تبليغاتX
رتوریک - از درون زندان!

رتوریک

یاداشت های حلقه ی مدرس

از درون زندان!

باز هم مکرر به خواب پناه می‌برم! آره حق با خواهرم است؛ من با خوابیدن از دنیای واقعی فرار می‌کنم. این چند روزه دوباره بدجور حس یک زندانی را دارم. حس یک زندانی که با دیوارهای بتنی چنان سخت احاطه شده است که حتی ضربه‌ی تیشه به دیوار حاصلی جز جرقه نشان از اوج سختی ندارد. بارها به این و آن گفته‌ام که واقعیت پر از ساختارهایی است که که اراده‌ی ما زیر جبرش له می‌کند و باید پذیرفت فقط در منطقه الفراغ‌ها برای جولان اراده مجالی هست؛ اگر نه آن دیوار بتنی سختیش را به سختی به ما نشان خواهد داد.

اما نَع این همه‌ی ماجرا نیست. این ذهن لاکردار اینچنین هم، قابل برنامه ریزی نیست. آنقدر فیتیله این مطالبان را پایین کشیدن شاید منجر به خاموشی شعله‌ی شور در وجودمان شده است. آخر مگر بدون شور و فقط به اتکای شعور آنهم شعوری که به برنامه‌ریزی تقلیل یافته است می‌شود زندگی کرد و حرکت داشت. حداقل  من نمی‌توانم.

خسته‌ام! بدجور حس می‌کنم ساختارهای سخت، روز به روز زندانی که از آن گریزی نیست را تنگ تر می‌کنند. ساختار سیاسی، شرایط اقتصادی، وضعیت فرهنگی، طبقه‌ی اجتماعی، شخصیت روانشناختی اعضای خانواده، ویژگی‌های فردی دوستان و حتی شاید محدویت‌ها ساختار ذهن خودم! همه همه من را احاطه کرده‌اند. چه سخت است که این دیواره‌های بتنی آنچنان به تو نزدیک شوند و زندانِ تو را آنقدر کوچک کنند که دیگر مجال هیچ حرکتی برایت نماند. می‌شوی گیاهی که در گلدانی کاشته‌اند که او را گریز از آن نیست. فقط بخورد بخوابد و ناگزیر از نوازش آفتاب لذت ببرد! فقط هر روز از این جبر تاریخی و .. بیشتر خودش را به من نشان می‌دهد.

این زندان البته پنچره‌هایی دارد. چنان که نشود از آن گریخت اما پرتو امید بتواند به زندان بتابد. وبلاگ برای من یکی از این پنجره‌ها بوده است. بارها امتحان کرده و می‌دانم از این دریچه نیز نمی‌شود از این زندان فرار کرد اما حداقل شاید می‌شود نرده‌اش را گرفت؛ به بیرون خیره شد و فریاد زد! فریادی از ته دل و از عمق حنجره به این امید که حداقل صدایم را رها کنم. حتی اگر کسی بیرون پنجره نباشد و گوشی بدهکار نعره‌های گوش خراش یک زندانی. اما حداقل دل خوشکنکی است که هم چون افیون کارآمد آرامت می‌کنند که صدایت رها شد از این زندان تنگ و سخت واقعیت. مثل همان خوابی که اول گفتم!

پی‌نوشت: امروز از روزهایی بود که دوست داشتم بیایم از دیرچه این وبلاگ فریادی بزنم اما فکر کردم شاید درست نباشد چون رتوریک فضای جمعی شده است برای طرح بحث‌های کاملا جدی و عمومی بین دوستان. نمی‌شود پابرهنه بدوم وسط حرفهای مهدی، یاشار، شروین و... که آقا برید کنار که من به هر طرف که می‌روم به یک دیوار بتنی می‌خورم و امروز روی سرم دردی از برخورد با دیواری جدید را حس می‌کنم. آخر وسط حرف از هگل و متفکر و اپیستمه چه جای این حرفهاست! نمی‌دانم، شاید، فقط شاید، باید از این بعد یادداشت‌های شخصیم را در اینجا http://blog.ghalebi.ir  پی بگیرم و در رتوریک با دوستان در بحث‌های عمومی‌ و جدی‌تر مشارکت کنم.

+ نوشته شده در  دوشنبه 8 مهر1387ساعت   توسط حمزه غالبی  |