تبليغاتX
رتوریک - "عشق" و "ايمان"

رتوریک

یاداشت های حلقه ی مدرس

"عشق" و "ايمان"

در اينجا بر آنم تا فارغ از محذورات آكادميك به طرح دغدغه اي شخصي در خصوص نسبت "ايمان و عشق"بپردازم . فراغت از محذورات آكادميك به معناي سخن گفتن از هر دري نيست. بلكه تنها اعلام اين نكته است كه در نوشتن مقاله پيش رو از شكل معمول و متعارف مقاله نويسي پيروي نخواهم كرد . در اينجا خواهم كوشيد تا اين نظر كه تجربه ايماني، چيزي نه فقط نزديك كه مشابه و هم خانواده با تجربه عشق است را در پرتو نوعي اتوبيوگرافي نشان دهم. درواقع مي خواهم تا با ذكر برخي از فرازهاي زندگي شخصي ام و توصيف تجربياتي كه به لحاظ عاطفي درگير آن بودم، نوعي مقايسه ميان ايمان و عشق به دست دهم.

 تا كنون "ايمان"را به معنايي كه در اينجا از آن مراد مي كنم تجربه نكرده‌ام. اما عشق حديث ديگري دارد. من به معناي دقيق كلمه در تجربه "عشق"درگير بوده‌ام و اين تجربه چنان قوتي در من داشت كه به راحتي مي توانم آن را با ايماني عميق و جدي قياس كنم. شايد اگر من در خانواده‌اي مذهبي‌تری پرورش مي‌يافتم، اين امكان وجود داشت كه من صاحب تجربه اي قوي از حيث ايماني باشم. اما اين مهم نيست. مهم اين است كه آدمي به هر حال واجد سويه‌اي معنايي است. اين سويه معنايي حوزه وسيعي از تجربيات و علايق انساني را در بر مي‌گيرد كه ايمان و عشق هم مي‌تواند بخشي از آن باشد. اين سويه معنايي را آنچنان موسع در نظر مي‌گيرم كه به يك انسان شناسي خاص و تك بعدي منجر نشود. اگر اين سويه را اين چنين وسيع معنا كنيم، آن گاه بايد گفت كه در دل اين حوزه انساني، تجربه عشق و ايمان شباهت‌هاي فراواني با هم خواهند داشت. تجربه عشق آنچنان كه براي من رخ داده است، وجوه گوناگوني دارد كه مي توان معادل‌هايي براي آن در تجربه ايماني نيز جستجو كرد.

يكي از مهمترين وجوه اين تجربه، پديدار شدن حس عبوديت و نفي خويشتن است. نفي خويشتن كه لازمه عبوديتي از اين دست است خود در پيوند با محور اساسي ديگري قرار مي گيرد كه آن نفي زندگي به اصطلاح اين جهاني و ميلي غريب به سوي مرگ است. اين ويژگي به بياني در تجربه ايماني نيز ديده مي شود و اساسا بسياري از صاحبنظران، خصايصي از اين دست را منحصر به ايمان و تجربه مذهبي مي دانند. اما من مي خواهم بگويم كه اينگونه نيست. تجربه شخصي من حاكي از آن است كه "عشق" نيز مي تواند واجد چنين خصايصي باشد. كاربست موسع اصطلاح "عشق" در ادبيات عرفاني ما امري تصادفي نيست. اگرچه كه در آنجا عشق به نفع ايمان – چنانچه هنوز قائل به تمايزي روش شناختي ميان آن دو باشيم – به محاق رفته و در بهترين حالت با آن يكي مي شود، با اين حال منظري كه من اتخاذ كرده ام از نوع ديگري است. من از عشق دقيقا همان چيزي را در نظر دارم كه حافظ به بهترين وجه سروده است :

گر رود خون دل از مردمك ديده سزاست                      كه چرا دل به جگر گوشه مردم دادم

تجربه عشق را در اينجا با تمام ويژگيهاي انساني اش در نظر مي گيرم. جز اين كار ديگري نمي توانم كرد چرا كه ميخو اهم از خودم بگويم: از تجربياتم،احساساتم و عواطفي كه بلاواسطه با آن در ارتباط بودم. اينها همه آن اسباب و لوازمي است كه اتفاقا در فهم تجربه ايماني نيز مي بايست دست اندر كار باشد. تجربه ايماني از اين منظر، به مانند تجربه عشق، تجربه اي تماما انساني است. اين به معناي اتخاذ رويكردي ماترياليستي نيست. اتفاقا به عكس متضمن اين ديدگاه است كه انسان به واسطه همين انسان بودنش، به هر دليل واجد سويه اي است كه با صرف اتخاذ رويكردي ماترياليستي تبيين پذير نيست مگر آنكه از آن سويه صرف نظر كنيم و يا به بياني فاكتور بگيريم. اما همواره در شناخت پديده هاي انساني، چيزي يا حوزه اي نينديشيده – انديشه به معناي تامل عقلاني- بر جاي مي ماند. حوزه اي كه شايد براي فهم آن ،  بيشتر از گفت و شنود، به تجربه بلاواسطه نياز باشد.

***

مهر ماه سال 1381 بود. قرار بود جشني به مناسبت يكي از همين اعياد مذهبي – فكر كنم نيمه شعبان بود- در دانشگاه برگزار شود. در آن زمان من دانشجوي سال دوم رشته علوم سياسي بودم. از طرف يكي از مسئولين برگزاري جشن پيشنهاد شد كه من هم در آن روز برنامه اي ترتيب دهم  اين به آن خاطر بود كه دوستانم مي دانستند من موسيقي كار مي كنم. موسيقي اصيل ايراني. من به اتفاق دو دوست ديگرم گروهي ترتيب داديم و يك هفته قبل از جشن، در اتاقي كه براي تمرين در اختيار ما قرار داده شده بود كار را آغاز كرديم. من آوازخوان گروه بودم. دوستي داشتم كه سه تار خوش مي نواخت و دوست ديگري كه ضرب مي زد. قرار بر اين شد كه آواز ماهور بخوانيم با شعري از سعدي كه اينگونه آغاز مي شد :

هزار جهد بكردم كه سر عشق بپوشم                              نبود بر سر آتش ميسرم كه نجوشم

به هوش بودم از اول كه دل به كس نسپارم                شمايل تو بديدم نه عقل ماند و نه هوشم   

تصميم من اين بود كه به سياق برنامه هاي راديويي قبل از انقلاب كه در آن پخش آثار بزرگان موسيقي با دكلمه اشعار توسط گويندگان زن راديو همراه مي شد، يكي از خانمهاي دانشگاه را مامور دكلمه اين شعر كنم. البته من نمي دانستم كه چگونه بايد چنين شخصي را بيابم. شخص مورد نظر مي بايست كه هم با شعر بيگانه نمي بود و هم تا حد ممكن صدايي رسا و دلنشين مي داشت. به هر حال و با راهنمايي برخي از دختران دانشگاه قرار بر اين شد كه مريم به نزد گروه بيايد و با ما تمرين كند. من تا كنون وي را نديده بودم، گرچه كه هم دوره و هم رشته ما بود. ادامه داستان را به راحتي مي توان حدس زد. روزي كه براي اولين بار با او آشنا شدم روز خاصي بود. بهتر است بگويم بعدها دانستم كه آن روز، روز خاصي بوده است. البته كه خاص براي من. توصيف آنچه آن روز بر من رفت دشوار است و اين صد البته نه چيز عجيبي است و نه چيز جديدي. تجربه، تجربه عشق بود و رنجي كه ضرورتا با آن همراه بود. از آن روزي به بعد و تا مدتها پس از آن گويي جهانم پر از "معنويت" شده بود. مرادم از معنويت، اشباع شدن از معناست. از همان اولين رويارويي، مريم برايم يك فرد معمولي نبود. او براي  من از همان آغاز چيزي بيشتر از پيكرش مي نمود. چيزي بيشتر از آن كليتي كه ظاهرا به نظر مي رسيد.

اكنون وقتي به اين مسئله فكر مي كنم، آن را ناشي از نوعي رنج فقدان مي يابم. فقداني كه شايد با او نيز برطرف نمي شد - چرا كه اساسا غير قابل برطرف شدن است. اما من مي بايست راه برون رفت را در او مي‌جستم تا رويداد عشق محقق شود. از اين پس او به موضوع محوري ميل و خواست من بدل شد. به كانون رنج ها و خوشي‌هاي من. يكي از جالب ترين نكات در اين تجربه شخصي وضعيتي بود كه من پس از آن از لحاظ ذهني پيدا كردم. صادقانه بايد بگويم كه از هيچ تلاشي براي برقراري ارتباط با آن "منبع لايزال"خودداري نمي كردم. گاهي نماز مي خواندم و البته فراتر از آن و به شكلي مذبوحانه به دنبال حالتي بودم كه مي بايست در پي آن در من ايجاد مي شد. همواره آرزو داشتم تا از خواندن چند ركعت نماز در حالتي از خلسه فرو روم و لذتي "آن‌جهاني" را تجربه كنم. اما افسوس كه هيچگاه در اين راه كامياب نبودم. نمي دانم شايد اين به ترديدي مربوط مي شد كه از همان آغاز كه قصد چنين مواجهه اي را مي كردم با من همراه مي شد. اكنون كه به وضعيت آنروزهاي خود مي‌انديشم به اين نتيجه مي‌رسم كه مي‌توان تحليلي روان كاوانه نيز از تجربه عشق به دست داد. آيا "عشق" من به مريم، فرافكني احساس فقدان من نسبت به داشتن ايماني راسخ بود؟

 آنچه در خصوص اين پرسش براي بحث من اهميت محوري دارد كاركرد تماما مشابه تجربه عشق و ايمان است. به بياني سر راست تر همان كاري را كه ايمان مذهبي در صورت وجود شرايط تحقق‌اش مي‌توانست براي من انجام دهد اكنون عشق بر عهده مي‌گرفت. گواه اين ادعا آن است كه فضاي ذهن من به سرعت در حال تغيير بود.  من كم كم و در رابطه ام با مريم به سمت قبول گزاره هايي پيش مي رفتم كه تا قبل از آن محال بود پذيراي آن باشم. به عنوان مثال اين اعتقاد كه اگر براي مريم مشكلي بروز كند من بدون آگاهي از بروز آن مشكل دچار اضطراب و نگراني خواهم شد به تدريج برايم به امري قابل قبول تبديل مي‌شد. شان داوري‌هاي عقلاني كه پيشتر نزد من از حجيت نسبتا زيادي برخوردار بود، اكنون و به مرور تقليل مي‌يافت و البته بخشي از آن به فراهم كردن زمينه‌اي براي رويارويي با طعن اطرافيان نيز مربوط مي‌شد.

به هر حال ادبيات من به تدريج در حال تغيير بود و اگر نخواهم اغراق كنم بايد بگويم كه دست كم برخي از گزاره‌هاي مشكوك به فرض هاي اساسي من بدل شده بود. من از روزگار نوجواني به شعر و شاعري علاقمند بودم و البته اين در سرزمين گل و بلبل استثنا محسوب نمي‌شود. گه گاه طبع خود را نيز در اين عرصه مي‌آزمودم. اما هيچ گاه به طور جدي سعي نكرده بودم كه شعر بسرايم. رويداد عشق فرصت مغتنمي بود تا توان شعر گفتن خود را نيز محك بزنم و البته مجرايي اساسي براي ابراز احساسات نيز به شمار مي‌آمد. اما آنچه جلب توجه مي كند سويه‌هاي اعتقادي به نسبت محكمي است كه گويي از جايي در شعر من نفوذ مي‌كرد.  از مشخصه‌هاي بارز فضاي ذهني حاكم بر آن روزهاي من ميل قدرتمندي به تعطيل "عقل" و دست كم تقليل آن به جايگاهي فروتر از "عشق" بود. "عقل" در معناي متعارف و معمول آن كه غالبا ناظر براعمال، رفتار و تصميم‌هاي عقلاني است. خوب به خاطر دارم كه غزلي از عطار را همواره با خود زمزمه مي‌كردم:

عقل كجا پي برد شيوه سوداي عشق                            باز نيابي به عقل سر معماي عشق

عقل تو چون قطره اي مانده ز دريا جدا                    چند كند قطره اي فهم ز درياي عشق

اكنون كه به آن روزها مي‌انديشم به خوبي احساس مي‌كنم كه رويداد عشق براي من مشابهت شگفتي با ايمان آوردن داشته است. آنچه مي‌گويم به هيچ وجه به اين معنا نيست كه به واسطه اين تجربه به عرصه اي فراسوي ايمان گذر كرده‌ام و يا اينكه تجربه‌هايي از اين دست اصولا سقوط به عرصه "نا عقلانيت" است. بلكه بحث من بيشتر بر سر مرزي است كه البته نه به شكلي كاملا روشن مي‌توان ميان حوزه هاي مورد اشاره قائل شد. من براي بركشيدن معشوق به مرتبه‌اي متعالي، آنچنان متعالي كه بتوانم به معناي دقيق كلمه وضعيت خدايگاني او را در ارتباط با خود تجربه كنم، نياز داشتم تا به نحوي عرصه‌اي متفاوت از عرصه استدلالات عقلاني را براي خويش تعريف كنم. ابيات زير در واقع بخشي از گفتگوي من با يكي از دوستان راجع به همين موضوع است كه آن را در همان روزها به صورت منظوم در آوردم:

ره عقل اول به پيشم نهاد                                                      جمال خرد را به بيتي سراد

كه روشن چراغ مدام است عقل                                            ستون قوام و دوام است عقل

به فتوي عقل اي پسرگوش كن                                           سخن هاي ديگر فراموش كن

بدو گفتم اين جمله آفت ازوست                                       همه مايه عشق و نفرت ازوست

مرا عقل از دل شررناك تر                                                لباس صبوريش بس چاك تر

اين تنها توجيهي بود براي تعطيل عقل و دست كشيدن از آن. عقل به معناي عمل متعارف و منطبق بر عرف و سنت.

***

پس از اولین ملاقاتم با مریم، زندگی برایم به نحو شگفت انگیزی متفاوت از قبل جلوه‌گر شد. آری من داشتم عشق را تجربه می‌کردم. نکته جالبی که تنها اکنون می‌توانم وجوهی از آن را برای خود روشن کنم این است که تجربه مذکور به نحوی دوسویه بازتولید می‌شد. از یک سو به هر حال این حس در من ایجاد شده بود و از سوی دیگر من بی آنکه خود بدانم به تشدید آن دامن می‌زدم. من به هیچ وجه تصورش را هم نمی‌کردم که این احساس رو به تزاید ریشه و خاستگاهش در درون من است. نمی‌خواهم بگویم که به نحوی ساده و پیش پا افتاده خداباور شده بودم اما به هر حال نوعی توان عجیب و غریب برای باورمندی به موجودیتی یا نیرویی فوق العاده در خود احساس می‌کردم. تجربه عشق به نحوی مرموز با نیرویی غیر متعارف در تلازم است. دست کم در من که اینگونه بوده است. چند روزی بیشتر از آن ملاقات نگذشته بود که آن احساس تماما خوشایند آغازین، آشوبی سفت و سخت و تجربه‌ای دردناک را نیز مهمان خود کرد.

اکنون دیگر همه لحظه‌های من- بی اغراق همه لحظه های من- به نوعی با این اتفاق ارتباط یافته بود. شیرینی اندیشیدن به لحظه سرنوشت ساز وصال که به نظرم لذت بخش ترین وجه تجربه عشق و در عین حال مبهم ترین و دردناک ترین لحظه یک رابطه عاطفی نیز هست، همواره با تلخی کابوس های دهشتناک شبانگاهی و آشوب های ذهنی ادواری تعدیل می‌شد. دیالکتیک لذت و رنج در تجربه عشق به آشکار ترین وجه روی نموده بود. قریب بیش از چند ماه وضعیت من بدین گونه بود تا اینکه بالاخره تصمیم گرفتم موضوع را با نزدیکترین دوستانم در میان بگذارم. گفتم که هنوز هم صورت به نظم درآمده برخی از مجادلاتم با آنها را در دفتری حفظ کرده‌ام. شاید تنها حسن گفتگویم با دوستان به جا ماندن همین دفتر باشد که می‌تواند سندی جالب توجه برای تحلیل وضعیتم در آن دوره به حساب آید.

در نهايت تصميم گرفتم تا موضوع را با خود مريم در ميان بگذارم. اما از همان آغاز دچار پارادوكسي جدي بودم. البته اذعان مي كنم كه اين پارادوكس را نمي توان به هر تجربه عشقي تعميم داد. اما من با توجه به شرايط روحي- رواني ام و نيازي كه به خلق و ابداع يك امر متعالي در درون خود احساس مي‌كردم - البته اين تحليل ما بعد الوقوع است و آشكار است كه در آن دوره به هيچ وجه اين گونه نمي‌انديشيدم - به شدت درگير پارادوكس امر زميني / آسماني شده بودم. عشق كه به هر حال هديه آن نيروي مرموز و متعالي بود و براي من موضوع عشق يعني مريم به هر حال نسبتي با آن نيرو برقرار مي‌كرد. به واقع تصور من نسبت به آن نيروي برتر به هيچ وجه از خود مريم جدايي پذير نبود. بنابراين براي استمرار يافتن لذت و درد تجربه عشق، حفظ "فاصله" اصلي اساسي به شمار مي‌آمد. من مفلوك زميني اسير عالم محسوسات كجا و آن نيروي برتر و متعالي آسماني و هديه گرانبهايش كجا؟ به عبارتي اين پرسش شرايط امكان تداوم عشق را نشان مي‌داد. اما از سوي ديگر و در حاق واقع تمايل من به مريم، "تمايلي" انساني و به بياني ديگر واجد سويه‌هاي فيزيولوژيك هم بود. امروز آن را صرف رويدادي فيزيولوژيكي مي‌دانم كه به انساني ترين وجه، يعني در قالب عشق تبلور يافت. بنابراين و با توجه به اين سويه دوم، وصال نيز شرط لازم به شمار مي‌آمد.

جالب اينكه اين پارادوكس تا سال‌ها ادامه يافته و موجبات رنج من را فراهم مي‌كرد. پارادوكس مزبور مدت‌ها پس از آغاز رابطه دوستانه‌ام با مريم، خود را در قالب چيزي كه من نام آن را مديريت رابطه گذاشته بودم، حضوري جدي داشت. گويي حفظ فاصله محوري‌ترين مولفه براي حفظ رابطه به شمار مي‌آمد. بگذريم. به هر حال من قضيه را با مريم در ميان نهادم و پس از سپري شدن فراز و نشيب هاي بسيار و كشمكش‌هاي فراوان، او درخواست من را براي آغاز رابطه‌اي دوستانه -اكنون مي گويم مريد و مرادي- اجابت كرد. رابطه‌اي كه از همان آغاز نابرابر بود. و اين درست همان چيزي بود كه من مي‌خواستم. من مي‌خواستم تا آن رابطه نابرابر باشد و او چونان موجودي برتر عنان مرا به دست گيرد تا من فرصتي و بهانه‌اي داشته باشم تا در خلوت خود بر حقارت خود و شكوه آن امر متعالي بگريم. رابطه من با مريم از همان آغاز نشانه‌هايي را آشكار مي‌كرد كه غير متعارف بودن آن را نشان مي‌داد. اكنون كه به آن روزها مي انديشم و مي‌بينم كه تمام هستي‌ام به يكباره تابع فعل و انفعالات رابطه‌اي آنچنان لرزان -در آغاز كار- شده‌بود، هراس و حسرت به نحوي توامان وجودم را پر مي‌كند. از آغاز رابطه‌ام با مريم، سمت و سوي همه علايق من را  همين پيوند تعيين مي‌كرد. تو گويي مقيد بودن، شرط لازم عاشق بودن است. خيلي خوب يادم هست كه اين غزل سعدي را بارها و بارها در ذهن مرور مي‌كردم و گه گاه زير لب به آواز مي‌خواندم:

ما گدايان خيل سلطانيم                                                          شهربند هواي جانانيم

بنده را نام خويشتن نبود                                                        هر چه ما را لقب دهند آنيم

گر برانند و گر ببخشايند                                                    ره به جاي دگر نمي دانيم

چون دلارام مي زند شمشير                                                سر ببازيم و رخ نگردانيم

نكته اي كه براي بحث من در اين گفتار اهميتي جدي دارد وضعيت خاص روحي-رواني مسلط بر من در آن دوران و رفتارهايي است كه به تبع آن از من سر مي‌زد چرا كه صرف وجود چنين حالاتي نه تنها امري نادر نيست بلكه خصلت مشترك اغلب رابطه‌هايي از اين دست است. من به معناي دقيق كلمه واجد احساسي از "سرسپردگي" شده بودم. احساسي كه ميل به پرستش را در من بر مي‌انگيخت. اين احساس در مقاطعي آنچنان نيرومند بود كه حتي من را وادار به انجام رفتارهايي شبه آئيني مي‌كرد. اما آئيني كه موضوع آن نه ضرورتا خداوند كه معشوق زميني بود. اينها از جمله دروني ترين سويه‌هايي است كه يك فرد مي تواند از آن پرده بردارد.

احساس "بيمارگونه" من نسبت به مريم، عميقا حاصل جنبه‌هايي بود كه مي‌توان آن را با ايماني ناب و خالص قياس كرد. از اصطلاح بيمارگونه به هيچ وجه براي تقليل اين نوع از معنابخشي به يك مشكل يا عارضه رواني استفاده نمي‌كنم، بلكه تنها مي‌خواهم غير متعارف بودن وضعيت خودم را در ارتباط با مريم به گونه‌اي روشن‌تر نشان دهم. اگر چه ترديد ندارم كه به هر حال نمي‌توان در تحليل اين نمونه‌ها، آسيب شناسي رواني را به كلي حذف كرد. برجسته‌ترين حالتي كه ميل به پرستش را در درون من نشان مي داد، تمايل شديد من بود به اينكه به هر بهانه‌اي به پاي او بيافتم. از جالب توجه ترين تحليل‌هايي كه مي توانم به دست دهم ناظر بر تلاش نا خودآگاهانه‌اي بود كه از سوي من براي رنجاندن مريم سر مي زد. رنجشي كه شايد زمينه را براي از سر گرفتن فرآيند لابه‌ها و زاري‌ها و به خاك افتادن‌ها فراهم مي‌آورد. از آن جالب‌تر اينكه من همواره به نوعي با عدم رضايت در اين خصوص دست و پنجه نرم مي‌كردم به اين معنا كه مريم به شدت از اين كار متنفر بود و به دلايل مختلف من را از انجام اين كار منع مي‌كرد. يكبار به من گفت تو خيلي بزرگتر از آني كه به پاي من بيافتي. اما من دقيقا با اين كار بود كه به نوعي آرامش دست مي‌يافتم. در اينجا به راحتي مي توان سويه‌هاي به شدت خودخواهانه بروز اين گونه عواطف را مورد ملاحظه قرار داد. به هر حال من در آن دوران به نحوي ناخود آگاهانه، همه اين ابراز احساسات را به پاي ديگر خواهي‌ تام و تمام خويش مي‌گذاشتم. به همين خاطر اين دو بيتي بابا طاهر مي‌توانست جذابيت خاصي برايم داشته باشد:

عزيزا كاسه چشمم سرايت                                                   ميون هر دو چشمم جاي پايت

از او ترسم كه غافل پا نهي باز                                          نشينه خار مژگونم به پايت

اما كدام زيركي است كه از نخوت كمين كرده در پس اين احساس غافل بماند؟

سنخيت شگفت انگيز عواطفي از اين دست -تجربه عشق-  و حالاتي كه با ايمان مذهبي همراه است، جذابيت خاصي براي من دارد. اگر تمايز مهم ميان ايمان مذهبي مبتني بر سنت و تلقين اجتماعي و ايمان مذهبي ناب و خودجوش را بپذيريم، آنگاه مي‌توانيم به مقايسه‌هاي جذاب و جالب توجهي ميان تجربه عشق و ايمان دست بيازيم. چالش‌هاي تجربه عشق غالبا در درون همان رابطه محصور نمي‌مانند و اطرافيان را نيز متاثر مي‌كنند. يكي از شايعترين چالش‌ها كه در سطحي نازل و البته گسترده موضوع رسانه‌هاي سرگرم كننده و برنامه‌هاي سينمايي و تلويزيوني عامه پسند هم قرار مي‌گيرد، چالش خانواده‌هاست. صرف نظر از دست مايه قرار گرفتن اين گونه چالش‌هاي واقعي براي ساخت سريال‌ها يا فيلم‌ها و رمان‌هاي بازاري، مي‌خواهم با توجه به آنچه خودم تجربه كرده‌ام به نكته‌اي از حيث نسبت ايمان و عشق و البته رابطه آن دو با سنت اشاره كنم. من شخصا و به خاطر نوع رابطه ام با مريم، يكي از بغرنجترين چالش ها را با خانواده‌ام از سر گذرانده‌ام. امكان استمرار ارتباط من با مريم به دو صورت وجود داشت:1- رابطه ما به صورت پنهاني ادامه پيدا كند2- رابطه به درون مجراهاي عرفا مجاز رانده شده و به ازدواج ختم شود. با توجه به اينكه مريم از خانواده اي سنتي است، گزينه اول با مخاطراتي روبه رو بود.

 اگر چه احساس محبت مريم نسبت به من روز به روز بيشتر مي‌شد- و البته همين امر از ميزان رضايت من از اين رابطه مي‌كاست چون خواست من استمرار رابطه به صورت نابرابر بود- اما اين محبت هنوز به آن حدي نمي‌رسيد كه وي به خاطر آن حاضر باشد هزينه‌اي گزاف چون مواجهه با خانواده‌اش يا آگاه شدن پدرش از اين رابطه را بپردازد. از همين روي من پس از گذشت تقريبا دو ماه از آشنايي‌ام با مريم، به گزينه دوم فكر كردم. پارادوكس جدي ديگري كه اين بار از حيث  دروني با آن مواجه بودم اين بود كه از يك سو مي‌بايست با تمام توان مي‌كوشيدم تا زمينه ازدواج با مريم فراهم شود و از سوي ديگر به شدت نسبت به عملي شدن اين قضيه بدبين بودم. اما اين تناقض‌هاي دروني در قياس با كشمكش‌هاي بعدي‌ام با خانواده رنگ مي‌باخت. شايد بتوان گفت آن هويت‌يابي قدرتمندي كه از طريق نوع "خاص"رابطه‌ام با مريم در تمايزش از روابط مشابه، مي‌توانست در سايه ازدواج مخدوش و تضعيف شود، اينك از منبعي ديگر به شدت تقويت مي‌شد. اين فن جايگزيني براي استمرار غيريت سازي است. كاري كه ايمان مذهبي نيز به ويژه در نوع ناب و خودجوشش به بهترين وجه انجام ميدهد.

به هر ترتيب من قضيه را با خانواده‌ام در ميان گذاشتم. از پيش مي‌دانستم پاسخ آنها چيست اما مايل بودم از زبان خودشان بشنوم. پدرم استدلال مي كرد – و درست مي گفت- كه تو هنوز در وضعيتي نيستي كه بتواني يك زندگي را اداره كني- در آن زمان من دانشجوي سال دوم ليسانس بودم و تنها چند ماه از رابطه من و مريم مي‌گذشت. استدلال فوق، استدلالي شايع و متداول است. من در پاسخ گفتم قبول دارم و به همين خاطر قصد ندارم تا خواستم را به اين زودي عملي كنم فقط مي‌خواهم به هر ترتيبي شده از فشار عصبي و رواني مريم بكاهم. من آن روز نمي‌دانستم با چه سد محكم و غير قابل عبوري مواجه خواهم بود. تصور مي‌كردم به مرور زمان مي‌توان قضيه را برطرف كرد. من به نحوي ناخودآگاه به سمت انتخابي تراژيك پيش مي‌رفتم. پنج سال كشاكش مداوم و مخالفت شديد خانواده با اين امر كار را به نقطه بحراني رساند. نقطه‌اي كه براي من از هر حيث يك فرصت طلايي محسوب مي شد.

 قبل از پرداختن به جزئيات بحث، لازم مي‌دانم تا نكاتي را در خصوص مخالفت خانواده‌ام با اين ازدواج عنوان كنم. پدر مريم كارگر يكي از كارخانه هاي بزرگ است. وضعيت ميانه حال يا حتي ضعيف آنها از لحاظ اقتصادي تنها مسئله اي نبود كه مخالفت خانواده من را بر مي‌انگيخت. تفاوت فرهنگي ناشي از همين تفاوت پايگاه اقتصادي،گناهي نابخشودني تر بود. البته خانواده من به هيچ وجه بورژوا نيستند. پدر من هم به اصطلاح حقوق بگير دولت است. اما او به عنوان مدير ارشد شركت گاز، شان خود را بسيار بالاتر از اين مي‌دانست كه با اين ازدواج موافقت كند. من با نخوت نهفته در پس اين استدلالش هيچ گاه كنار نيامدم ولي به هر حال نمي‌شد تفاوت فرهنگي ميان اين دو خانواده را ناديده گرفت. همه اينها براي من نه تنها بد نبود، بلكه همانطور كه گفتم فرصتي جدي محسوب مي‌شد تا مشكلاتم را به واسطه آن حل و فصل كنم يا به دنياي ذهني‌ام ساماني دوباره ببخشم. من از قرار گرفتن در بطن اين تنش كه گاهي غير قابل تحمل مي‌شد، احساس رضايت مي‌كردم. البته همواره اينكه در نقش يك قهرمان ظاهر شوم، برايم خوشايند بوده‌است. تمايلات برابري خواهانه – نمي‌گويم سوسياليستي چون مطمئن نيستم سوسياليسم صفت خوبي براي باورهاي پراكنده و اغلب متناقض من ايراني باشد- در اينجا نيز به كمك توجيه رفتارهايم مي‌آمد و همواره در توضيح ايستادگي در برابر خانواده‌ام، يكي از دلايلي كه ذكر مي‌كردم همين بود. اينكه دعوي برابري خواهي مي‌بايست در عمل اثبات شود. يادم هست كه گاهي به طنز با دوستانم اين جمله را مي‌گفتم كه پراكسيس ماركسي اينبار نه در هيات انقلاب پرولتاريا، كه در قالب شورشي بر ضد خانواده تبلور يافته است. اما به راستي تا چه اندازه مي‌توانم رفتارهايم را در آن دوره، بر باورهاي سياسي اجتماعي ام مبتني كنم؟ آيا مي‌توان گفت همه آن رفتارها جز حاصل سازوكارهاي رواني براي فرافكني چالش‌هايي روحي، چيزي نبوده است؟

همانطور كه گفتم مخالفت شديد خانواده‌ام با اين ازدواج از سويي باعث رنج و عذاب من بود و از طرفي نوعي چالش و تضاد در من ايجاد مي‌كرد كه بهترين عرصه براي جولان عواطف و احساسات من به شمار مي‌رفت. پس از كشمكش‌هاي فراوان و درگيري‌هاي جدي با خانواده‌ام، به اين نتيجه رسيدم كه گريزي از دست يازيدن به گزينشي تراژيك وجود ندارد. يا مي‌بايست زندگي با مريم را انتخاب مي‌كردم و آنگاه از سوي خانواده‌ام طرد مي‌شدم و يا سعي مي‌كردم آن تجربه عشقي جانگداز را به نحوي فراموش –يا سركوب– كرده و به رابطه‌ام با مريم پايان مي‌بخشيدم. اما نياز من به معنابخشي- اين گزاره البته گزاره اي پسيني است- كه مي توانم آن را با نوعي ايمان مذهبي قياس كنم بسيار نيرومندتر از آن بود كه اينگونه پس بنشيند.

من پس از سالها تجربه پر فراز و نشيب عشق كه گاهي چونان قوت مي‌يافت كه مرگ را در نظرم حقير جلوه مي‌داد، به واسطه احساسي ايمان گونه، صاحب هويتي شده‌بودم كه به هيچ روي تاب مخدوش شدنش را نداشتم. بنابراين اگر چه گزينه دوم گه گاه به تلنگري ذهنم را  بر مي‌آشفت، اما از آن پس اين گزينه دوم بود كه همواره به آن مي‌انديشيدم. اما انديشيدن به تراژدي كجا و دست زدن به عمل تراژيك كجا؟ تازه پارادوكس ديگري كه مي‌توانست به جمع كثير تناقضات اين رابطه اضافه شود اين بود كه اگر چه با تحقق اين كنش تراژيك، احساس ايمان گونه عشق در من به اوج خود مي‌رسيد و بر وجدان معذبي كه خود حاصل آن وضعيت روحي بود چيره مي‌شد، اما هر نقطه اوجي خبر از سراشيبي نيز مي‌دهد. هراس از اين سراشيبي از آغاز رابطه‌ام با مريم مرا آزار داده‌است. نمي دانم شايد همين شبه خودآگاهي باعث شود كه هيچ گاه سراشيب را در نيابم. آگاهي اينبار به مدد توهم خواهد آمد.

بگذريم. به هر حال من خود را در وضعيتي مي‌ديدم- يا شايد دوست داشتم ببينم- كه مي‌توانست فرصتي باشد براي غلبه بر ناكامي‌هاي گذشته‌ام. ناكامي‌هايي كه اساسا بنيادي روحي-رواني داشتند و چنانكه در آغاز گفتم برآمده از نوعي احساس فقدان بود. فقداني كه اينك مي‌رفت تا به ياري انتخابي سرنوشت ساز جبران شود. تصميم من برآن بود كه شخصا با خانواده مريم صحبت كنم. اظهار اينكه من از خانواده‌ام طرد شده‌ام از يك سو و تلاش‌هاي- بهتر است بگويم جار و جنجال‌هاي- مريم در خانواده‌اش از سوي ديگر، پدر او را مجاب كرد كه بدون حضور خانواده‌ام پا پيش بگذارم. از شرح و تفصيل جزئيات و حواشي كه موردي هم ندارد اجتناب مي‌كنم و فقط به اين نكته بسنده مي‌كنم كه جلب رضايت خانواده مريم همانگونه كه انتظار داشتم به هيچ وجه كار آساني نبود. به قول حافظ سنگي بود كه لعل شد ولي به خون جگر.

 من هم به عنوان اتمام حجت آخرين تلاش‌هايم را براي موافقت پدر و مادرم به كار بستم و آنان نيز چنانكه مطلوب من بود هم چنان سفت و سخت بر موضع خود پا فشاري مي‌كردند. صادقانه مي‌گويم كه اين آخرين تلاش را نه به خاطر اينكه اميد به حل مسئله داشتم كه مطلوبم هم نبود، بلكه تنها براي اين انجام دادم كه به اصطلاح حرف و حديثي نماند. البته اين خيال خامي بيش نيست و هزينه‌هايي را كه بايد براي اين سنت شكني پرداخت شود به راحتي مي‌توان حدس زد. نكته مهمي كه مي‌بايست به آن اشاره كنم اين است كه اين عدم انعطاف از سوي خانواده، تا حدي به اين فرض آنان بر مي‌گشت كه من هيچ گاه بدون حضور آنان دست به اين كار نخواهم زد. همين نوع نگاه عزم مرا براي كاري كه قصدش را كرده بودم جزم تر مي‌كرد چرا كه هر چه بيشتر حس خطر كردن به خاطر "ديگري" را در من بر مي‌انگيخت و من از آن حس لذت مي‌بردم.

 اكنون كه به پشت سرم نگاه مي‌كنم و با فاصله اي بيشتر قادرم تا رفتار خود را مورد ارزيابي انتقادي قرار دهم در مي‌يابم كه در تمام اين سالها، كوشش كرده‌ام تا فضايي خيالي مطابق با ميلم "بسازم" و در آن فضا مشكلات ديرينه‌ام را حل و فصل كنم. البته من از اين واقعيت رنجور نيستم چراكه نمي‌توانم انتظاري بيش از اين از وضعيت انساني خود داشته باشم. اتفاقا تمام اين سالها به همراه همه رنج ها و شادي هايش همچون ابداعي هنري پيش چشمم جلوه‌گر مي‌شود. ابداعي كه نهايتا با كنشي "اصيل" همراه بود. كنشي كه همه آن رنج هاي پيشين و پسين‌ام را معنا مي‌كرد. كنشي كه به نظرم كنشي "ناب" مي‌آيد كه سخن گفتن از آگاهانه يا نا آگاهانه بودنش، پيش يكه بودن آن رنگ مي‌بازد. "اصالت" در اينجا فاقد معنايي فرا انساني است. "اصالت" در اينجا دقيقا به معناي كنشي تماما انساني، با تمام ضعف‌ها، محدوديت ها و جهالت‌هاي آن است و "ارزش" اش تنها مبتني بر القايي نبودن آن است.

به هر ترتيب روز مقرر جهت برگزاري مراسم عقد فرارسيد. من به همراه دو تن از دوستانم كه مي‌بايست به عنوان شهود حاضر باشند در محضر حضور يافتم و مراسم عقد در غياب پدر و مادرم انجام شد. اين اتفاق في‌نفسه چندان اهميتي ندارد اما وقتي در بستر وقايع اين پنج سال قرار مي‌گيرد، معنايي خاص و برجستگي ويژه‌اي مي‌يابد. اين اتفاق در حقيقت نقطه اوج هويت يابي من در اين مدت و آن چيزي بود كه مي‌توانم آن را ماحصل نوعي "ايمان" قلمداد كنم. تصميمي كه از حساب و كتاب‌هاي معمول و متعارف فراتر مي‌رفت و در حصار برداشت‌هاي سطحي و عوامانه از عقلاني عمل كردن نمي‌گنجيد. نفس اتخاذ چنين تصميمي، حس نيرومندي از ايمان و باور در من ايجاد مي‌كرد. ايماني كه اگر چه ناظر بر غايتي آنجهاني نبود اما از حيث جنس و جوهره، با نيرومندترين احساسات مذهبي كوس همسري مي‌زد.   

+ نوشته شده در  یکشنبه 3 آذر1387ساعت   توسط شروین مقیمی  |