تبليغاتX
رتوریک

رتوریک

یاداشت های پراکنده بچه های تربیت مدرس

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
فرض کنید لیبرال هایی خز و خیل که سایه هر گونه جنبنده ی مارکسیستی رو با تیر می زنند، تصمیم بگیرند بسان کمون 1870، جامعه ای خود بسنده تشکیل دهند...!

اگر از مزاح بگذریم، گده و گردهم آمدن های حلقه مدرس نیز در این راستاست. البته در ابتدا صرفا قصد راه اندازی حلقه ای شبه-علمی برای صحبت و گفتگو بود، اما پس از واقعه ی ناگوار 22 خرداد، کارکردهای گده ها و جمع شدن هایمان نقش "درمانی" و نیز "دلداری" دادن به هم، و گفتن و شنیدن از دل تنگی ها و امید ها و آرزو ها و هراس هایمان را نیز پیدا کرده است. درست مثل یک خانواده ی پدر از دست داده دورهم جمع می شویم تا مایه ی تسکین و آرامش هم باشیم...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 1388/08/02ساعت   توسط مهدی امیری  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

تو می دانی که تنها سلاحمان امید به توست. بار دیگر بزرگیت را به ما نشان دادی و اجازه ندادی این تنها سلاحمان را از ما بگیرند. چه خوب نشانمان دادی که سر وعده ات هستی و دعاهایمان را بی پاسخ نمی گذاری. آه مظلوم را شنیدی و آن را بی پاسخ نگذاشتی.

 چه زود دعایشان را مستجاب کردی حتی قبل از اینکه جلسه دعا تمام شود. چه هدیه ای بالاتر از اینکه با شکستن حرمت مجلس دعای خانواده های بی پناه، مظلومیتشان عیان شود . چه مکری بالاتر از اینکه ننگ زدن دست بند به دستانی که به سوی آستانت بلند شده بود بر دامنشان بنشیند. و چه پاداشی بالاتر برای دوستانمان که در حال دعا برای دوست در بندشان بازداشت شوند. مرکو و مکرالله و الله خیرالماکرین.

+ نوشته شده در  جمعه 1388/08/01ساعت   توسط حمزه غالبی  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

من براي آن‌كه صدايم به گوش عابران پياده نرسد، همواره از خيابان راه مي‌رفتم و در كنار غرغر موتور اتومبيل‌ها، كه اكنون به مددم شتافته بودند، از خم ابروي يار مي‌گفتم. آن روز قضيه از همين قرار بود. اما ناگهان اتومبيلي به شدت پيش پاي‌ام ترمز كرد. از راننده آن، فحش و بد و بيراه كه «احمق بي‌شعور، چرا تو خيابون را ميري؟»، و از من طنين اين آواز كه «در خم زلف تو اين خال سيه داني چيست؟  نقطه دوده كه در حلقه جيم افتاده است». خلاصه وضعيت، وضعيت كميك، و در عين حال تراژيك بود. من متكي بر شالوده‌هاي سنتي رو به زوال، و او سوار بر مدرنيزاسيوني ناقص‌الخلقه- شايگان مي‌گويد مدرنيزاسيون موتاسيوني.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/07/29ساعت   توسط شروین مقیمی  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

رویا و واقعیت بزرگ ترین دوگانه ذهن بشر بوده اند/ درست نیست  که بگوییم که با هم در جنگند/ چون که شمشیر دومی بسی تیز تر از اولی است/ رویا و واقعیت با هم نجنگیده اند و نخواهند جنگید/ رویاها بی دست و پا تر از آنند که بجنگند/ رویا برده واقعیت هست و خواهد بود/ آنگاه که رویایی را دیدید که می جنگد مطمئن باشید که خوره واقعیت از درون به جان آن افتاده است و آن را از درون فرو خورده است/ واقعیتی در پوسته رویا/ که صد چندان از واقعیت عریان هولناک تر است/ اگر چنین به اصطلاح رویایی روزی پیروز گردد، این واقعیت است که پیروز شده است/همین بود رویای کمونیسم در قالب لنین/ در 1917 رویا بر واقعیت چیره نگشت بلکه این کابوسی هولناک تر بود که بر کابوس قبلی چیره گشت/ البته زمانی طول می کشد تا که این افعی پوست بیاندازد و بگذارد که مردم چهره اش را ببینند/ رویاها یتیمند/ آنگاه که سر بر آورند واقعیت با آن اسب سیاه و تیغ آبدیده اش سر می رسد و رویای عزیزمان را سلاخی می کند/ اگر چند صباحی در رویا غوطه خوردید، منتظر واقعیت بمانید/ واقعیت همیشه می آید و انتقامش را باز می ستاند/ آنگاه است که بهترین کاری که می توانید بکنید این است که از رویاهایتان خداحافظی کنید/ اصلا اگر رویاها نبودند مگر خداحافظی ای هم در کار بود؟/ خداحافظی ها بوی رویاها را می دهند/ اگر خوش شانس باشید آنها را تبدیل به خاطره می کنند/ اگر زنده باشید حفظشان می کنید/ اما اینها لذت بخشند؟/ نه نیستند!/ خاطرات دشنه سمی واقعیتند که مدام بر تنمان فرو می نشینند و قدرت چیرگی ناپذیر واقعیت را به یادمان می آورند/ رئالیست کسی است که چه خواسته و ناخواسته با این تیغ آبدیده، باواقعیت، همراهی می کند/ سادو مازوخیستی است که از زدن نیشتر واقعیت به خویش و البته به دیگران لذت می برد/ این است معنای واقع گرایی/ ما همه به صلیب واقعیت کشیده شده ایم/ بعضی خود خواسته و بعضی ناخواسته/ اینجاست که رئالیست از غیر رئالیست متمایز می گردد/

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/07/26ساعت   توسط یاشار جیرانی  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

می‍خواهم روزانه بنویسم تا از زندگیم محافظت کنم. می‍خواهم با نوشتن، از خاطراتم محافظت کنم. می‍دانم؛ یعنی تازگی‍ها فهمیدم که یکی از مهم‍ترین سرمایه‍های فرد در زندگی‍اش "خاطراتش" هستند. خاطرات هستند که به زندگی بعد می‍دهند وگرنه در "آن" که زندگی فقط یک "اتفاق" است. یک اتفاق ساده. این اتفاق در طول و سوار بر موجی از خاطرات است که معنا دار می شود. بنظرم وقتی می‍گویی زندگی می‍کنم یعنی همین خاطراتی که با نخ تسبیح "من" به هم به هم وصل هستند. به این ترتیب زندگی همین خاطرات تلخ شیرین است و البته خلق خاطره. می‍دانی فکر می کنم با خاطرات فربه‍،تر زندگی ما "زندگی‍تر" می‍شود. برای زندگی عمیق‍تر، باید خاطرات بیشتری داشت. با خلق رویداد، حس و حال و تلاش‍های خاطره انگیز.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/07/26ساعت   توسط حمزه غالبی  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

الان تو کافی شاب هستم. او دارد یادداشتی که عصر در دفترچه یادداشت کافه نوشتم می خواند. می گوید برایش جالب است. آنرا اینجا تایپ می کنم تا خودم هم داشته باشم اش:

می دانی کافه به نظرم جایی است که زمان از حرکت می ایستاد و دنیا با همه ی مسائلش پشت در می ماند. تو می مانی و دوستی و خلسه ی آرام بخش فارغ از دغدغه های مزاحم. این می شود که نوشیدن انواع نوشیدنی هایی که فقط اسمشان فرق می کند، اینقدر گوارا می شود. تو می گویی و می نوشی و می آرامی در جزیره ای آرام در میان دریایی نا آرام با آبی شور و گه گاه با کوسه های بی رحم. جزیره ای که یک نخل بلند و صبور دارد. نخلی که تگیه گاهی شده است هرچند پوستش زبر است. هر چند میوه هایش دست نیافتنی است؛ اما تکیه گاهی است دست یافتنی.

پی نوشت: فرض کنید کفاشی میخی را می کوبد. او متوجه چکش نیست. چکشي که میخ را می کوبد حس نمی کند.. فقط میخ است که کوفته می شود. بقول هایدگر در این وضعیت چکش ready to hand است. اما اگر چکش یا این فرایند دچار مشکل شود فرد متوجه چکش می شود. که present at hand کلمه ای است که هایدگر برای آن برگزیده. شاید یک مثال دیگر این دو مفهوم را واضحتر کند. فردی از عینک استفاده می کند. این فرایند از خلال عینک انجام می شود كه او متوجه آن نیست. یعنی همان Ready to hand . اما اگر همان عینک دچار مشکل شود مثلا شیشه اش ترک بردارد، این واسطه را می بیند. متوجه عینک می شود. یا همان Present at hand .

   مدتی است که خیلی چیزها برایم Present at hand شده است: خیابان، قدم زدن، صدای آدامها، آبی که توی دستشویی میریزم. آشپزی، حالت صورت آدم ها، طبیعت، آسمان، کاغذ، پله ها، افق، طعم ها، بوها حسهای آشنا ولی غریب و هزاران چیزی پیش پا افتاده که قبلا نمی دیدم. الان دوست دارم همین چیزها را  بیشتر تجربه کنم و در آنها با دیگران شریک شوم. نمی دانم این چیزهای که اغلب ساده، تکراری و پیش پا افتاده تلقی می شود برای دیگران حوصله سر بر است یا نه؟

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/07/20ساعت   توسط حمزه غالبی  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

.... دلم لک زده واسه نوشتن. دارم خفه می شم. کلی حرف توی کلون گیر کرده. آخ هوار! انگار فقط دیورا های اوین رفته عقب تر. زندانی به بزرگی ایران و 70 ملیون زندانی. چقدر دوست دارم و اسه هم بندام حرف بزتم. چقدر دوست دارم دیوارهای این زندان با حرفام سوراخ کنم. دارم خفه می شم.

+ نوشته شده در  شنبه 1388/07/18ساعت   توسط حمزه غالبی  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

وقتی دیوارهای بلند و آدمهای کوتوله تو را احاطه کرده اند. وقتی نرمی تنت زیر سختی باتوم فریاد می زند. وقتی سکوت قبرستانی میان فریاد و فحاشی بازجو گم می شود. وقتی سر درد ناشی از بی خوابی های مداوم کرختی تن بی تحرکت در سلول انفرادی را تحمل پذیر می کند. وقتی سفیدی پوست آفتاب ندیده زیر کبودی تنت گم می شود. وقتی تهدید به تعرض هایی می شوی که حتی نمی توانی بازگو کنی. وقتی با حسرت تلاش های صادقانه برای اصلاح میهن را به یاد می آوری و تلاش آنها برای اعترافات دروغ، پیش چشمت است. وقتی برق نگاه پاکترین فرزندان انقلاب هنوز در یادت هست و  تقلای ناپاکان برای لکه دار کردن آنها را می بینی. وقتی پیشانی های پینه بسته و انگشترهای عقیق به هیچ ارزش دینی و انسانی پایبند نیستند. وقتی آنها که خود را ضابط قضایی می دانند حقوق قانونی تو را لگد مال می کنند. وقتی شور زندگی زیر تکرار مکرر "تو را آویزون می کنیم" می میرد. وقتی بر اثر تلقین بازجوها لحظه شکستن استخوان گردنت موقع اعدام را تصور می کنی. وقتی بازجو سعی دارد تو را مجبور کند که خودت خودت را بزنی. وقتی این وافعیت که پدرت را موقع روبدنت جلو خودت با گاز فلفل و شوکر ضرب و جرح کرده اند در کنار فضای غیر وافعی که همه تو را فراموش کرده اند می نشیند. وقتی حس می کنی هیچ نهاد قانونی و تقیدات دینی و اخلاقی از تو حفاظت نمی کند. وقتی به تو می باورانند که همه تو را فراموش کرده اند. وقتی به این باور می رسی که از خانواده کاری که بر نمی آید، خودشان هم در معرض تهدید هستند.

 وقتی خودت را تنهای تنها می یابی. درست در اوج احساس بی پناهی، تنها تصور اینکه قدرتی هست که صدای تو را از درون سلول تنگ می شنود و دیوارهای بلند مانعی برای حس کردن دستهای مهربانش روی شانه ات نیست، تو را از فرو پاشیدن حفظ می کند. در آن لحظات او تنها تکیه گاهت است که می توانی به آن پناه بری. الطافش را حس کردم و رد معجزاتش را دیدم.

انفرادی فرصت خوبی بود برای اینکه ترجمه قرآن را بارها مرور کنم. یک آیه هست که مضمون آن در قرآن چند با تکرار شده است: انسان وقتی در شرایط سخت قرار می گیرد به یاد خدا می افتد. و چون پایش به ساحل می رسد فراموش کار می شود. اکنون این یادداشت را می نویسم که اگر روزی الطاف خداوند را فراموش کردم این یادآوری تذکری باشد تا ظلم و تعدی که به من رفته است را فراموش نکنم و یاد او در ذهنم زنده بماند.

پی نوشت: نذر ماردم برای زیارت امام رضا باعث شد فرصت نشود تا از دوستانی که در مدت بازداشت به من لطف داشته اند و برای کمک به وضعیت من تلاش کرده اند تشکر کنم. از همه ی شما متشکرم. خصوصا دوستانی که خانواده ام را تنها نگذاشته اند که مهم ترین کمک به فردی که دستش از همه جا کوتا است تنها نگذاشتن خانواده ی اوست.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/06/17ساعت   توسط حمزه غالبی  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
در اين افسوس‌ناك آغاز

          كه خورشيد از سر ادبار

                            به دوشش مي‌كند

                               سنگيني بار طلوعي خالي از فرجام را

                                                                                   هموار

مي‌انديشم

   چرا چون هرزگان باغ

                            پشيزي بر‌نمي‌گيرد جهان

                                                               ما را؟

                                                                        و انسان را؟     (شنبه ساعت ۵ صبح)

 

همه در بهت‌ايم! اما مهدي عزيز نه خميده در چنبر اندوه و ترس و نكبت و بدبختي. ميدونم شايد حرفاي مثلا اميدواركننده‌ام به نظر خيلي از شما مزخرف بياد. ميدونم حال خيلي‌هاتون رو بهم مي زنه. حق دارين. وايسا ببينم. انگار بعضي وقتا حال خودمم بهم مي‌زنه. ولي نه. اجازه بدين. ما پيروز اين هماورديم. چه سيد عزيز به حقش برسه و راي هممون رو پس بگيره. چه اتفاق ديگه‌اي بيوفته. ما پيروز اين ميدانيم. اينو وقتي متوجه شدم كه عصر دوشنبه، با پاهايي لرزان و سرشار از بيم و هراس، وارد ميدون انقلاب شدم. ساعت سه بود و من با يكي از دوستام، و هراسان از برخرد‌هاي احتمالي و وحشيانه نيروهاي امنيتي، دل رو به دريا زديم و رفتيم قاطي جمعيت. اولش خيلي كم بوديم. ولي بعد فهميدم، نه بابا اونقدرا كه فكر مي‌كردم شجاع نيستم. خيلي‌ها، نه هزارن نفر، نه ميليون‌ها نفر بغض فروخوردشون رو آوردن وسط خيابونا بشكنن. مسئله از ترس و شجاعت گذشته. بحث حيثيت انساني و توهين به شعور يك ملت در ميونه. اون روز يه اتفاقي افتاد كه بعد از اين نميشه تاريخ معاصر ايران رو نوشت و به اون اشاره نكرد. دوشنبه. دوشنبه عزيز. دوشنبه بزرگ. دوشنبه خونين. دوشنبه شهادت. اگه بدونيد اون موقع چه حسي داشتم. آخ اگه بدونيد. آخ اگه.........(دوشنبه ۲۵ خرداد)

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/03/27ساعت   توسط شروین مقیمی  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

”دوست“! چند ساعتي است بي خوابي زده به سرم. از بس تو اين چند روز رفتم تو فكر ”دوستي‌ها“. البته مي‌دانم ”دوستي“ اينجا معني گذشته‌اش را ندارد. ”اينجا“ دوستي‌ها بيشتر پيمان‌هاي چند جانبه و شراكت‌هاست. دليلش هم پيامدهايي مانند هرچيز شراكتي دیگر است.  دليل ”دوستي“ در بيرون از دوستان است. اما كاش همه چيز مثل ”آنجا“ بود. كاش حداقل بي‌خيال واژه ”دوستي“ براي ناميدن اين شراكت‌ها مي‌شدند. اينجا ديگر دوستي ”عادت‌ها“ هم نيست كه آن به طرفه العيني بر باد مي‌رود.

اين روزها با اينكه" اينجا" دور و برم خيلي شلوغ است اما احساس ”تنهايي“ مي‌كنم. كاش خدا اين "آزمون‌هاي" سخت را پيش روي دوستي‌ها نمي‌گذاشت. حداقل دلمان خوش مي‌ماند به دوستي‌ها.  توهمي كه كساني اينجا دوستمان دارند‏, "افيون‌مان" بود. "دوست!" واي نمي‌دانم چه شده است. الان مدام نشانه‌هايش در ذهنم رژه مي‌روند.

اين آزمون‌ها برايم نشاني بود كه اينجا روي بعضي از ”دوستي‌ها“ بيش از حد تكيه كرده‌ام. انگار روي ابر قدم گذاشته بودم اما نشانگر بعضي از ”دوستي‌ها“ هم بود كه قدرش را نمي‌دانستم. هنوز هم مي‌شود دوستي‌هاي يافت كه دليل‌هايش در خودمان باشد؟ خودش دليل خودش باشد؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/01/06ساعت   توسط حمزه غالبی  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

 از بس گفتم من خبر ندارم خسته شدم. از این حس ناخوشایند موبایلم را خاموش کردم.  نمی‌دانم در حس من شریکید یا نه اما اینکه می‌بینم نسل ما چشم‌اش به دهان "این چند نفر" دوخته و گوشش را برای کوچکترین ندایی تیز کرده است؛ همه‌ی هم و غمش اشارت‌های "این چند نفر" است؛ برایم بسیار تلخ است. این که می‌بینم که نشسته‌ایم منفعل و اراده و حرف "این چند نفر" است که تاریخ این مملکت را ورق می‌زند، برای به سختی قابل تحمل است.

هیچ موقع حس خوبی به تماشاس ورزش نداشتم آخر فکر می‌کردم اصلا چیز خوبی نیست که تماشای تلاش دیگران، افیونی باشد برای نیازم به تلاش. این روزها فکر می‌کنم صحنه‌ی سیاست کشور شده است مثل استادیوم فوتبال که فقط "این چند نفر" دارند وسط بازی می‌کنند و بقیه تماشاچی، حالا چه تماشاچی فعال و چه منفل، فلان بوقی یا هرچی، تاثیرشان بر روی بازی همان تاثیر تماشاچی بر روی بازیکنان است.

همیشه از حالم از کَل کَل استقلال-پیروزی به هم می‌خورد؛ از رجز خوانی‌هایی که هیچ دخلی در نتایج نداشت. مجادلات، بحث و گفتگو‌های بچه‌ها حتی مطالب روزنامه‌ها را -که تو این روزها- می‌بینم، فکر می‌کنم همان روزنامه‌های ورزشی است اما و اما از همه‌ی این‌ها وقتی برایم اوضاع تلخ‌تر می‌شود که می‌بینم خیل "فعالین" چه خورسندند از این تماشاچی بودن. حالم از این نوع سیاست‌ورزی به هم می‌خورد.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/11/13ساعت   توسط حمزه غالبی  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

روزي كه براي اولين بار با او آشنا شدم روز خاصي بود. بهتر است بگويم بعدها دانستم كه آن روز، روز خاصي بوده است. البته كه خاص براي من. توصيف آنچه آن روز بر من رفت دشوار است و اين صد البته نه چيز عجيبي است و نه چيز جديدي. تجربه، تجربه عشق بود و رنجي كه ضرورتا با آن همراه بود. از آن روزي به بعد و تا مدتها پس از آن گويي جهانم پر از "معنويت" شده بود. مرادم از معنويت، اشباع شدن از معناست. از همان اولين رويارويي، مريم برايم يك فرد معمولي نبود. او براي  من از همان آغاز چيزي بيشتر از پيكرش مي نمود. چيزي بيشتر از آن كليتي كه ظاهرا به نظر مي رسيد.

اكنون وقتي به اين مسئله فكر مي كنم، آن را ناشي از نوعي رنج فقدان مي يابم. فقداني كه شايد با او نيز برطرف نمي شد - چرا كه اساسا غير قابل برطرف شدن است. اما من مي بايست راه برون رفت را در او مي‌جستم تا رويداد عشق محقق شود. از اين پس او به موضوع محوري ميل و خواست من بدل شد. به كانون رنج ها و خوشي‌هاي من.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/09/03ساعت   توسط شروین مقیمی  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

نه دیدم نمی‌شود نور را تحمل کرد. برگشتم عینک که فتوکورومیکم را برداشتم. اینجوری شاید می‌شد نور را تحمل کرد. من رفتم تا بابا و سعید -که می‌رفتند به کارگاه سر بزنند- را همراهی کنم. کارگاه‌ها عموما در حاشیه‌ی شهر واقعند. اگر چه محل خواب کارگران در همان کارگاه است ولی وسعت کارگاه باعث می‌شود باز هم وسایل کارگاه به طور جدی در معرض سرقط باشند. معمولا در این منطقه برای رفع این معضل از تیره‌های خاصی سگ استفاده می‌کنند. البته شما باید تصور سگ‌های پشمالو و پاکوتاه جذاب -که گه‌گاه می‌شود در دست افراد در پیاده‌رو‌های خیابان دید- را از ذهن‌تان‌ دور کنید. این سگ‌ها معمولا رنگ‌ها تیره‌ای و پا‌های بلندی دارند. هیبتشان جوری است که شما فقط با دیدن‌شان رنگ‌تان خواهد پرید. نکته جالب اینست که این سگ‌ها که در کنار انسان‌ها زندگی می‌کنند از انواع دیگر آن که در طبیعت رشد می‌کنند وحشی‌ترند. پاردوکسیکاله نه!خوب بگذارید برایتان توضیح خواهم داد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/08/26ساعت   توسط حمزه غالبی  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

نه دیدم نمی‌شود نور را تحمل کرد. برگشتم عینک که فتوکورومیم را برداشتم تا بشود نور را تحمل کرد. می‌دانید یکی از نتایج این آلودگی شدید تهران این است که شما هرگز نور خورشید را آنچنان که مثلا در یزد می‌بینید، حس نکنید. هر بار که می‌آیم یزد -البته این بار شدید‌تر شده بود- گویی از سیاه چال آمده باشم بیرونُ چشمم نمی‌تواند آسمان پر نور یزد را تحمل کند. می فهمم واقعا باورش سخت است ولی حتما باید تجربه کنید که اینجا اکسیژن هوا شما را مصموم می‌کند. آنقدر هوای آلوده‌ی تهران استشاق کرده‌ام که اکنون هوای یزد هم برایم شده است یک کیمیا! چنان سرخوش می‌شوم که لب باغِ آنار می‌ایستم؛ دستانم را باز می‌کنم؛ خنکی نسیم را روی صورتم حس می‌کنم؛ چشمانم را می‌بندم؛ نفس می‌کشم؛ نفس می‌کشم فقط؛ دم‌های عمیق؛ همان طور که هوای مست کننده را استنشاق می‌کنم، ذهنم به این مشغول می‌شود که این چه شرایطی است که در آن پرتاب شده‌ام که تنفس هوای پاک هم مسئله شده برایم. 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 1387/08/25ساعت   توسط حمزه غالبی  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

کوه! حلقه‌ی مدرس و کوه نوردی؟! نه نمی‌شود تصورش را کرد یاشار تن به تابش نور خورشید بدهد و صبح‌گاهان تن از رخت خواب گرمش بکند؛ اما حلقه بر کوه رفتن مصمم است. شاید راه اینکه یاشار را در کوه نوردی در کنارمان حس کنیم همین باشد که اینجا از آن بنویسیم اینگونه او را به جمع بیاوریم.

اما چرا کوه؟ می‌دانید استعاره‌ای که به ذهن ما رسید سنگینی بود. قدرت آنچنان سنگین است که خیلی از ارتفاعات بالا نمی‌آید و ته‌نشیسن می‌شود در شهر‌ها. در کوه درتعلیق از زندگی روزمره‌ی از غل و زنجیر اقتدار نیز رهاییم. در تعلیق و فارق از قدرت می‌توانی حس کنی آزادی. جیغ و فریادهامان نشانی بود از همین برای خودمان.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/08/12ساعت   توسط حمزه غالبی  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

سال اول راهنمایی بودم. در نیمکت سه نفره جلوی کلاس نشسته بودم. معلم هنوز نیامده بود. یکی از بچه ها که یادمه یه دماغ گنده عقابی داشت و شر و شور فراوانی در وجودش حک شده بود داشت مسخره بازی می کرد و روی تخته مزخرف می نوشت. سر و صدای کلاس به اوجش رسیده بود که ناگهان در کلاس با شدت غریبی باز شد و با این صدا دل من و فکر کنم دل همه یهو ریخت پایین. ناظممان بود. آن دوست دماغ عقابیمان وسط کلاس غافلگیر شد : ناظم ترک تبارمان که یک عقبه ذهنی منفی از آن دانش آموز شر در ذهن داشت غرشی کرد و با فحاشی به سوی او حمله ور شد. دوست ما بر زمین افتاد و ناظم دلسوز ما هم با «مشت و لگد» به جانش. توجه کنید مردی حدودا چهل ساله با «مشت و لگد» بیفتد به جان پسرکی 11 ساله. پسر دماغ عقابی بین دست پای ناظم دلسوزمان گم شده بود. ناله می کرد و معذرت می خواست اما گریه نمی کرد مطمئنم گریه نمی کرد. معلم تاریخمان سر رسید. آن معلمی که دوستش می داشتم بسیار. با خود گفتم که جلوی دلسوزی ناظممان را می گیرد. اما او ایستاد و نظاره کرد. مثل همه ما که همین کار را می کردیم. بعد از اینکه ناظممان رفت و آن پسر دماغ عقابی را با خود برد معلممان حالتی متفکر به خود گرفت و گفت : "اگر من بودم به این راحتی ولش نمی کردم". قائله ختم شده بود. همه آن را نظاره کردیم. اما نتیجه آن معلم با نتیجه ما تفاوت زیادی داشت. دیگر آن معلم را دوست نداشتم بسیار. نمی دانم که آن اشک های فرو خورده پسرک دماغ عقابی ، او را به کجا برده اند.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 1387/08/10ساعت   توسط   | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

باز هم مکرر به خواب پناه می‌برم! آره حق با خواهرم است؛ من با خوابیدن از دنیای واقعی فرار می‌کنم. این چند روزه دوباره بدجور حس یک زندانی را دارم. حس یک زندانی که با دیوارهای بتنی چنان سخت احاطه شده است که حتی ضربه‌ی تیشه به دیوار حاصلی جز جرقه نشان از اوج سختی ندارد. بارها به این و آن گفته‌ام که واقعیت پر از ساختارهایی است که که اراده‌ی ما زیر جبرش له می‌کند و باید پذیرفت فقط در منطقه الفراغ‌ها برای جولان اراده مجالی هست؛ اگر نه آن دیوار بتنی سختیش را به سختی به ما نشان خواهد داد.

اما نَع این همه‌ی ماجرا نیست. این ذهن لاکردار اینچنین هم، قابل برنامه ریزی نیست. آنقدر فیتیله این مطالبان را پایین کشیدن شاید منجر به خاموشی شعله‌ی شور در وجودمان شده است. آخر مگر بدون شور و فقط به اتکای شعور آنهم شعوری که به برنامه‌ریزی تقلیل یافته است می‌شود زندگی کرد و حرکت داشت. حداقل  من نمی‌توانم.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/07/08ساعت   توسط حمزه غالبی  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

همین الان رسیدم خانه. البته نه همین الانِ الان. اندازه‌ای که خستگی سفر را با یک دوش آب سرد بشورم. این اولین تجربه‌‌ی اردوی خارج از استان سمپاد  تهران بود و دو روزی طول کشید. آنقدر اتفاق “نشاط” آور افتاد که نمی‌دانم از کدام بگوییم؛ از پیدا کردن خانه تنها دو روز مانده به اردو یا سفر به منطقه‌ای بکر در بین رشته‌ کوه‌های البرز که تا حالا هیچ‌کدام اسمش را هم نشنیده بودیم. از خوابیدن در حسینه‌ای روستا که در یک قبرستان واقع بود یا قدم زدن بچه در نیمه‌های یک شب پرستاره. از مینی بوس نقلی یا اتفاقی که داشت ماشین را به ته دره‌ می‌فرستاد. از دریاچه‌ای که کنارش صبحانه را خوردیم یا قورباغه‌ای‌ که شکار کردیم و مارماهی که پی‌اش گشتیم. از شیب‌هایی تند که مینی بوس نمی‌توانست برود بالا یا دره‌های عمیق و زیبای که کنار مسیرمان بود. از میهمان نوازی اهالی دراسله یا ابری که همیشه کل روستا را احاطه کرده بود. از آن‌همه خنده یا لحظات “نشاط” آور. از تمام لمپن بازی‌ها یا گفتگو‌های جدی‌مان درباره‌ی نظرایات اخیر دکتر سروش؛ از “نعمت” همه‌ی شعرهای که بزور قافیه‌هایش را جور کردیم یا همخوانی‌هایمان. ازشعر‌های زیبایی که دوستان در مسیر خواند یا آواز خواندن “نشاط‌” آور احمد؛ از بازی دسته‌جمعی یا بازی که احمد راه انداخت و حسابی باعث “چشم” تو “چشم” شدن شد. از سوتی‌های بچه‌ها یا تیکه‌های نو. از کار‌های تیمی یا زیر کار در رفتن‌ها؛ از شوخی‌هایی که خاطره‌انگیز شدند یا حرف‌های جدی که در خاطرمان خواهد ماند. نمی‌دانم از کدام یک بگویم اما الان می‌فهم آن حرف خانم میرعلمی که چند برنامه‌ی قبل با حسرت گفت‌ای کاش جمع‌مان پیش از این‌ها شکل گرفته بود!

پی‌نوشت1:  من در فرصت‌های بعدی بخش‌هایی از ماجرا‌های اردو را برایتان بازگو خواهم کرد.البته در وبلاگ لوتوس .

پی‌نوشت‌2: آقای مخاطبی -که بار اصلی برنامه رو دوش او بود- و حجت دانشجو هم -که بخاطر اردو آمد تهران و مجوز برنامه را آماده کرد- دستان درد نکند.

پی‌نوشت3: و اما “ترین‌” های اردو که با رای گیری توی مسیر برگشت انتخاب شدند. سوسول‌ترین: آقا نعمت رضا؛ مسئولیت پذیرترن: محمد؛ پرکارترین: حجت؛ زیر کار در رو ترین: احمد؛ برادرترن: رحمان؛ مهربان‌ترین: طباطبایی؛ شلوغ‌ترین: حمزه؛ میکاپ‌ترین: کیوک؛ آشپزترین: ویدا؛ عکاس‌ترین: سینا؛ خواب‌آلوترین: راحله؛ مارمولک ترین: سینا و پدیده‌ی اردو که عنوان کر کر خنده‌ترین را فتح کرد: احسان

 

+ نوشته شده در  جمعه 1387/05/18ساعت   توسط حمزه غالبی  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

دکتر مدرسی چند باری با من درباره پاتوق های بچه های سمپاد گفته بود. ولی خوب فرصت نشده بروم تا امسال تعطیلات سال نو… پاتوق بچه‌های سمپاد، چهارشنبه اول هر ماه در یکی از سفره‌خانه‌های سنتی یزد برگزار می‌شود. به هر حال بعد از کلی منت کشی، خواهرم حاضر شد من را برساند. دم در از یکی از گارسون‌ها پرسیدم بچه‌های سمپادی کجا هستند. لنگ لنگان مسیر اشاره‌اش را دنبال کردم. در کنار تالار در حالی که به عصا تکیه داده بودم داشتم دنبال چهره‌ی آشنایی می‌گشتنم که دیدم یک نفر کاغذ به دست آمد به سمتم. با خودم گفتم خوب بلاخره یک نفر من را شناخت.

-          شما آقای؟

-          غالبی هستم

-          عضو انجمن هستین؟

-          نه آقا!

-          سمپادی هستین؟

-          بله!

.

.

در این حین که آخرین تیر امیدم برای یافتن “آشنای”ی به سنگ این بازجوی “غریبه” خورده بود صدای دکتر مدرسی را شنیدم که گفت: به به؛ آقای غالبی! و ادامه‌ی تعارف‌هایی که در این مواقع معمول است. خوب بدین ترتیب وارد پاتوق شدیم. حالا از جزعیات نیم ساعت اول می گذرم. داشتیم با دکتر و چند نفر از جمع برای برنامه ریزی برای پاتوق تهران صحبت می کردیم”.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/04/26ساعت   توسط حمزه غالبی  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

یک اتفاق مهم! چی؟ من برای اولین بار بابت تئاتر پول پرداخت کردم! مهم نبود؟ خوب بگذارید بگویم چرا مهم. تقریبا همه‌ی دوستان نزدیک من متفق‌القولند که من از هنر و حض هنری بهره‌ای نبرده‌ام. البته به شکل اغراق شده‌اش به‌قول یحیا آنتی هنر! البته بودند دوستانی که سعی داشتن با آموزش‌های هنری سواد زیبایی شناختی من را بالا ببرند ولی سکنجبین صفرا فزود. چطور؟ قصه این است که مثلا الان وقتی از دوستان می‌خواهم فیلم بگیرم تاکید می‌کنم که آقا لطفا هنری نباشد! آخه چند باری که سعی کردم به اصرار این دوستان بشینم و از این فیلم‌های سیاه و سفید ببینم، حقیقتا از چیزی سردر نیاوردم! اصلا دیوار بی‌اعتمادی بین من و دوستان هنرمندم بزرگتر از این حرف‌هاست که با این تلاش‌های مذبوهانه خللی در آن ایجاد کند. به محض شنیدن واژه هنرمند واژه‌های دِپرسی، تنهایی، رنگهای سیاه و خاکستری و تمایلات مازوخیستی توی ذهنم رژه می‌روند. گو اینکه رنگهای گرم، شادی و سرخوشی و درآویختن با دنیای واقعی گناهان غیر قابل بخششند در دنیای این دوستان است. آقا اصلا برای اینکه برای اینکه عمق ماجرا دست‌تان بیاید، بگذارید شما هم بدانید که من "دنیا دیگه مثل تو رو نداره" بنیامین رو به "سمفونی نهم" بتهون، "اَمریکن‌پای" را "دِد مَن" جیم جار موش و یک پورتره‌ی زیبا را به "مسیح گلا" سالوادر دالی ترجیح می‌دهم. به عبارت واضح‌تر بر اساس ذائقه‌ی هنری من قطعا جز طبقه‌ی لمپن پروتالیا هستم.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/04/11ساعت   توسط حمزه غالبی  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

مطابق قرار مهدي مي‌بايست يكي از بحث‌هاي حلقه مدرس كه درباره ارتباط نظر و عمل بود را بنويسد. اس‌‌ام‌اس زد "كه الان نمي‌آيد". به او گفتم كه: مگه مي‌خواي شعر بگي كه نمياد. كسي كه تو رسانه كار مي‌كنه بايد هر وقت اراده كرد بتونه بنويسه!" بعد گفت: "يك مطلب ديگه مي‌خواد بنويسد كه الان داره مي‌آيد". فرداش تماس گرفت كه مطلب فرستاده به اي‌ميل من كه از من مي‌خواست كه حتما كار كنم. بهش گفتم هر مطلبي را كه نمي‌توانم روي وبلاگم بگذارم. توضيح داد كه خط قرمز‌ها را خوب مي‌شناسد و حتي به آنها نزديك هم نشده است. باز اِن قُلت آوردن كه خوب شايد درباره فردي حرفي‌زده باشي كه من معذوريت داشته‌باشم. تاكيد كرد كه اينچنين هم نيست. گفت فقط از خودت اسم آوردم. حدس زدم نقدي بر من كرده و گمانش اينست كه من نقد از خودم را منتشر نمي‌كنم. گفتم باشه مي‌گذارم روي وبلاگ. ديروز كه اي‌ميلم را چك مي‌كردم مطلبش را خوانم حقيقتا از حُس‌ظنش به خودم خوشحال شدم اما ماندم كه آيا واقعا گذاشتن روي وبلاگ كار جالبي هست يا نه! به هروي هرچند بنظرم آمد مطلبي كه درباره من از روي حس ظن نوشته شده است را روي وبلاگ خودم  بگذارم نچسب است اما روي قولم ماندم. با اين وجود توصيه نمي‌كنم ادامه مطلب را بخوانيد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 1387/04/01ساعت   توسط حمزه غالبی  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/03/29ساعت   توسط حمزه غالبی  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
در ماه اخیر چند کادو از آدام‌های مختلف گرفته‌ام که به‌طور عجیبی یادداشت‌های مشابه داشته‌اند. دوتایش که می‌شد وبلاگی‌اش کرد را اینجا گذاشته‌ام. بنظرتان باید خودم اصلاح کنم؟
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/03/23ساعت   توسط حمزه غالبی  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

مهدی امیری صفت

با بچه هاي به قول خودشون "حالقه ي مدرس" طبق معمول 4 شنبه بعد از ظهر رفته بوديم دانشكده ي علوم اجتماعي دانشگاه تهران. نمي دونم چي شد كه بحث از ديكتاتور ها و آدمايي مثل استالين و هيتلر شد واينكه چنين آدم هايي چه "حالي" داشتن كه مي رفتن دنبال چنين "تهوراتي". در واقع بحث از "معنا" شد. اينكه عده اي چه انگيزه ها و رويا هاي دور و درازي دارند و براي آن ها چه ها كه نمي كنند...

جملگي در آن جمع "ملول" بوديم و دوستان به شوخي مي گفتن كه "حتي حال ندارن برن سر كوچه نون بخرن، چه برسه به اينكه بخوان مثلا مثل كسي چون لنين دنيا رو "كن فيكون" كنند . نمي دونم "ملول" بودن و پا در هوا بودن خوب است يا بد. البته در اينكه ملولم و بي آرمان شك ندارم. در زندگي هيچ چيز هيجان انگيزي برام باقي نمونده و همه چيز عادي و يكنواخت و تكرار مكررات است. اوايل اين منو مي ترسوند ولي الان كاملا باهاش كنار اومدم. شايد از عواقب "پايان تاريخ" باشه. شايد همان طور كه استاد عزيزم مرتضي مرديها مي گويد نتيجه ي منطقي سامان ِ سياسي ِ ليبرالِ مدرن همين باشه. نمي دونم، ولي مطمئنم كه با همه ي "بي هيجاني" و كرختي اين وضعيت، خيلي بهتر از ايماني دروغين به امري كلي و بدون اثبات و دل خوش كردن به "غايتي" است كه هيچ وقت هم فرا نمي رسد. خيلي بهتر است از "انقلابي دائمي" براي "اهدافي" مهمل و دست نيافتني.

حاضرم ملالت را به جان بخرم اما يك انقلابي ِ متوهم نباشم...

+ نوشته شده در  شنبه 1387/02/28ساعت   توسط حمزه غالبی  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

دایی کوچکم را خیلی زود از دست دادم. تازه رفاقت‌مان گل انداخته بود و بوی صمیمیتش بیش از رابطه یک دایی و خواهرزاده اش توسط همه حس می‌شد. آن اواخر که بستری بود به بهانه تعویض کتابی که ازش به امانت گرفته‌بودم سراغش می‌رفتم اما یک کتابش برای همیشه پیش من ماند. چند سالی بیشتر وقتی از زمانی که پسر دایی‌ام در بغلم زد گریه، نمی‌گذرد. از وقتی که گفت: حمزه داییت مُرد!

در این سال‌ها زن‌دایی بهترین یادگارش بود هرچند هر روز پژمرده‌تر از دیروز بود و دیگر از آن طراوت، شادابی و شوخ طبعی‌اش خبری نبود. امسال وقتی خواستم بعد از تعطیلات به تهران برگردم، پدرم به من یادآوری کرد که: یادت نره به زن‌دایی‌ات سر بزنی؛ اما من آن را به فرصتی دیگر موکول کردم. لعنت به این چرخ روزگار که این فرصت را برای همیشه از من گرفت. لعنت به چرخ زمان که هر بار حسرت فرصتی را بر دل من می‌گذارد و صد لعنت به به امتحان فردا که حتی من را از شرکت در تشیع جنازه اش محروم کرد.

کاش این لعنت‌ها چرخ روزگار را از کار می‌انداخت و زمان می‌ایستاد تا دیگر نتواند عزیران و نزدیکانم را از من بگیرد و با خیالی آسوده سر به بالین جاودانگی می آسودم.

+ نوشته شده در  شنبه 1387/01/24ساعت   توسط حمزه غالبی  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

شنیده‌اید می‌گویند آدم تا چیزی را از دست ندهد قدرش را نمی‌داند؟ من می‌خواهم بگویم خیلی از چیزها را تا از دست ندهی اصلا متوجه نمی‌شوی که داری؛ چه برسد قدرش را هم بدانی! نمی‌خواهم در باره تصادف پایم بگویم که آنطورها که فکر می‌کردم، قصر در نرفتم و الان رسما زمین گیر شده‌ام. نه! می‌خواهم از آن چیزی بگویم که در آلودگی تهران بر باد رفته‌است. نمی‌دانید چه نعتی است سکوت و چه جهنمی است جایی که آلودگی صوتی‌اش زیاد است. البته حدس می‌زنم آنهایی که مزه سکوت و آرامش را نچشیده‌اند و تجربه زندگی در محیطی که پر از صداهای ناهنجار نباشد را تجربه نکرده باشد، کارشان آنقدرها هم مثل من سخت نیست. حتی نمی‌خواهم مقایسه کنم صدای جیک جیک گنجشکی که الان می‌شنوم با صدای همیشگی بوق ماشین که دوسالی است مجبورم بشنوم؛ اما بطور مثال شاید بتوانید به یاد بیاورید یا تصور کنید که به مدت قابل توجهی در معرض صدای رادیویی باشید که فرکانسش تنظیم نیست و روی صدای اصلی کلی نویز سوار است؛ یا مثلا در جایی نشسته‌اید که با کولر آبی خنک می‌شود و بولبرینگ‌های این کولر خراب است و در حین کارش صدای فروان تولید می‌کند. من وقتی ازسر و صدای تهران به سکوت یزد پناه می‌آورم گویی که یک نفر آن رادیو و کولر را یکدفعه خاموش می کند. آخیش، عجب سکوتی!

در همین زمیته:

در ستایش سکوت

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/12/29ساعت   توسط حمزه غالبی  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

پيش‌نوشت: همانطور كه از بالا به پايينِ دره نگاه مي كردم؛ دوستم پرسيد يكي خودش را از اين بالا بياندازد چي مي شود. من شروع كردم به توضيح‌دادن كه به احتمال زياد خواهد‌مرد. او گفت او به راه‌هاي خودكشي فكر‌كرده و بنظرش بهترين را پريدن از يك برج خيلي بلند است كه ورود به آن خيلي سخت نباشد. گفت حتي به پل عابر هم فكر كرده ولي بنظرش خيلي مسخره است آن پايين يك اتومبيل زيرش بگيرد. تخيل جزئيات اين اتفاق نشان از اين بود كه جدي به آن فكر كرده است. پرسيد كه آيا من به اين موضوع فكر‌كرده‌ام. من فكر نكرده بودم تا حالا به اين موضوع؛ اما يك خورده تعديلش كرده و گفتم جرعتش را نداشتم به آن فكر كنم. در حالي كه داشتم پريدن از برج را تجسم مي‌كردم پرسيدم :اگه طرف اون وسط سقوط پشيمون‌ شد چي كار بايد بكند؟

چشمك مرگ و بادمجان بم

ديشب يك دفعه دلم تنگ شد براي سعيده و سعيد، خواهر و شوهرخواهرم. تلفن زدم كه بيايند خانه ما. به هر روي اصرار من بر بد موقع بودن دعوتم و آن كه آنها فردايش كلي كار داشتند چربيد. ولي تا برسند حدود 23 شده بود. چند جايي كه معمولا زنگ مي زنيم براي غذا، شام نداشتند. اين بود كه بهشان گفتم تنها جايي كه الان اين نزديكي مي توانم شام بگيرم فقط كباب تركي است؛ آنها هم استقبال كردند. لباس پوشيدم توي پله ها محتواي جيبم را كنترل‌كردم. ديدم پول كافي ندارم. خوب بايد عرض ستارخان را طي مي كردم تا از خود پرداز بانك سامان كه به خانه‌ي ما نزديك است پول بگيرم. خيلي با احتياط وارد خيابان شدم نصفه خيابان را كه رد كردم  يك زانتياي سفيد رنگ براي سبقت يك‌دفعه مسيرش به سمت من تغير داد آن‌هم با سرعت زياد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/12/15ساعت   توسط حمزه غالبی  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

همیشه فکر می کردم اینکه من در یک کشور جهان سوم زندگی می کنم جذابیتهای فروانی دارد. اینکه من در کشور زندگی می کنم فاصله زیادی از یک انفلاب ندارد و هنوز هم شعار هایش روی دیوارها است؛ اینکه من در بدنیا آمده ام که به تازه گی تجربه یک جنگ را گذرانده و می شود تاثیراتش، ادبیاتش و آدم هایش را دید؛ اینکه من جایی بزرگ می شوم که رشد بنیادگرایان مذهبی را می بینم همراه بالندگی طبقات مدن، باید خیلی جذاب باشد. همه چیزهایی که یک جهان اولی با خواندن کلی کتاب تاریخ و دیدن فیلم های فروان شاید بتواند تصورش را بکند، من همه را تجربه می کنم.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/12/02ساعت   توسط حمزه غالبی  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

داشتم می گفتم و می خندیدم. توی همون تعلیق شبانه، همکوپه ای ها، دو نفرشون دانشجوی پزشکی شهید بهشتی بودن که داشتن بر می گشتن یزد. نمی دونم چی شد اُزشون پرسیدم متولد چه سالی هستن؟ برق از سرم پرید! با صدای بلند در حالی که خنده روی صورتم خشک شده بود، پرسیدم 68؟ بیچاره ها که از تعجب بی مورد من متعجب شده بودند، گفتن آره 68، مگه چیه؟


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 1386/11/20ساعت   توسط حمزه غالبی  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

امسال ناگزیر محرم را تهران ماندم و به دعوت یکی از دوستان به محله اشان رفتم. می گفت محله شان بسیار با صفا است. منم از این توفیق اجباری استقبال کردم. با خودم گفتم "برم ببینم این محرم تهرانی ها چه جوریاست."

وارد خیابان اصلی که شدیم به محض دیدن جمعیت در نگاه اول تصویر محرم اشکذر خودمان برایم تداعی شد که هیئت ها تو صف ورود به حسینیه هستند. اما ماجرا تفاوت های پنهانی داشت. در محله دوستمان اصلا جا یا جاهای خاصی در کار نبود که درنهایت حرکت همه دسته های و مراسم ها به آن منتهی شود. توی کل محلشان توضیع شده بودند. چیزی شبیه چهار شنبه سوری، هرکسی جلو خانه خودش و بی مقصد به سویی روان بودند. در اشکذر ما علی رغم وجود هیئت های مختلف و تکایای متعدد بلاخره چند مراسم اصلی وجود که آنهم در شبهای مختلف یکی شان محور اصلی است.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/11/01ساعت   توسط حمزه غالبی  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

بحثم دیروز توی جلسه این بود که باید در ایام امتحانات فعالیت ها را به حداقل کاهش دهیم. یکی از دوستان منتقدٍ این قضیه بود و معتقد بود در این شرایط ما نمی توانیم یک ماه زمانمان را از دست بدهیم. من برای این پیشنهادم یکسری دلیل داشتم؛ مهم ترینش هم این بود که با این کار بچه هایی که به ما کمک می کنند دچار افت تحصیلی می شوند و در دراز مدت این به نفع ما نیست. دوستمون گفت مگر مهدی تتکفلی نبود که هم چند جا کمک می کرد، هم چند برابر بقیه هم کار می کرد، شاگرد اول هم بود؛ توی اوج کار هم از پایانامه دفاع کرد اونم با نمره بیست. یک دفعه همه با هم گفتیم تکفلی یک استثنا بود! آقا مهدی مدتی هست که برای ادامه تحصیل رفته کانادا امروز متوجه شدم وبلاگش را انداخته. با توجه به شناختی که ازش دارم و پشتکاری که توش دیدم مطمئنم وبلاگ خوبی خواهد شد.

 

تماشای آب های سپید - وبلاگ مهدی تکفلی

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/10/06ساعت   توسط حمزه غالبی  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

قصه وقفه در نوشتنم، غصه جديدي نيست. هميشه در طول اين سالها كه وبلاگ نوشتم وقفه‌هاي گاه طولاني داشتم. هر بار بدليلي! اما اين دوره آنچه باعث شده كم انگيزه شوم، اين نتيجه بود كه رسانه وبلاگ اگر نگوييم بي‌تاثير است، حداقل به راحتي مي‌توانيم بگوييم كم تاثير است. واقعيت آنست كه من از آن دسته كه مي‌گويند "فقط براي دل خودم مي‌نويسم" نيستم.  و اساسا به قصد تاثير بر ديگران مي‌نويسم. خوب با اين نيت و فرض اينكه وبلاگ رسانه بي‌تاثيري است توجيهي براي ادامه نيست. اما جدا از اينكه در اين مدت متوجه شدم آنچنان هم بي تاثير نيست از طرفي هم كار ديگري از دستم بر نمي‌آيد. اينقدر حرف و حديث هست كه نوشتن در باره آن توي وبلاگ حداقل جلو عقده‌ شدنش را مي‌گيرد. همين الان تصميم گرفتم دوباره از نو بنويسم. تا خدا چه بخواهد؟

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/06/27ساعت   توسط حمزه غالبی  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

توقيف هم ميهن، بازاداشت دانشجويان، حمله مسلحانه به دفتر سازمان دانش آموختگان، برخورد با زنان و دختران، مجرمانه خواندن نوشتن كتاب سرمايه اجتماعي، روبودن اسانلو، بركناري يك مجري تلوزيوني بخاطر انتقاد از رئيس پليس، و حال هم توقيف مجدد شرق!

احساس خفقان به من دست داده است. گوي بايد فريادي برآورم اما مي‌دانم آنچه به جايي نرسد فرياد است. بغضم را مي‌خورم. غمگين و عصباني و البته ساكت، ِكز مي‌كنم كناري. مرا چه شده؟

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/05/15ساعت   توسط حمزه غالبی  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

یکی از شور انگیزترین تجربه ها برای من، سفر با قطار است. هر چند دوره تناوب کوتاه حرکت ها از یزد به تهران و از تهران به یزد واژه سفر را بی مسما کرده است اما اصلا از جذابیتش نکاسته است. مسافرت با قطار همچون یک کمپ شبانه است که از اوایل شب شروع می شود و تا اویل صبح برپاست. می توان در رستواران ساعت ها گفتگو کرده و صدها متر قدم زد! مخصوصا که در ایام سفر نباشد و همسفرانت دائم السفرها یعنی همان دانشجوها باشند. وجه تمایز عمده قطار با سایر وسایل مسافرتی نظیر هواپیما یا اتوبوس، توفیق اجباری هم نشینی با پنج هم کوپه ای است که برای من جذابترین قسمت نیر هست. تقریبا قطار هر بار  فرصتی است برای دیدن آشنایی که مدتها است ندیدمش. دیدن یک آشنای قدیمی در تعلیق فراغتٍ شبانهٍ این کمپ، شور وصف ناشدنی دارد. البته ناآشناها (خصوصا اگر یزدی باشند) با بحث های مفصل، قهقه های ته دلی، شنیدن از تجربه های گوناگون و آشنایی های جدید، مست کننده است. این افیون آنچنان عتیاد آور است هرگز در شرایط عادی وسیله دیگیری را برای مسافرت انتخاب نمی کنم. قمار اینکه ترکیب هم کوپه ای هایت هر چگونه خواهد بود، حض این کمپ شبانه را به نهایت می رساند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/04/14ساعت   توسط حمزه غالبی  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

در ترم گذشته درسی را با عنوان "نظریه های روابط بین الملل" گذراندم. استادمان دکتر مسعود غفاری، نظریه های جهانی شدن را کانون کار کلاس قرار داد. در طول ترم گزارش کتاب ها، سمینارها و بحثهای فروانی طرح شد. تنوع فراوان دیدگاه های همکلاسی ها و فضای مساعدی که استاد فراهم کرده بود، زاینده بحث های داغ و عمیقی بود که گاه تا ساعتی بعد از پایان وقت کلاس و رفتن استاد، بینمان ادامه می یافت.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 1386/01/11ساعت   توسط حمزه غالبی  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

الان چند روزی است در شهر کوچکمان هستم. شهری به نام اشکذر در بیست کیلومتری شهر یزد. فرصت تعطیلات آغاز سال نو مجال مغتنمی است برای تازه کردن دیدار با مادربزرگ، عمه، دایی و گریز از شلوغی تهران.

دور بودن طولانی مدت از شهرمان باعث شده است که چیزهایی در آن ببینم که قبلا نمی دیدم. قبلا فکر می کردم آسمان، همه جا یک رنگ است و همه می توانند شبها ستاره خودشان را انتخاب کنند.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 1386/01/04ساعت   توسط حمزه غالبی  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

كامنت يحيي صفی آريان بر ياداشت احياي تحكيم صرف نظر از نقدش – كه اميدوارم در فضايي منطقي در موردش به بحث بنشينيم- يادي بود از جشنواره همدان. در طول جشنواره آقاي صفاريان را فقط دورادور مي‌ديدم و فرصت صحبت و آشنايي فراهم نيامد! منظور اولين جشنواره دانشجويان وبلاگ نويس است. اردوها، همايش‌ها و جشنواره از طلايي‌ترين خاطرات من در طول تحصيلم هستند؛ جشنواره همدان اما در نوع خودش منحصر به فرد است. شايد هم به دليل آنكه ديگر تكرار نشد اينقدر برايم خاطره انگيز است.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/12/29ساعت   توسط حمزه غالبی  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
به یاد سالهای تحصیل دوره کارشناسی
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/12/20ساعت   توسط حمزه غالبی  |