فقط غم و اندوه و ملالت را به تو یاد داده اند. فقط دل زدگی
و رنجش را تمرین کرده ای. اصلاً مگر می توانی خوشحال و پر از امید باشی؟ وقتی
اعتراض و ناراحتی با همه ی وجودت در هم آمیخته، زندگیِ آمیخته با شادی برایت بی
معنا است. اصلاً نمی فهمی گشودگی و زندگی همراه با مسرت یعنی چه.
فاجعه از آنجا شروع می شود که اندک اندک به دل زدگی، اندوه
و ملالت عادتی تام پیدا می کنی. وقتی پر از غصه و احساس رنجی، در یک جایی از درونت
به طور پنهانی احساس خوبی داری. از اندوهت خوشحالی...
می ترسم از آن لحظه -- که شاید هم نزدیک باشد – که در بهار
آزادی، هم رزمان و هم سن های ما دیگر خندیدن، شادی، و تلاش برای زندگی را فراموش
کرده باشند.
می ترسم از ملالت و اندوه در جشن آزادی...
+ نوشته شده در یکشنبه 22 آذر1388ساعت   توسط مهدی امیری
|
دسته ای که در جهت منفعت خود و با نیت دروغ می گویند برای رسیدن به مقام بالاتر، برای بزرگتر جلوه دادن خود، برای ساختن تصویر خوب و عالی در چشمان مخاطبان و دسته دیگر بی غرض دروغ می گویند و ما به آن دروغ مصلحتی می گوییم و روان شناسان به آن دروغ دفاعی می گویند.
ديده ايد يكي زل بزند تو چشمتان و "دروغ" بگويد. البته مي فهمين كه منظورم از "دروغ تو چشم" چيست؟ ببينيند فرض كنيد چيزي پيش چشم شماست و موضوع برايتان خودتان و ديگري واضح است اما فردي در آن شرايط دروغ بگويد. من به اين مي گويم "دروغ تو چشم". خوب ديدن يكي خيلي "ضايع" دروغ بگويد؟ يعني دروغش اينقدر شاخ دار است كه حتي اگر اطلاعاتي در مورد اصل ماجرا نداشته باشيد واضح است كه موضوع دروغ است.
اينروزها بدجوري دروغ هاي توي چشم و "دورغ هاي ضايع" حساسيتم را بر مي انگيزد. البته الان نمي خواهم در اين باره قضاوت اخلاقي كنم. قبلا اگر كسي "دروغ تو چشم" يا "دروغ ضايع" مي گفت؛ مي گفتم اين آدم هم بچه پروست هم احمق. يعني اساسا وقتي كسي "دروغهاي شاخدار" ضايع مي گويد اينجوري تصور مي كنم اين فرد، آدم كند ذهني است كه وقتي خودش فكر مي كند دروغ را باور پذير مي يابد. اما ممكن است آدم پرويي باشد با اينكه مي داند حرفش باور پذير نيست بازم دروغ بگويد. البته بنظرم اين حالت نادر است. چون تصور اين است كه افراد معمولا با فرض باور پذيري دروغ مي گويند.
خوب اين روزها خيلي دروغ ها را مي خوانم. اصلا كنجكاوم كه علاوه بر اينكه چطور دروغ مي گويند حتي به اينكه چگونه دروغ مي گويند. به جمله هاشون حساسم. نگاه مي كنم ببينم موقع دروغ گفتن معمولا چه روشي دارند. اما الان فرضم اين است كه آدماي احمقي نيستند ولي چطور اينچنين دروغ هاي ضايعي مي گويند. برايم مسئله شده است. يعني فكر مي كنم در چه شرايط و نوع نگاهي آنها دروغ هايشان را "باور پذير" مي دانند؟ شايد خودشان منبع معتبري مي دانند كه صحت و سقم مطالب چون با خود آنها سنجيده مي شود دروغ هايشان باور كردني است. شايدم مي دانند دارند دروغ مي گويند ولي آنرا دروغ هاي مصلحتي مي دانند كه با قدرتي كه در اختيار دارند مي توانند دروغ بودنشان را جبران كنند. اما يك فرض خيلي نا خوشايند دارم. چقدر وحشتناك است آنها در حالي كه دروغ مي گويند بنظر خودشان دروغ نياييد؟ بدجوري در اين فكرم كه با اين قسم دروغ ها بايد چي كار كرد!
+ نوشته شده در دوشنبه 2 آذر1388ساعت   توسط حمزه غالبی
|
من براي آنكه صدايم به گوش عابران پياده نرسد، همواره از خيابان راه ميرفتم و در كنار غرغر موتور اتومبيلها، كه اكنون به مددم شتافته بودند، از خم ابروي يار ميگفتم. آن روز قضيه از همين قرار بود. اما ناگهان اتومبيلي به شدت پيش پايام ترمز كرد. از راننده آن، فحش و بد و بيراه كه «احمق بيشعور، چرا تو خيابون را ميري؟»، و از من طنين اين آواز كه «در خم زلف تو اين خال سيه داني چيست؟ نقطه دوده كه در حلقه جيم افتاده است». خلاصه وضعيت، وضعيت كميك، و در عين حال تراژيك بود. من متكي بر شالودههاي سنتي رو به زوال، و او سوار بر مدرنيزاسيوني ناقصالخلقه- شايگان ميگويد مدرنيزاسيون موتاسيوني.
رویا و واقعیت بزرگ ترین دوگانه ذهن بشر بوده اند/ درست
نیستکه بگوییم که با هم در جنگند/ چون که
شمشیر دومی بسی تیز تر از اولی است/ رویا و واقعیت با هم نجنگیده اند و نخواهند
جنگید/ رویاها بی دست و پا تر از آنند که بجنگند/ رویا برده واقعیت هست و خواهد
بود/ آنگاه که رویایی را دیدید که می جنگد مطمئن باشید که خوره واقعیت از درون به
جان آن افتاده است و آن را از درون فرو خورده است/ واقعیتی در پوسته رویا/ که صد
چندان از واقعیت عریان هولناک تر است/ اگر چنین به اصطلاح رویایی روزی پیروز گردد،
این واقعیت است که پیروز شده است/همین بود رویای کمونیسم در قالب لنین/ در 1917
رویا بر واقعیت چیره نگشت بلکه این کابوسی هولناک تر بود که بر کابوس قبلی چیره
گشت/ البته زمانی طول می کشد تا که این افعی پوست بیاندازد و بگذارد که مردم چهره
اش را ببینند/ رویاها یتیمند/ آنگاه که سر بر آورند واقعیت با آن اسب سیاه و تیغ
آبدیده اش سر می رسد و رویای عزیزمان را سلاخی می کند/ اگر چند صباحی در رویا غوطه
خوردید، منتظر واقعیت بمانید/ واقعیت همیشه می آید و انتقامش را باز می ستاند/
آنگاه است که بهترین کاری که می توانید بکنید این است که از رویاهایتان خداحافظی کنید/
اصلا اگر رویاها نبودند مگر خداحافظی ای هم در کار بود؟/ خداحافظی ها بوی رویاها
را می دهند/ اگر خوش شانس باشید آنها را تبدیل به خاطره می کنند/ اگر زنده باشید
حفظشان می کنید/ اما اینها لذت بخشند؟/ نه نیستند!/ خاطرات دشنه سمی واقعیتند که
مدام بر تنمان فرو می نشینند و قدرت چیرگی ناپذیر واقعیت را به یادمان می آورند/
رئالیست کسی است که چه خواسته و ناخواسته با این تیغ آبدیده، باواقعیت، همراهی می
کند/ سادو مازوخیستی است که از زدن نیشتر واقعیت به خویش و البته به دیگران لذت می
برد/ این است معنای واقع گرایی/ ما همه به صلیب واقعیت کشیده شده ایم/ بعضی خود
خواسته و بعضی ناخواسته/ اینجاست که رئالیست از غیر رئالیست متمایز می گردد/
+ نوشته شده در یکشنبه 26 مهر1388ساعت   توسط یاشار جیرانی
|
یکی از اشتراکات من، مهدی و یاشار استاد راهنمایمان دکتر سید علیرضا حسینی بهشتی است. بسیار برایمان مایه افتخار است که یاداشتی برای وبلاگمان و توصیهای از او دریافت کردهایم. خوب است این را هم بدانید که ما واحد نظریههای عدالت را با ایشان گذارندهایم.
عدالت اجتماعی: فهم بسیط و فهم مرکب
سید علیرضا حسینی بهشتی
در اینکه شهروندان هر اجتماعی، صرف نظر از اینکه در چه زمان و مکانی میزیند، در جستجوی زندگی بهتری هستند، نمیتوان شک کرد. و تصور میکنم اینکه این وضعیت بهتر، اگر نه برای همه، دست کم برای بیشتر مردم، به معنای وضعی «عادلانه» تر است، بتواند مورد توافق همة ما باشد. در فرهنگ ایرانی- اسلامی ما نیز، فلسفة «انتظار» چیزی نیست جز یک مطالبة اجتماعی طبیعیمان بعنوان انسان: آرزوی داشتن وضعیتی بسامانتر در سایةی منجی موعود.
تلاشها، و بیش از آن، آرزوهای دولت نهم در جهت تحقق همین خواسته است. اما اینکه آیا سیاستگزاریهای برخاسته از این آرزوهای بزرگ ره بکجا میبرد، پرسشی است مهم که باید فارغ از رقابتهای سیاسی روز بدان اندیشید. قصد ندارم در اینجا به جنبه های مختلف این پرسش و یا پاسخهای احتمالی به آن بپردازم، چه میدانم ارایة یک درسگفتار خسته کننده خلاف عرف وبلاگ نویسی این مرزوبوم است، اما از آنجا که شما «رولزیها» را علاقمند به موضوع میبینم، میخواهم تنها به یک نکته اشاره کنم و آن اینکه، شاید درد مشترک همة ما این باشد که با وجود آشنایی کم و بیش به پیچیدگیهای ساختاری و کارکردی جوامع بشری معاصر، هنوز هم به فهم های بسیط از مسئلة عدالت اجتماعی پایبندیم، و در نتیجه، هنوز هم بدنبال ارایة راهکارهای بسیط برای دستیابی به وضعیتی عدلانهتر هستیم. این در حالی است که فهم درست خود صورت مسئله، برای یافتن راهحلهای مناسب ضروری است.
تراژدی اسفبار طرح «سهام عدالت»، و دلهره آورتر از آن، طرح جنجالی «هدفمندسازی رایانهها»، هر دو منبعث از همین فهمهای بسیط از صورت مسئله است. به اینها اضافه کنید طرح «نظام هماهنگ پرداختها»، معیارهای سهمیهبندی سوخت و دهها لایحه و طرح دیگری که به باور من، در عین حال که از سر دلسوزی برای آسبپذیرترین اقشار جامعه پیشنهاد شدهاند، بدلیل تکیه بر همین فهمهای بسیط، دامنة فقر و تنگدستی را در میان آن اقشار گستردهتر خواهد کرد.
به همین دلیل است که برای پیمودن راه دستیابی به طرحهای عدالت گستر، چارهای جز عبور از جادة پرپیچ و خم فهم مباحث نظری ارایه شده در این زمینه نیست. در همین راستاست فهم موضوع عدالت به مثابه موضوعی چندرشتهای و بین رشتهای در حوزة علوم اجتماعی، و بیش از همه، اقتصاد، فلسفة سیاسی، جامعه شناسی و حقوق. به دوستان «رولزی» پرشور و نشاطم توصیه میکنم دغدغههای عدالت خواهانة خود را با ارادهای استوار برای مطالعة بیشتر و بیشتر نظریههای عدالت همراه سازند، و از افتادن به ورطة شتابزدگی در اختیار موضع پرهیز کنند، چه این همان شیوهای است که در زمانة ما سکة رایج بازار گشته؛ توصیهای که میدانم فراتر از توان و انگیزهشان نیست.
+ نوشته شده در دوشنبه 28 مرداد1387ساعت   توسط حمزه غالبی
|
بگذارید از همین اول از یک سوال شروع کنم؛ شده تا حالا موبایلتان گُم شود؟ یا حتی برای مدتی قطع شود؟ این اتفاق برای من بارها افتاده است. چون معمولاً تا، قطع و اخیرا یکطرفه نشود نمی روم قبضش را بپردازم. البته همه اش هم از تنبلی نیست؛ بسیاری از مواقع هم از بی پولی است. به هر حال بد مخمصه ای می شود! تجربه کرده اید احتمالاً! قطع شدن موبایل آنقدر اضطرار ایجاد می کند که هم برتنبلی چیره می شوم و هم از خیر سایر مواهب مادی بگذرم تا قبض موبایلم را پرداخت کنم. اما نکته عجیب آنجاست که من وسیله خراب و کارِ نکرده زیاد دارم اما هیچ کدام چنین اضطراری در من ایجاد نمی کند؛ از شناسنامه ام که تقریبا یک سال است در ستاد حج عمره دانشجویی مانده است؛ ماشین لباس شویی که مدتی هاست خراب است؛ از همه ملموس تری وام تعویض خودرو که اگر پی اش را بگیرم به کَرم ابوی گرام، ماشین دار می شوم، تا کارها و وسایل خرابِ فروانی که در خانه ما تعمیر نشده، به کنجی افتاده است. همه اینها نشان از آن است که موبایل حسابی خودش را جا کرده و سوگلی وسایلی است که ازش استفاده می کنم. اما چرا؟ چه فرقی است بین موبایل و سایر وسایلی که ازشان استفاده می کنیم ولی چنین جایگاهی ندارند؟
+ نوشته شده در پنجشنبه 4 بهمن1386ساعت   توسط حمزه غالبی
|
جمعی از دانشجویان علوم سیاسی دانشگاه تربیت مدرس هستیم . علی رغم تمایزات مان با استعاره حلقه مدرس جمعمان قابل اشاره است. اکنون اینجا فضایی است که ما سعی میکنیم امکان ادامه گفتگوهایمان را فراهم کنیم.