مطلب را به بالاترین بفرستید:
“… دکتر مدرسی چند باری با من درباره پاتوق های بچه های سمپاد گفته بود. ولی خوب فرصت نشده بروم تا امسال تعطیلات سال نو… پاتوق بچههای سمپاد، چهارشنبه اول هر ماه در یکی از سفرهخانههای سنتی یزد برگزار میشود. به هر حال بعد از کلی منت کشی، خواهرم حاضر شد من را برساند. دم در از یکی از گارسونها پرسیدم بچههای سمپادی کجا هستند. لنگ لنگان مسیر اشارهاش را دنبال کردم. در کنار تالار در حالی که به عصا تکیه داده بودم داشتم دنبال چهرهی آشنایی میگشتنم که دیدم یک نفر کاغذ به دست آمد به سمتم. با خودم گفتم خوب بلاخره یک نفر من را شناخت.
- شما آقای؟
- غالبی هستم
- عضو انجمن هستین؟
- نه آقا!
- سمپادی هستین؟
- بله!
.
.
در این حین که آخرین تیر امیدم برای یافتن “آشنای”ی به سنگ این بازجوی “غریبه” خورده بود صدای دکتر مدرسی را شنیدم که گفت: به به؛ آقای غالبی! و ادامهی تعارفهایی که در این مواقع معمول است. خوب بدین ترتیب وارد پاتوق شدیم. حالا از جزعیات نیم ساعت اول می گذرم. داشتیم با دکتر و چند نفر از جمع برای برنامه ریزی برای پاتوق تهران صحبت می کردیم”.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه
1387/04/26ساعت   توسط حمزه غالبی
|
مطلب را به بالاترین بفرستید:
یک اتفاق مهم! چی؟ من برای اولین بار بابت تئاتر پول پرداخت کردم! مهم نبود؟ خوب بگذارید بگویم چرا مهم. تقریبا همهی دوستان نزدیک من متفقالقولند که من از هنر و حض هنری بهرهای نبردهام. البته به شکل اغراق شدهاش بهقول یحیا آنتی هنر! البته بودند دوستانی که سعی داشتن با آموزشهای هنری سواد زیبایی شناختی من را بالا ببرند ولی سکنجبین صفرا فزود. چطور؟ قصه این است که مثلا الان وقتی از دوستان میخواهم فیلم بگیرم تاکید میکنم که آقا لطفا هنری نباشد! آخه چند باری که سعی کردم به اصرار این دوستان بشینم و از این فیلمهای سیاه و سفید ببینم، حقیقتا از چیزی سردر نیاوردم! اصلا دیوار بیاعتمادی بین من و دوستان هنرمندم بزرگتر از این حرفهاست که با این تلاشهای مذبوهانه خللی در آن ایجاد کند. به محض شنیدن واژه هنرمند واژههای دِپرسی، تنهایی، رنگهای سیاه و خاکستری و تمایلات مازوخیستی توی ذهنم رژه میروند. گو اینکه رنگهای گرم، شادی و سرخوشی و درآویختن با دنیای واقعی گناهان غیر قابل بخششند در دنیای این دوستان است. آقا اصلا برای اینکه برای اینکه عمق ماجرا دستتان بیاید، بگذارید شما هم بدانید که من "دنیا دیگه مثل تو رو نداره" بنیامین رو به "سمفونی نهم" بتهون، "اَمریکنپای" را "دِد مَن" جیم جار موش و یک پورترهی زیبا را به "مسیح گلا" سالوادر دالی ترجیح میدهم. به عبارت واضحتر بر اساس ذائقهی هنری من قطعا جز طبقهی لمپن پروتالیا هستم.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه
1387/04/11ساعت   توسط حمزه غالبی
|
مطلب را به بالاترین بفرستید:
مطابق قرار مهدي ميبايست يكي از بحثهاي حلقه مدرس كه درباره ارتباط نظر و عمل بود را بنويسد. اساماس زد "كه الان نميآيد". به او گفتم كه: مگه ميخواي شعر بگي كه نمياد. كسي كه تو رسانه كار ميكنه بايد هر وقت اراده كرد بتونه بنويسه!" بعد گفت: "يك مطلب ديگه ميخواد بنويسد كه الان داره ميآيد". فرداش تماس گرفت كه مطلب فرستاده به ايميل من كه از من ميخواست كه حتما كار كنم. بهش گفتم هر مطلبي را كه نميتوانم روي وبلاگم بگذارم. توضيح داد كه خط قرمزها را خوب ميشناسد و حتي به آنها نزديك هم نشده است. باز اِن قُلت آوردن كه خوب شايد درباره فردي حرفيزده باشي كه من معذوريت داشتهباشم. تاكيد كرد كه اينچنين هم نيست. گفت فقط از خودت اسم آوردم. حدس زدم نقدي بر من كرده و گمانش اينست كه من نقد از خودم را منتشر نميكنم. گفتم باشه ميگذارم روي وبلاگ. ديروز كه ايميلم را چك ميكردم مطلبش را خوانم حقيقتا از حُسظنش به خودم خوشحال شدم اما ماندم كه آيا واقعا گذاشتن روي وبلاگ كار جالبي هست يا نه! به هروي هرچند بنظرم آمد مطلبي كه درباره من از روي حس ظن نوشته شده است را روي وبلاگ خودم بگذارم نچسب است اما روي قولم ماندم. با اين وجود توصيه نميكنم ادامه مطلب را بخوانيد.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه
1387/04/01ساعت   توسط حمزه غالبی
|
مطلب را به بالاترین بفرستید:
+ نوشته شده در چهارشنبه
1387/03/29ساعت   توسط حمزه غالبی
|
مطلب را به بالاترین بفرستید:
در ماه اخیر چند کادو از آدامهای مختلف گرفتهام که بهطور عجیبی یادداشتهای مشابه داشتهاند. دوتایش که میشد وبلاگیاش کرد را اینجا گذاشتهام. بنظرتان باید خودم اصلاح کنم؟
ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه
1387/03/23ساعت   توسط حمزه غالبی
|
مطلب را به بالاترین بفرستید:
مهدی امیری صفت
با بچه هاي به قول خودشون "حالقه ي مدرس" طبق معمول 4 شنبه بعد از ظهر رفته بوديم دانشكده ي علوم اجتماعي دانشگاه تهران. نمي دونم چي شد كه بحث از ديكتاتور ها و آدمايي مثل استالين و هيتلر شد واينكه چنين آدم هايي چه "حالي" داشتن كه مي رفتن دنبال چنين "تهوراتي". در واقع بحث از "معنا" شد. اينكه عده اي چه انگيزه ها و رويا هاي دور و درازي دارند و براي آن ها چه ها كه نمي كنند...
جملگي در آن جمع "ملول" بوديم و دوستان به شوخي مي گفتن كه "حتي حال ندارن برن سر كوچه نون بخرن، چه برسه به اينكه بخوان مثلا مثل كسي چون لنين دنيا رو "كن فيكون" كنند . نمي دونم "ملول" بودن و پا در هوا بودن خوب است يا بد. البته در اينكه ملولم و بي آرمان شك ندارم. در زندگي هيچ چيز هيجان انگيزي برام باقي نمونده و همه چيز عادي و يكنواخت و تكرار مكررات است. اوايل اين منو مي ترسوند ولي الان كاملا باهاش كنار اومدم. شايد از عواقب "پايان تاريخ" باشه. شايد همان طور كه استاد عزيزم مرتضي مرديها مي گويد نتيجه ي منطقي سامان ِ سياسي ِ ليبرالِ مدرن همين باشه. نمي دونم، ولي مطمئنم كه با همه ي "بي هيجاني" و كرختي اين وضعيت، خيلي بهتر از ايماني دروغين به امري كلي و بدون اثبات و دل خوش كردن به "غايتي" است كه هيچ وقت هم فرا نمي رسد. خيلي بهتر است از "انقلابي دائمي" براي "اهدافي" مهمل و دست نيافتني.
حاضرم ملالت را به جان بخرم اما يك انقلابي ِ متوهم نباشم...
+ نوشته شده در شنبه
1387/02/28ساعت   توسط حمزه غالبی
|
مطلب را به بالاترین بفرستید:
دایی کوچکم را خیلی زود از دست دادم. تازه رفاقتمان گل انداخته بود و بوی صمیمیتش بیش از رابطه یک دایی و خواهرزاده اش توسط همه حس میشد. آن اواخر که بستری بود به بهانه تعویض کتابی که ازش به امانت گرفتهبودم سراغش میرفتم اما یک کتابش برای همیشه پیش من ماند. چند سالی بیشتر وقتی از زمانی که پسر داییام در بغلم زد گریه، نمیگذرد. از وقتی که گفت: حمزه داییت مُرد!
در این سالها زندایی بهترین یادگارش بود هرچند هر روز پژمردهتر از دیروز بود و دیگر از آن طراوت، شادابی و شوخ طبعیاش خبری نبود. امسال وقتی خواستم بعد از تعطیلات به تهران برگردم، پدرم به من یادآوری کرد که: یادت نره به زنداییات سر بزنی؛ اما من آن را به فرصتی دیگر موکول کردم. لعنت به این چرخ روزگار که این فرصت را برای همیشه از من گرفت. لعنت به چرخ زمان که هر بار حسرت فرصتی را بر دل من میگذارد و صد لعنت به به امتحان فردا که حتی من را از شرکت در تشیع جنازه اش محروم کرد.
کاش این لعنتها چرخ روزگار را از کار میانداخت و زمان میایستاد تا دیگر نتواند عزیران و نزدیکانم را از من بگیرد و با خیالی آسوده سر به بالین جاودانگی می آسودم.
+ نوشته شده در شنبه
1387/01/24ساعت   توسط حمزه غالبی
|
مطلب را به بالاترین بفرستید:
شنیدهاید میگویند آدم تا چیزی را از دست ندهد قدرش را نمیداند؟ من میخواهم بگویم خیلی از چیزها را تا از دست ندهی اصلا متوجه نمیشوی که داری؛ چه برسد قدرش را هم بدانی! نمیخواهم در باره تصادف پایم بگویم که آنطورها که فکر میکردم، قصر در نرفتم و الان رسما زمین گیر شدهام. نه! میخواهم از آن چیزی بگویم که در آلودگی تهران بر باد رفتهاست. نمیدانید چه نعتی است سکوت و چه جهنمی است جایی که آلودگی صوتیاش زیاد است. البته حدس میزنم آنهایی که مزه سکوت و آرامش را نچشیدهاند و تجربه زندگی در محیطی که پر از صداهای ناهنجار نباشد را تجربه نکرده باشد، کارشان آنقدرها هم مثل من سخت نیست. حتی نمیخواهم مقایسه کنم صدای جیک جیک گنجشکی که الان میشنوم با صدای همیشگی بوق ماشین که دوسالی است مجبورم بشنوم؛ اما بطور مثال شاید بتوانید به یاد بیاورید یا تصور کنید که به مدت قابل توجهی در معرض صدای رادیویی باشید که فرکانسش تنظیم نیست و روی صدای اصلی کلی نویز سوار است؛ یا مثلا در جایی نشستهاید که با کولر آبی خنک میشود و بولبرینگهای این کولر خراب است و در حین کارش صدای فروان تولید میکند. من وقتی ازسر و صدای تهران به سکوت یزد پناه میآورم گویی که یک نفر آن رادیو و کولر را یکدفعه خاموش می کند. آخیش، عجب سکوتی!
در همین زمیته:
در ستایش سکوت
+ نوشته شده در چهارشنبه
1386/12/29ساعت   توسط حمزه غالبی
|
مطلب را به بالاترین بفرستید:
پيشنوشت: همانطور كه از بالا به پايينِ دره نگاه مي كردم؛ دوستم پرسيد يكي خودش را از اين بالا بياندازد چي مي شود. من شروع كردم به توضيحدادن كه به احتمال زياد خواهدمرد. او گفت او به راههاي خودكشي فكركرده و بنظرش بهترين را پريدن از يك برج خيلي بلند است كه ورود به آن خيلي سخت نباشد. گفت حتي به پل عابر هم فكر كرده ولي بنظرش خيلي مسخره است آن پايين يك اتومبيل زيرش بگيرد. تخيل جزئيات اين اتفاق نشان از اين بود كه جدي به آن فكر كرده است. پرسيد كه آيا من به اين موضوع فكركردهام. من فكر نكرده بودم تا حالا به اين موضوع؛ اما يك خورده تعديلش كرده و گفتم جرعتش را نداشتم به آن فكر كنم. در حالي كه داشتم پريدن از برج را تجسم ميكردم پرسيدم :اگه طرف اون وسط سقوط پشيمون شد چي كار بايد بكند؟
چشمك مرگ و بادمجان بم
ديشب يك دفعه دلم تنگ شد براي سعيده و سعيد، خواهر و شوهرخواهرم. تلفن زدم كه بيايند خانه ما. به هر روي اصرار من بر بد موقع بودن دعوتم و آن كه آنها فردايش كلي كار داشتند چربيد. ولي تا برسند حدود 23 شده بود. چند جايي كه معمولا زنگ مي زنيم براي غذا، شام نداشتند. اين بود كه بهشان گفتم تنها جايي كه الان اين نزديكي مي توانم شام بگيرم فقط كباب تركي است؛ آنها هم استقبال كردند. لباس پوشيدم توي پله ها محتواي جيبم را كنترلكردم. ديدم پول كافي ندارم. خوب بايد عرض ستارخان را طي مي كردم تا از خود پرداز بانك سامان كه به خانهي ما نزديك است پول بگيرم. خيلي با احتياط وارد خيابان شدم نصفه خيابان را كه رد كردم يك زانتياي سفيد رنگ براي سبقت يكدفعه مسيرش به سمت من تغير داد آنهم با سرعت زياد.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه
1386/12/15ساعت   توسط حمزه غالبی
|
مطلب را به بالاترین بفرستید:
همیشه فکر می کردم اینکه من در یک کشور جهان سوم زندگی می کنم جذابیتهای فروانی دارد. اینکه من در کشور زندگی می کنم فاصله زیادی از یک انفلاب ندارد و هنوز هم شعار هایش روی دیوارها است؛ اینکه من در بدنیا آمده ام که به تازه گی تجربه یک جنگ را گذرانده و می شود تاثیراتش، ادبیاتش و آدم هایش را دید؛ اینکه من جایی بزرگ می شوم که رشد بنیادگرایان مذهبی را می بینم همراه بالندگی طبقات مدن، باید خیلی جذاب باشد. همه چیزهایی که یک جهان اولی با خواندن کلی کتاب تاریخ و دیدن فیلم های فروان شاید بتواند تصورش را بکند، من همه را تجربه می کنم.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه
1386/12/02ساعت   توسط حمزه غالبی
|
مطلب را به بالاترین بفرستید:
داشتم می گفتم و می خندیدم. توی همون تعلیق شبانه، همکوپه ای ها، دو نفرشون دانشجوی پزشکی شهید بهشتی بودن که داشتن بر می گشتن یزد. نمی دونم چی شد اُزشون پرسیدم متولد چه سالی هستن؟ برق از سرم پرید! با صدای بلند در حالی که خنده روی صورتم خشک شده بود، پرسیدم 68؟ بیچاره ها که از تعجب بی مورد من متعجب شده بودند، گفتن آره 68، مگه چیه؟
ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه
1386/11/20ساعت   توسط حمزه غالبی
|
مطلب را به بالاترین بفرستید:
امسال ناگزیر محرم را تهران ماندم و به دعوت یکی از دوستان به محله اشان رفتم. می گفت محله شان بسیار با صفا است. منم از این توفیق اجباری استقبال کردم. با خودم گفتم "برم ببینم این محرم تهرانی ها چه جوریاست."
وارد خیابان اصلی که شدیم به محض دیدن جمعیت در نگاه اول تصویر محرم اشکذر خودمان برایم تداعی شد که هیئت ها تو صف ورود به حسینیه هستند. اما ماجرا تفاوت های پنهانی داشت. در محله دوستمان اصلا جا یا جاهای خاصی در کار نبود که درنهایت حرکت همه دسته های و مراسم ها به آن منتهی شود. توی کل محلشان توضیع شده بودند. چیزی شبیه چهار شنبه سوری، هرکسی جلو خانه خودش و بی مقصد به سویی روان بودند. در اشکذر ما علی رغم وجود هیئت های مختلف و تکایای متعدد بلاخره چند مراسم اصلی وجود که آنهم در شبهای مختلف یکی شان محور اصلی است.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه
1386/11/01ساعت   توسط حمزه غالبی
|
مطلب را به بالاترین بفرستید:
بحثم دیروز توی جلسه این بود که باید در ایام امتحانات فعالیت ها را به حداقل کاهش دهیم. یکی از دوستان منتقدٍ این قضیه بود و معتقد بود در این شرایط ما نمی توانیم یک ماه زمانمان را از دست بدهیم. من برای این پیشنهادم یکسری دلیل داشتم؛ مهم ترینش هم این بود که با این کار بچه هایی که به ما کمک می کنند دچار افت تحصیلی می شوند و در دراز مدت این به نفع ما نیست. دوستمون گفت مگر مهدی تتکفلی نبود که هم چند جا کمک می کرد، هم چند برابر بقیه هم کار می کرد، شاگرد اول هم بود؛ توی اوج کار هم از پایانامه دفاع کرد اونم با نمره بیست. یک دفعه همه با هم گفتیم تکفلی یک استثنا بود! آقا مهدی مدتی هست که برای ادامه تحصیل رفته کانادا امروز متوجه شدم وبلاگش را انداخته. با توجه به شناختی که ازش دارم و پشتکاری که توش دیدم مطمئنم وبلاگ خوبی خواهد شد.
تماشای آب های سپید - وبلاگ مهدی تکفلی
+ نوشته شده در پنجشنبه
1386/10/06ساعت   توسط حمزه غالبی
|
مطلب را به بالاترین بفرستید:
قصه وقفه در نوشتنم، غصه جديدي نيست. هميشه در طول اين سالها كه وبلاگ نوشتم وقفههاي گاه طولاني داشتم. هر بار بدليلي! اما اين دوره آنچه باعث شده كم انگيزه شوم، اين نتيجه بود كه رسانه وبلاگ اگر نگوييم بيتاثير است، حداقل به راحتي ميتوانيم بگوييم كم تاثير است. واقعيت آنست كه من از آن دسته كه ميگويند "فقط براي دل خودم مينويسم" نيستم. و اساسا به قصد تاثير بر ديگران مينويسم. خوب با اين نيت و فرض اينكه وبلاگ رسانه بيتاثيري است توجيهي براي ادامه نيست. اما جدا از اينكه در اين مدت متوجه شدم آنچنان هم بي تاثير نيست از طرفي هم كار ديگري از دستم بر نميآيد. اينقدر حرف و حديث هست كه نوشتن در باره آن توي وبلاگ حداقل جلو عقده شدنش را ميگيرد. همين الان تصميم گرفتم دوباره از نو بنويسم. تا خدا چه بخواهد؟
+ نوشته شده در سه شنبه
1386/06/27ساعت   توسط حمزه غالبی
|
مطلب را به بالاترین بفرستید:
توقيف هم ميهن، بازاداشت دانشجويان، حمله مسلحانه به دفتر سازمان دانش آموختگان، برخورد با زنان و دختران، مجرمانه خواندن نوشتن كتاب سرمايه اجتماعي، روبودن اسانلو، بركناري يك مجري تلوزيوني بخاطر انتقاد از رئيس پليس، و حال هم توقيف مجدد شرق!
احساس خفقان به من دست داده است. گوي بايد فريادي برآورم اما ميدانم آنچه به جايي نرسد فرياد است. بغضم را ميخورم. غمگين و عصباني و البته ساكت، ِكز ميكنم كناري. مرا چه شده؟
+ نوشته شده در دوشنبه
1386/05/15ساعت   توسط حمزه غالبی
|
مطلب را به بالاترین بفرستید:
یکی از شور انگیزترین تجربه ها برای من، سفر با قطار است. هر چند دوره تناوب کوتاه حرکت ها از یزد به تهران و از تهران به یزد واژه سفر را بی مسما کرده است اما اصلا از جذابیتش نکاسته است. مسافرت با قطار همچون یک کمپ شبانه است که از اوایل شب شروع می شود و تا اویل صبح برپاست. می توان در رستواران ساعت ها گفتگو کرده و صدها متر قدم زد! مخصوصا که در ایام سفر نباشد و همسفرانت دائم السفرها یعنی همان دانشجوها باشند. وجه تمایز عمده قطار با سایر وسایل مسافرتی نظیر هواپیما یا اتوبوس، توفیق اجباری هم نشینی با پنج هم کوپه ای است که برای من جذابترین قسمت نیر هست. تقریبا قطار هر بار فرصتی است برای دیدن آشنایی که مدتها است ندیدمش. دیدن یک آشنای قدیمی در تعلیق فراغتٍ شبانهٍ این کمپ، شور وصف ناشدنی دارد. البته ناآشناها (خصوصا اگر یزدی باشند) با بحث های مفصل، قهقه های ته دلی، شنیدن از تجربه های گوناگون و آشنایی های جدید، مست کننده است. این افیون آنچنان عتیاد آور است هرگز در شرایط عادی وسیله دیگیری را برای مسافرت انتخاب نمی کنم. قمار اینکه ترکیب هم کوپه ای هایت هر چگونه خواهد بود، حض این کمپ شبانه را به نهایت می رساند.
+ نوشته شده در پنجشنبه
1386/04/14ساعت   توسط حمزه غالبی
|
مطلب را به بالاترین بفرستید:
در ترم گذشته درسی را با عنوان "نظریه های روابط بین الملل" گذراندم. استادمان دکتر مسعود غفاری، نظریه های جهانی شدن را کانون کار کلاس قرار داد. در طول ترم گزارش کتاب ها، سمینارها و بحثهای فروانی طرح شد. تنوع فراوان دیدگاه های همکلاسی ها و فضای مساعدی که استاد فراهم کرده بود، زاینده بحث های داغ و عمیقی بود که گاه تا ساعتی بعد از پایان وقت کلاس و رفتن استاد، بینمان ادامه می یافت.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه
1386/01/11ساعت   توسط حمزه غالبی
|
مطلب را به بالاترین بفرستید:
الان چند روزی است در شهر کوچکمان هستم. شهری به نام اشکذر در بیست کیلومتری شهر یزد. فرصت تعطیلات آغاز سال نو مجال مغتنمی است برای تازه کردن دیدار با مادربزرگ، عمه، دایی و گریز از شلوغی تهران.
دور بودن طولانی مدت از شهرمان باعث شده است که چیزهایی در آن ببینم که قبلا نمی دیدم. قبلا فکر می کردم آسمان، همه جا یک رنگ است و همه می توانند شبها ستاره خودشان را انتخاب کنند.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه
1386/01/04ساعت   توسط حمزه غالبی
|
مطلب را به بالاترین بفرستید:
كامنت يحيي صفی آريان بر ياداشت احياي تحكيم صرف نظر از نقدش – كه اميدوارم در فضايي منطقي در موردش به بحث بنشينيم- يادي بود از جشنواره همدان. در طول جشنواره آقاي صفاريان را فقط دورادور ميديدم و فرصت صحبت و آشنايي فراهم نيامد! منظور اولين جشنواره دانشجويان وبلاگ نويس است. اردوها، همايشها و جشنواره از طلاييترين خاطرات من در طول تحصيلم هستند؛ جشنواره همدان اما در نوع خودش منحصر به فرد است. شايد هم به دليل آنكه ديگر تكرار نشد اينقدر برايم خاطره انگيز است.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه
1385/12/29ساعت   توسط حمزه غالبی
|
مطلب را به بالاترین بفرستید:
به یاد سالهای تحصیل دوره کارشناسی
ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه
1385/12/20ساعت   توسط حمزه غالبی
|