخصات، در تفكر پيشا مدرن نشاني نيست- منوط به فهم نسبت آن با ايدئاليسم آلماني است. خانم آروين با اين راي بنده مخالفت كردند و اين به زعم من فتح بابي است تا گفتگويي مفيد در اين خصوص در بگيرد.

در آغاز بايد گفت كه صحت و سقم دعاوي فيلسوفان ايدئاليست آلماني و در راس آنان هگل، يك بحث است، و تاثير او بر علوم اجتماعي و به نوعي فراهم شدن شرايط تاسيس آن علوم، حرفي ديگر. به بيان بهتر، بحث من به نوعي بحثي توصيفيdescriptive است و ناظر به امر واقع- امر واقع در اينجا همان فلسفه ايدئاليستي و علوم اجتماعي است. بنابراين، موضع من، دست كم به لحاظ نظري، خالي از ارزشداوري است.

دعوي اصلي در اين يادداشت اين است كه امكان تحقق علوم اجتماعي به هر شكل آن، مستلزم گسست معرفت شناختي از مباني فلسفه كلاسيك يا واقعگراييrealism ارسطويي بود؛ گسستي كه اساسا در ايدئاليسم آلماني به وقوع پيوست. براي فهم اين بحث مي بايست دريافت سخيف و عوامانه از ايدئاليسم به معناي نفي وجود عالم خارج، و رئاليسم به معناي مفروض انگاشتن عالم خارج را، از ذهن دور كرد. بحث در واقع بحثي معرفت شناختي و ناظر بر نسبت فاعل شناسا و موضوع شناسايي است. آنچه در صدد بيان آن هستم، اين نكته محوري است، كه فعال پنداشتن فاعل شناسا به عنوان اصل اصيل فلسفه ايدئالستي، در مقابل منفعل پنداشتن فاعل كه ميراث واقعگرايي ارسطويي است، راه را براي تاسيس علوم اجتماعي هموار كرد. براي تاسيس علوم اجتماعي، نياز بود كه "منطق امر اجتماعي"the logic of the social، نه به عنوان امري در خارج از ذهن، بلكه به عنوان امري در وعاء ذهن، كه موضوع علم اجتماعي است، به رسميت شناخته شود. بنابراين حتي جامعه شناسي تحصلي نيز، بر شالوده هايي استوار است كه در بيرون از پوزيتيويسم- يعني در ايدئاليسم- قوام يافته اند.

 گاستون باشلار، معرفت شناس معاصر فرانسوي، اظهار مي دارد كه علم جديد به هر معنا، بر راسيوناليسم استوار است. او در سخن از معناي راسيوناليسم، بر فعال بودن فاعل شناسا به عنوان عنصري مقوم، اشاره مي كند.

 ژولين فروند جامعه شناس، معتقد است كه اغلب مفاهيم يا مجموعه ها مثل انقلاب، انحصار، ارتش، تجارت و غيره، ساخته عقل اند نه آحاد طبيعت.

 وبر در اقتصاد و جامعه اينگونه مي نويسد: احصاء مفاهيم جامعه شناسي، جز از مجراي نمونه مثالي ممكن نيست. اين نمونه هاي مثالي، بازسازي مي شوند. بازسازي هاي انواع مثالي كنش اجتماعي، كه به عنوان مثال، نظريه اقتصادي را مي سازند، به اين اعتبار كه اين پرسش را پيش مي كشند كه در حالت ناب و مثالي يك غايت عقلاني، چگونه عمل كرده مي شود، غير واقعي اند.

 ماركس نيز در "مقدمه بر نقد اقتصاد سياسي"، نشان مي دهد كه اقتصاد سياسي اگر بخواهد به عنوان علمي اجتماعي مورد ملاحظه قرار گير، نمي تواند آنچنانكه اقتصاددانان قرن هفدهم مي پنداشتند، با  امر‌واقع آغاز كند. به نظر ماركس، و بر خلاف شعور عام كه امر واقع را انضمامي مي دانند، امر انضمامي واقعي، چنانكه از خود اصطلاح برمي آيد، از انضمام وجوه متكثر و تعينات متنوع يك امر در ظرف ذهن است كه پديدار مي شود.

 ناگفته پيداست كه چنين تصوري از فلسفه، با راي هگل در باب اتحاد فاعل شناسا و موضوع شناسايي بود كه طرح شد. به نظر مي رسد بسط مباحث در اين حوزه، خارج از مجال يك نوشته وبلاگي باشد. بنابراين تا همين قدر به عنوان فتح بابي جهت گفتگو اكتفا مي كنم و ترجيح مي دهم مطالب بيشتر را در جريان گفتگو با دوستان طرح كرده و به بحث بگذارم.

 

*بسط و تفصيل ايده اصلي اين يادداشت و مطالب پيرامون آن را مي توانيد در كتاب ذيل بجوييد:

ابن خلدون و علوم اجتماعي، جواد طباطبايي، انتشارات طرح نو، 1379

**بريزن پايين.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 20 اسفند1387ساعت   توسط شروین مقیمی  |