آیا سخن از «بحران معنا» معنایی دارد؟
در خصوص بحث بحران معنا نکاتی به ذهنم رسید که می خواهم با شما دوستان عزیز در میان بگذارم.
1
بحران به چه معناست؟ این واژه در قرن نوزدهم از زیست شناسی به حوزه فلسفه وارد شد. و توسط هوسرل با کتاب فلسفه و بحران علوم اروپایی در فلسفه رواج یافت. کاربرد آن به ابهامی منجر شد که در اساس عاری از آن بود. در زیست شناسی بحران زمانی به کار می رود که یک سیسم سازوار که دارای کارکردی مفید و موثر است بنابه دلایلی – بسیار متنوع – از عملکرد درست خود بازمی ماند، در چنین وضعیتی گفته می شود که سیستم دچار بحران شده است. همه ما به تجربه زمانی که به بیماری سختی مبتلا شده و به پزشک مراجعه کرده باشیم این اصطلاح را به کرات شنیده ایم. بنابراین بنا به فرض زمانی کاربرد این اصطلاح درست بوده و با امر واقع همخوانی دارد که یک سیستم منظم وجود داشته است که اکنون وجود ندارد.
2
معنا به چه چیزی تعلق می گیرید؟ بنا به طیف وسیعی از نظریات اپیستمولوژی، هر نوع علم ما با عالم خارج ریشه در مقایسه و قیاس بین پدیده های ناآشنا با پدیده های آشنا یا آشناتر دارد. و با ارجاع هر واقعیت به دیگری وکاهش یا تقلیل هر یک به دیگری پدیده ناآشنا را تبیین می کنیم.
3
بنابراین با عنایت به نکات فوق به نظر می رسد سخن گفتن از چیزی به نام بحران معنا اساسا بی معنی است یا به بعارت دقیق تر اصطلاح ترکیبی «بحران معنا» به دلایل زیر مهمل است:
الف – در دیدگاه ها و نگرش های انسان ها به زندگی روزمره ما با سیستم یکپارچه ای مواجه نیستیم که وقتی این سیستم از کارکرد درست خود بازماند، از چیزی به نام بحران صحبت کنیم. بنابه فرض بحران رفع شدنی است و روزی در گذشته یا آینده ی دور زندگی سراسر شمع و عسل بوده است یا خواهد بود. اما چه می توان کرد که دست ما کوتاه است و خرمایی بر نخیل نیست.
ب- همان طور که ویتگنشتاین به درستی نشان داده صحبت از معنای زندگی مهمل است چرا که زندگی را به طور کلی نمی توان با چیزی دیگر که قابل شناخت تر باشد مقایسه کرد.و علاوه بر آن معنا همیشه به امور جزیی تعلق می گیرد. بنابراین صحبت از معنای زندگی بیمعنا است.
متعلق معنا گزاره های زبانی است. اما زندگی واقعیتی است تجربی. ویتگنشتاین می گفت زبان کلاف سردرگمی است. به نظر می رسد که زندگی [و نه معنای زندگی] هم شاید همین طور باشد. واقعیات تجربی گزاره هایی نیستند که به چیزی بیرون از مجموعه ی خودشان [مجموعه ی امور واقع ] دلالت کنند. از هرگونه قید اخلاقی و ارزش، خالی هستند. بنا بر این اگر سخن از معنای زندگی مجاز باشد آن چیزی جز معانی امور جزیی و موردی نیستند که مرجع صدقشان اهداف، آرزو ها و احساسات فردی است. شاید معنای زندگی برای یک نفر داشتن کرسی استادی فلسفه اخلاق در اکسفورد باشد و برای دیگری مدیریت رویترز و برای کسی دیگر خرید BMW و...
4
اما اینکه چرا امری چنین مهمل به دغدغه فکری بسیاری از انسان ها تبدیل می شود؟
احساس بیمعنایی زندگی ریشه در احساس و گرایش پایدار انسان ها به شناخت وکشف چیزها دارد. شاید بی هدفی منظور آقای حیدری همین باشد. ناکامی از دست یابی به هدف و یا مواجهه با صورت های مختلف زندگی و مقایسه آنها با یکدیگر و احساس نسبی بودن ارزش ها و آگاهی از سختی و سردی واقعیتی که درکی از آ ن نداشتیم. احساس انسان در چنین وضعیتی احساس «عنتر لوطی مرده» مفلوکی است که «تا گردن در واقعیت فرورفته» و زندگی چشم انداز خوشایندی برایش ترسیم نمی کند و به هر سویی که می رود با دیوارهای زندگی برخورد می کند. درک این وضعیت برای کسانی که گرفتار آنند دشوار است. در این شرایط اعتقادات، فلسفه زندگی و صورت های آگاهی متزلزل می شود و تنها پس از آن که غبار فرونشست می توان درباره آن تأمل کرد.
در رمان تهوع، سارتر، تأکیدی بی رحمانه بر بی اعتنایی مطلق دنیای غیرانسانی در قبال امیدها، ترس ها و احساسات انسان دارد. روکنتین، شخصیت اصلی رمان، نه تنها از همنوعان خود و جهان طبیعی بیگانه است، بلکه عملاً حضور همه جانبه جهان طبیعی را تهدیدی علیه هویت خود تلقی می کند. تجربه او را عبارت مشهور پاسکال «من از سکوت اثیری این فضای بی پایان هراسان می شوم» به خوبی بیان می کند. دل آدمی در تمناست، و در جهان سرد و بی احساس، جز «سکوت جاودان این فضاهای بی کران» پاسخی برای تمنای خود نمی یابد. طبیعت انسان پر از تناقض، باطناً متشتت، بزرگ و در عین حال کوچک، بلاتکلیف میان دیو و فرشته، فاسد و خودفریب، آکنده از تبهکاری، هوسبازی، نگرانی و ناامیدی است و انسان واقعاً درمیان اضداد، در میان بی کرانی عظمت دنیای برین و خردی بی حد دنیای زیرین، گیر افتاده است.
در چنین وضعیتی وظیفه فلسفه و فلسفه سیاسی به تبع آن فقط روشن کردن مفاهیم و احساسات ناشی از آن است. زیرا به تعبیر برلین «هدف فلسفه همیشه همان است که بوده است کمک به انسان ها تاخودشان را بشناسند و در روشنایی دست به عمل بزنند نه وحشیانه درتاریکی».
