تبليغاتX
رتوریک

رتوریک

یاداشت های حلقه ی مدرس

+ نوشته شده در  سه شنبه 4 اسفند1388ساعت   توسط حمزه غالبی  | 

آدرس جدید

از سال فلان که اولین پست وبلاگم را نوشتم چند سالی می گذرد. در این مدت فراز و فرود های مختلفی داشته است نوشته ام. آدرس های مختلف وبلاگ فردی و جمعی. به هر روزی ظاهرا سرنوشت اینست که دوباره در یک آدرس جدید و وبلاگی شخصی بنویسم. بنا داشتم یک پست بگذارم و در مورد وبلاگ و کلا تولید پیام در دنیای مجازی بگویم، در مورد اینکه چرا وبلاگ نوشتن را ادامه می دهم و اهمیت آن به نظرم چیست. در مورد تجربه این ویلاگ گروهی و به بهانه آن آدرس جدید را معرفی کنم. بنا به دلایلی تصمیم گرفتم این اتفاق زود تر بیافتد و آن حرف حدیث هم بماند برای بعد. این سرعت باعث شد که به آدرسی بروم که هنوز طراحی آن کامل نشده است. امید وارم خانه جدید به مروز تکمیل شود. تر و تمیز تر آمادی میزبانی شما باشم. به هر روی من از این به بعد در این آدرس خواهم نوشت: http://blog.ghalebi.ir

+ نوشته شده در  سه شنبه 4 اسفند1388ساعت   توسط حمزه غالبی  | 

چطور سکوت کنیم؟

خدایا تو قبل از این فیلم آنجا بودی و دیدی. چرا خشم نگرفتی؟ آخر تا کی می خواهی مهلت بدهی؟ خدای من به من بگو اینها را چرا اینچنین آفریدی؟ انگار آدم نیستند؛ انگار با خوردن خون مست شدن؛ انگار از شرف و انسانیت هیچ بویی نبردند؛  شک دارم حتی انسانهای وحشی سر کار داشته باشیم؛ ایا انسان می تواند چنین جنایت کند؟؛  دیگر می خواهند با ما چی کار کنند؟؛ حق ما را خوردند؛ حق خواهیمان را باتوم جواب دادند. ما را کشتند؛ به ما تجاوز کردن؛ در بند کردن؛ وای نفهمیدم چه بلایی سر ما آوردن؛همه آن دد منشی ها برایم زنده شد! انگار خواب بودم نفهیمده بودم عمق فجایع را!

چطور سکوت کنیم؟

 چطور سکوت کنیم!

 چطور سکوت کنیم...

 

پی نوشتفیلم جدید حمله به هم کلاسی هایمان

+ نوشته شده در  سه شنبه 4 اسفند1388ساعت   توسط حمزه غالبی  | 

سعید سمبل مظلومیت

اتاق جلویی خانه ما اتاق کوچیکی است رو به روی خیابان ستار خان. جوری که همان طور که نشسته ای می شود حرکت ماشینها و آدمها را توی پیاده رو دید. سمت چپش قفسه ای است که من کتابهایم را توی آن می چینم. یادمه سعید آنجا نشسته بود و با هم در حال گوش دادن به صحبتهای برحرارت دوست مشترک دیگری بودیم. دوست من خیلی داشت تند می رفت. صحبت های دوست من که تمام شد سعید گفت البته ما هنوز اصلاحطلب هستیم و در چهار چوب نظام و قانون اساسی می خواهیم فعالیت کنیم. دوست من با تعجب و کمی ناراحتی به سعید نگاه کرد و گفت نه مثل اینکه بازداشت روت اثر نداشته باید یک بار دیگه بگیرنت تا آدم بشی.

شاید به خاطر اینکه سعید همچنان به مشی اصلاحی امیدوار بود باید دوباره بازداشت می شد تا مانند دوست من، از اصلاح نا امید شود. سعید دوست مهربانی است که کمتر کسی است که در ستادها و فعالیت های جمعی اصلاح طلبان فعال باشد و او را نشناسد. پیگیری و تلاش ویژگی بارز سعید است بخاطر همین بود که وقتی سعید برای کاری کمک می کرد انگار صد نفر حامی اضافه شده بودند. البته احساسات سعید باعث شده بود که همه روابط را آمیخته با دوستی ها کنند و شاید هم رمز موفقیت سعید در همین بود.

دوشنبه بعد از انتخابات بود هنوز هیچ اتفاقی نیفتاده بود. دوستان گفتن ریختن خونه سعید برای بازداشتش. زنگ زدم به موبایل سعید. خودش جواب داد؛ خوشحال شدم. گفتم سعید ریختن خونتون. گفت می دونم و دارم می رم خونه. بهش گفتم احمق نشی بری خونه ها. گفت حکم دادستان دارن، من هم که کاری نکردم من می رم! سعید مثل خیلی ها، خوش بین بود که چون کاری نکرده است اتفاقی برایش نخواهد افتاد. و اصرار داشت چون حکم دادستان هست، برود خودش را معرفی کند. به هر حال ظاهر حق با دوست من بود. سعید حتی بعد چند ماه بازداشت غیر قانونی و بی دلیل هم خوشبینی اش را از دست نداده بود.

بعد از آزادی اولش خیلی نگران شهاب بود. نارحت بود از اینکه نمی تواند برای کمک به شهاب و سایر دوستان در بند کاری بکند.  اینیار فقط دست به درگاه خدای خود دراز کرد. شاید اصلا دیگر باورش نمی شد که او به اتهام ارتکاب به دعای کمیل دوباره اسیر خواهد شد. اما این همه ماجرا نبود. شاید سعید در دوره بازداشت مجددش همچنان خوشبین بود به همین دلیل هم برادرش را هم را بجرم بزرگ نوشتن روزهای بازداشت برادر در صفحه فیس بوک در بند شد.  اسارات دوباره سعید وارد ماه چهارم شده است. سعید نورمحمدی اکنون برای ما سمبل مظلومیت، پاکی و استقامت است.

چند وقت پیش دوستی از من پرسید. الان بچه ها اصلاح طلب چی کار می کنن. گفتم واقعا هیچی. فقط بی گناه بازداشت می شوند و مظلومیتشان چهره ظلم را را روشن تر می کنند.  

+ نوشته شده در  شنبه 1 اسفند1388ساعت   توسط حمزه غالبی  | 

مشقت نوشتن

ظاهرا مک لوهان گفته بود که چگونه گفتن مهمتر از چی گفتن است. فضایی که تو پیامت را ارانه می کنی شبیه بازاری است که افراد مختلفی محصول ارائه می کنند. حرف مکلوهان در بازار این می شود که که اگر بسته بندی خوب نداشته باشی محصولات فروش نمی رود ؛ حتی شاید بتوانم محصولات نه چمندان مفید را به بسته بندی جذاب در سبد مشتریان گنجاند.

 بگذریم که در کشور ما بزرگترین سوپر مارکت شهر فقط یک برند را می فروشد و بقیه باید دست فروشی کنند. این پناه آوردن به رسانه های اینترنتی چیزی شبیه دست فروشی است. البته هرچند دست فروشان ممکن است بازارشان بزرگ شود حتی کاسبی سوپر مارکت هم تحت تاثیر قرار دهند، اما بلاخره بازار دست فروشی است و قواعد خاص خودش را دارد. باید کالایت ارزان باشد. باید بلد باشی جار بزنی و با جملاتی جذاب مشتری به سمت بساط خودت جذب کنی. دست فروشی چون کاری بی نام نشانی است ظاهرا مشتری ها اگرچه نیازهاشون رو از دست فروش برآورده می کنند اما همیشه با بی اعتمادی و احتیاط کالای او را می خرند.

ترجمه اینها می شود در دنیای وبلاگی اینکه خیلی حرفهای جدی نزنی، ساده بنویسی، کوتاه بنویس و ... اما فقط این نیست که حرفت در چه بسته بندی بگنجانی که دیگرانی آنرا انتخاب کنند. اینکه نوشته ات حساسیت ایجاد نکند. اینکه به گونه ای بنویسی که اگر پرینت نوشته ات را گذاشتند روی دسته صندلی بازجویی نتوانند ازش گزک درست کنند. اینکه ملاحظات دوستانی که با آنها کار گروهی می کنی لحاظ کنی و... همه ی اینها باعث می شود که نوشتن کار پر مشقتی بشود.

تو این چند روز خیلی دوست داشتم به مناسیب راهپیمایی 22 بهمن نکاتی را بگویم اما همه ای ملاحظات باعث شد بجایی مطلب اصلی، بیایم اینها را بگویم!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 28 بهمن1388ساعت   توسط حمزه غالبی  | 

رنج رهایی

...نمی خواهم بگوییم سختی که شما تحمل می کنید را درک می کنم؛ اما تا حدودی سختی شرایط  را می فهمم. می فهم که وقتی سختی و رنجی تداوم پیدا کرد چگونه می تواند آدم را خسته و ملول کند. ملاتی که گاه فرساینده است. اما بنظرم ملالت است که استعداد رهایی را در ما ایجاد می کند. ما وقتی ملول می شویم آنگاه توان درکی همدلانه از رنجی که "انسان" می برد را می یابیم.

می دانید بنظرم ظرفیت رنج و کامیابی به یک اندازه در ما وجود دارد. چنانچه همیشه سعی کنیم که از رنج ها بگریزیم و آن را به محدود کنیم؛ به همان اندازه استعداد تجربه کامیابی محدود می شود. راه فرا تر رفتن از فرومایگی، شجاعانه مواجه شدن با سختی هاست. مواجه ی عریان با سختی ها، وجود ما را تعالی می بخشد. تجربه عمیق شادی و سرخوشی بدون تجربه عمیق رنج و سختی ممکن نیست.

با دل کندن از دره های فرومایگی و تحمل سختی دامنه است که می شود بر قله ها قدم نهاد. بی شک آنگاه خواهید دید که تجربه سختتان هرگز برایتان تلخ نبوده است. محرومیت ها باعث می شود سرمایه هایمان را بهتر بشناسیم. سرچشمه های حیات -که آنها را درک نمی کردیم- را بیابیم. شاید موافق باشین که الان خیلی بیشتر قدر آدمهای دور برمان را می دانیم. الان می دانیم چقدر دوستشان داریم. حتی درک می کنیم که چقدر دوستمان دارند. اینها کم موهبتی نیست. تجربه های عمیقی از درون که ما را به ویژگی هایمان و تارپود درونمان آشنا می کنند و بعد از آن واقعا زنده تر خواهیم بود.

مواجه با سختی هاست که ما را با سوالات جدی مواجه می کند. آنهم نه یک مواجه فانتزی. بلکه مواجه واقعی. معنای ما از زندگی، عمق خود را نشان می دهد و شاید خود را تعالی بخشد. من فکر می کنم این جز از طریق  چنین مواجه هایی واقعی ممکن نیست. از اینرو فارغ از جوابهایی که برای خود خواهیم یافت فکر می کنم زندگی هایمان را معنی دار تر خواهد کرد.

اگر به درون خودت نگاه کنی حتما نشانه هایی از آن چیزی که گفتم را خواهی یافت. مواجه شجاعانه تان نه فقط شماها را در ذهن جوانانی مثل من بزرگ تر کرده است که فکر می کنیم خودتان هم وجودی والا تر را تجربه می کنید. ...

پی نوشت: این متن بخشی از نامه من است به دوستی بزرگوار

+ نوشته شده در  یکشنبه 18 بهمن1388ساعت   توسط حمزه غالبی  | 

آزادگی باقریان ستاندنی نیست

یادم هستد که اصلا در جلسات لب به چیزی نمی زد. بعد از مدتی برایم نکته ای شد که چرا هیچ وقت لب به چیزی نمی زند. مخصوصا چند باری که با خودم شیرینی یزدی آورده بودم و او چیزی را بر نداشت.

 همه محمد باقریان را به عنوان یک مدیر تواند و خلاق می شناسند. اگر چه او مدیریت های ارشدی مثل معاون نخست وزیری و معاونت رئیس جمهور را تجربه کرده بود اما از دولت دوم آقای خاتمی -علی رغم اینکه مسئولیت کلان حکومتی به او پیشنهاد شد- ترجیح داد که به فعایت های غیر دولتی بپردازد. هر چند فعالیت اجتماعی و مذهبی را به دولتمردی ترجیح داد اما دلبستگی اش به امام نمی گذاشت از مهجور شدن امام رنجو نباشد؛ علقه اش با آرمانهای انقلاب نمی گذاشت نگران حضور نا اهلانی که امامش تحذیر کرده بود نباشد و دلواپسی اش برای کشورش نمی گذاشت که نسبت به عملکرد فاجعه بار دولت آقای احمدی نژاد بی تفاوت باشد. او کمکش به مهندس موسوی در ایام انتخابات را به خاطر شرایط خطیر کشور می دانست و معتقد بود بعد از انتخابات باید به همان فعالیت های اجتماعی بازگردد و به قول خودش برود دنبال دغده های مسلمانی اش.

من همراه یکی از نزدیکان شهید رجایی به قرنطینه اندرزگاه هفت منتقل شدم. او می گفت بخاطر فتوای امام به به نتیجه انتخابات اعتراض داشته است. از او پرسیدم کدام فتوا؟ گفت جمهوری اسلامی نه یک کلمه کم نه یک کلمه زیاد. معتقد بود که هر کس بازداشت شده حتما ریشه ای در انقلاب دارد که درمقابل انحراف آن اعتراض کرده است. هر روز رزمنده ای، فرزند شهیدی و... را در قرنطینه پیدا می کرد و می گفت دیدی گفتم؛ اینم نشانه اش.

ظاهرا بزرگترین جرم باقریان نزدیکیش به میرحسین است. اما نمی دانم چرا وقتی خبر بازداشتش را شنیدم یاد آن حرف های آن همراه شهید رجایی در بند عمومی افتادم. می خواهم به آن دوست بگویم که الان دیگر صد در صد حرفت تایید شد. بازداشت باقریان برای من حجت را تمام کرد.

راستی یادم رفت بگویم دلخوری من از این که چرا باقریان هیچ وقت از شیرینی که من میآورم بر نمی داشت، باعث شد کنجکاو شوم و متوجه شوم که او تقریبا تمام سال را روزه است. 

+ نوشته شده در  دوشنبه 12 بهمن1388ساعت   توسط حمزه غالبی  | 

political marketing

"یک سیاستمدار آمده است قدرت را کسب کند و این را باید بی تعارف بگوید. سیاست همین است دیگر.." این عبارت یا چیزی شبیه این را حتما شنیده اید. در این نوع تصور، سیاست، کسب قدرت و کالاهای اجتماعی است. 

این "کالاها" با فنون و ماهرت هایی -که مانند هر کار دیگر نزد "متخصصینش" هست- بهتر بدست می آید. لاجرم هرکه متخصص تر کاسب تر. تقریبا همان منطق "بازار" حکم فرماست. گروه های و احزاب سیاسی همانند شرکت هایی می مانند که سعی می کنند با کلاهایی عرضه کنند و با جلب مشتری کالاهای مطلوب خودشان را به دست بیاورند. یک نوع تجارت است دیگر. خوب تمام قواعد بازار هم بر آن حکم فرماست؛ با عقلانیت و محاسبات دققبق می توان موفق بود. مانند هر بازاری همیشه کالای شما و مشتری ها تعیین کنند نیستند بلکه رقبا، شرکتهای رقیب و روابطی که باهم تعریف می کنند، هم تعیین کننده است. استعاره "بازار" برای تقریب به ذهن نیست. این واقعا بازار است. حتی الان political marketing یک ترم علمی است. البته بازار چیز بدی نیست. اصلا بگذارید محکم بگویم اگر این کاسبی و بازاریابی از شیوه های "مشروع" انجام بگیرد اشکالی به آن وارد نیست اما "بازار" است نه "سیاست".

یکی پیامدها مهم درک بازاری از سیاست، چیزی است که من در مشک های خالی (+ و +) گفته ام.  این تصور در دهه گذشته خیلی عرصه را بر سیاست تنگ کرده است. جالب است که بنظرم این تصویر بازاری از سیاست، توسط اصلاح طلبان ترویج شده است. فرضیه من این است که دلهره و پیامدهای ناشی از سیاست ایدولوژیک باعث شده است تلاش برای افسون زدایی از سیاست آن را به سمت خالی شدن از هر گونه ارزشی ببرد. این تلاش تا حد فروانی عرصه سیاست تنگ کرده بود.

یکی دیگر از اتفاقاتی که در انتخابات اخیر افتاد گشویده شدن عرصه را برای سیاست بود. اکنون این تصور که "ما" تلاش می کنیم برای "خیر عمومی" بسیار قوی تر شده است. این که من به لحاظ اخلاقی موظفم تلاش کنم در جهت "خیر عمومی" حتی اگر این تلاش من بچشم نیاید؛ یا حتی خودم هم ندانم که چقدر تلاش من موثر است، من در حد وسعم، وظیفم دارم. اگر مشک های خالی را بخوانید می بینم که الان مشکها شمارِ بیشتری پر است. این نکته مهمی است روزهای آینده بیشتر در موردش صحبت خواهیم کرد.

+ نوشته شده در  جمعه 9 بهمن1388ساعت   توسط حمزه غالبی  | 

کدام سیاست؟

در مورد سیاست زیاد شنیده ایم و زیاد گفته ایم. خوب موضوعات سیاسی، موضوعات مهمی هستند. اما از آن تعیین کننده تر تصویر ما از خود "سیاست" است. اینکه "ذهن ایرانی" چه درکی از سیاست داشته باشد اهمیت وافری دارد. تصویر های متفاوت، روش ها و پیامدهای مختلفی دارند. الان می خواهم در مورد گونه ای سیاست صحبت کنم که رهایی بخش است. اصلا به نظر من این سیاست است و بقیه به غلط "سیاست" خوانده می شود.

بگذارید با یک مثال شروع کنیم. شما با فقیری رویرو می شوید. او در شرایط سختی به سر می برد. "نیروی اخلاقی" شما را وا می دارد که برای کمک به او تلاش کنید. احتمالا شما مجبورید پولی -که خودتان می توانستید با آن برای خودتان رفاه بیشتری فراهم کنید- را در این راه خرج کنید. البته الزاما صرف نظر کردن از آن رفاه، "شادکامی" شما را کم نمی کند. بلکه شما شادکام تر خواهید بود چون به آنچه وظیفه اخلاقی خودتان حس می کرده اید، عمل کردید. خوب حالا فرض کنیم شما این وظیفه اخلاقی را در خودتان حس میکنید که تلاشتان را معطوف کاهش "فقر" بکنید. یعنی مجموعه کنش هایی را داشته باشید که شرایط "عموم" اعضای جامعه ای که شما هم "عضو" آن هستید با فقر فاصله بیشتر بگیرند. به این می گوبیم "سیاست".

به عبارت دیگر امتداد "اخلاق" در "عرصه عمومی" می شود "سیاست". یا حداقل من مدافع این طرز تلقی از سیاست هستم.  خوب "کنش اخلاقی"، لوازم خاص خودش را دارد. با آن لوازم می شود سیاست را با انواع "بدلش" تفکیک کرد.  این نوع نگاه سیاست تاثیر جدی در "سیاست ورزی" ما خواهد داشت که من درباره آنها خواهم گفت.

پی نوشت: این دو یادداشت را بخوانید به ما کمک می کند منظور هم را بهتر بفمیم.

یک دریا مصیبت و سطل های ما

چرا سیاست؟

+ نوشته شده در  شنبه 3 بهمن1388ساعت   توسط حمزه غالبی  | 

ایده ی پیوند دهنده

ایده ای پیوند دهنده که باعث ارتباط غیر مستقیم شبکه ها متعدد در عین هال بسیار متمایز شده است. اگرچه همچنان ارتباط انسانی به شکلی متعارفی که در ذهن داریم بین شبکه ها مختلف وجود ندارد اما همین ایده پیوند دهنده -که در این انتخابات با قابلگی میرحسین به دنیا آمد- شبکه ها را به هم پیوند داد و نیروی عظیم آفریدند.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 29 دی1388ساعت   توسط حمزه غالبی  | 

در مذمت هرگونه بودن/ دفاع از ننوشتن

نوشتن عینیت بخشیدن به "بودن" توست. عینی که دیگران از این پس لاجرم با آن مواجه می شوند. روابط و مناسبات عرصه ی این مواجه با عینیت هاست. با هم می سازند، مرزها را ترسیم می کنند یا عرصه را بر یک دیگر تنگ می کنند. این است که گفتن و نوشتن اهمیت پیدا می کند. نوشتن چیزی بیش از با هوا می شود که باد با خود ببرد. به همین دلیل هم سعی می کنند آن را کنترل کنند. عرصه را بر تبلور بودن تو تنگ می کنند. خوب در این جدال همیشه دست بالا نداری. و سعی می کنی  بودن خود خودت را به گونه ای عینیت ببخشی که عرصه ای برای بودنت باقی بماند.

تو اگر تبلور بودنت را محدود کنی همچنان بودن را پاس داشتی اما اگر در عرصه، نه فقط تنگ باشد که شابلنی باشد که باید بودند را در قالب جدید جای بدهی چه می شود؟ می شود هر چیزی را نگفت تا بتوان گفت اما اگر مجبور باشی -نه فقط غیر مجاز ها نگویی - که مجازها را بگویی تا بمانی چه؟ در این شرایط، در صورتی همچنان انسان -به عنوانی موجودی فراتر از اشیا یا حیوانی دست آموز- می مانی که قید هر گونه بودن را بزنی!

پی نوشت1:  همیشه خط قرمز هایی بود که روزنامه ها یا کنش گران نمی توانستند وارد آن شوند؛ اما اکنون اتفاق عجیبی  افتاده است. اتفاقی که شاید همه به آن حساس نبودند که چه نشانه ی هولناکی است.  الان روزنامه ها نه اینکه فقط نتوانند بنویسند بلکه همه باید حتما یک چیزهای را بنویسند. دقت کرده اید به تذکر وزارت ارشاد به مطبوعاتی که خبر معینی را تیتر یک نکرده بودند یا اینکه حتی سکوت فعالین را نیز نپذیرفت و آنان را به اعلام موضع مجاز موظف دانست. در چنین شرایطی دیگیر بنظرم دیگر نباید روزنامه منتشر کرد. ننوشتن قابل دفاع است و برای انسان بودن نباید بود.

پی نوشت2: این دو مطلب هم را بخوانید بی ربط هست ولی نه خیلی. سگ کارگاه و ترس و بندگی 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 24 دی1388ساعت   توسط حمزه غالبی  | 

مظلومیت بهشتی ها

هر روز خبر بازداشتی جدیذی داده می شود: فلانی رو هم گرفتیم. فکر کنم بازجوی رضا بود که گفت دیگه می تونین جلسه شورای مرکزی (جمعیت توحید و تعاون) را همین جا تشکیل بدهید. هرکدام از خبرها برایم ضربه ای بود. اما خبر یک بازداشت برایم خیلی سنگین بود. هرچند بعدا فهمیدم خبر صحت نداشته است. بازجو صبح یک روز جمعه در مورد سوابق من پرسید، من نوشتم. او گفت چرا فلان چیز را ننوشتی، دکتر بهشتی نوشته است. وای انگار یک پتک تو سرم خورد؛ باورم شد که او را بازداشت کرده اند.

نه فقط برای پاکی و وارستگی اش که هرکسی با او برخورد داشته را تحت تاثیر گذاشته است؛ نه فقط بخاطر اینکه مهربانی و صمیتش که همه را وابسته کرده است؛ نه فقط برای اینکه سیاستمداری با اخلاق بود که می ستودیمش؛ نه فقط به این دلیل که برق نگاه معصومیت حسنی( دختر کوچکش) هنوز چشمم را می زد؛ نه بخاطر که استاد برجسته فلسفه سیاسی است و من در کنار خیلی های دگیر شاگردش بودیم و نه فقط بخاطر اینکه دوستش داشتم، بلکه بازداشت پسر شهید آیت الله بهشتی برای من نشانه این بود که نا اهلان جمهوری اسلامی را کامل دزدیند.

بعدها خیلی خوشحال شدم وقتی فهمیدم  خبر صحت نداشته است اما خوشحالی من دوامی نداشت. دوستی وقتی ناراحتی من را دید گفت بازداشت دکتر بهشتی اتفاق خوبی بود. من با تعجب به او نگاه کردم. او گفت امام وقتی به فیضیه حمله شد گفت حمله به فیضیه برکت داشت (نقل به مضمون). چون که دست شاه را رو کرد و دیگر نمی تواند ادعای دین و دیانت بکند. بازداشت دکتر هم همان گونه دست آنها را افشا خواهد کرد.

دکتر بهشتی را که که دوباره بازداشت کردند فهمیدم که بهشتی ها همیشه مظلوم بوده اند و شاید این خواست خداوند است که مانند جدشان با همین مظلومیتشان هم مردم را آگاه کنند.

+ نوشته شده در  سه شنبه 22 دی1388ساعت   توسط حمزه غالبی  | 

ترس و بندگی ( پرونده ترس 2)

وقتی "اعتقاد به خدا"، جهان را "معنا دار" کند. این نگاه مبنایی است که ترس فقط از خدا معنی دار است و تسلیم شدن به او و بندگی اش پذیرفتنی است. شاید یک سنجه مهم برای ارزیابی ایمان به توحید همین سنجیدن "ترس" از دیگران است. این سنجه نشان می دهد که اگر موحدی علاوه بر خدا از دیگرانی می ترسد یه همین میزان توحیدش کمرنگ تر است و خدایگان های متعددی دارد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 19 آذر1388ساعت   توسط حمزه غالبی  | 

Critic

 وبلاگی هست که من همواره منتظر به روز شدنش هستم. یعنی تقریبا هر روز چک می کنم با این که می دانم زود به زود به روز نمی شود. ولی آنقدر ولع دارم که نمی توام منتظر بمانم. می دانید وبلاگ ها مطالبشان را در بسته بندی ارئه می کنند که خواندنشان را جذاب می کند. اما این وبلاگ حتی اگر وبلاگی هم ننویسد حتی اگر نوشته هایش هم طولانی باشد باز می خوانمش می دانید چرا؟ چون بنظرم محتوایی که تولید می کند جای دیگری گیر نمی آید. چه در مجلات و نشریات تخصصی و چه در روزنامه ها. قلمش هم خوب است یعنی از وقتی به هندوستان سفر کرده است بهتر هم می نویسد. مدتی هم هست نوشته هایش با آمیختن به تجربه های شخصی جان گرفته است.

موضوعات بکر است. نه اینکه موضوعات غریب باشد نه. اتفاقا به سراغ مسائلی می رود که واقعا مسئله است اما یا آنقدر کنارمان بوده است که کرخت شده ایم و نمی بینیمش. یا بسیاری اعتماد نفس آن را ندارند که  نزدیکش شوند. حتی برایم جالب است که بدانم  هر بار سراغ کدام موضوع می رود. خوب، شاید برای شما هم جالب باشد دنیا را از نگاه یک دختر ایرانی -که  فلسفه می خواند- بینید. البته که ذهن ایرانی برای شما هم ممکن است جالب باشد. الان این وبلاگ سه ساله شده. این هم کارنامه ی سال سومش:


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 17 آذر1388ساعت   توسط حمزه غالبی  | 

دروغ تو چشم (پرونده ی دروغ گویی 1)

ديده ايد يكي زل بزند تو چشمتان و "دروغ" بگويد. البته مي فهمين كه منظورم از "دروغ تو چشم" چيست؟ ببينيند فرض كنيد چيزي پيش چشم شماست و موضوع برايتان خودتان و ديگري واضح است اما فردي در آن شرايط دروغ بگويد. من به اين مي گويم "دروغ تو چشم". خوب ديدن يكي خيلي "ضايع" دروغ بگويد؟ يعني دروغش اينقدر شاخ دار است كه حتي اگر اطلاعاتي در مورد اصل ماجرا نداشته باشيد واضح است كه موضوع دروغ است.

اينروزها بدجوري دروغ هاي توي چشم و "دورغ هاي ضايع" حساسيتم را بر مي انگيزد.  البته الان نمي خواهم در اين باره قضاوت اخلاقي كنم. قبلا اگر كسي "دروغ تو چشم" يا "دروغ ضايع" مي گفت؛ مي گفتم اين آدم هم بچه پروست هم احمق. يعني اساسا وقتي كسي "دروغهاي شاخدار" ضايع مي گويد اينجوري تصور مي كنم اين فرد، آدم كند ذهني است كه وقتي خودش فكر مي كند دروغ را باور پذير مي يابد. اما ممكن است آدم پرويي باشد با اينكه مي داند حرفش باور پذير نيست بازم دروغ بگويد. البته بنظرم اين حالت نادر است. چون تصور اين است كه افراد معمولا با فرض باور پذيري دروغ مي گويند.

خوب اين روزها خيلي دروغ ها را مي خوانم. اصلا كنجكاوم كه علاوه بر اينكه چطور دروغ مي گويند حتي به اينكه چگونه دروغ مي گويند. به جمله هاشون حساسم. نگاه مي كنم ببينم موقع دروغ گفتن معمولا چه روشي دارند. اما الان فرضم اين است كه آدماي احمقي نيستند ولي چطور اينچنين دروغ هاي ضايعي مي گويند. برايم مسئله شده است. يعني فكر مي كنم در چه شرايط و نوع نگاهي آنها دروغ هايشان را "باور پذير" مي دانند؟ شايد خودشان منبع معتبري مي دانند كه صحت و سقم مطالب چون با خود آنها سنجيده مي شود دروغ هايشان باور كردني است. شايدم مي دانند دارند دروغ مي گويند ولي آنرا دروغ هاي مصلحتي مي دانند كه با قدرتي كه در اختيار دارند مي توانند دروغ بودنشان را جبران كنند. اما يك فرض خيلي نا خوشايند دارم. چقدر وحشتناك است آنها در حالي كه دروغ مي گويند بنظر خودشان دروغ نياييد؟ بدجوري در اين فكرم كه با اين قسم دروغ ها بايد چي كار كرد!

+ نوشته شده در  دوشنبه 2 آذر1388ساعت   توسط حمزه غالبی  | 

ایستگاه نظر آباد

ایستگاه نظر آباد منتظر قطار ایستاده بودیم. این ایستگاه تازگی ها نزدیک اشکذر ما راه اندازی شده. البته تصویری که از یک ایستگاه بزرگ در ذهن دارید بریزید بیرون. یک ساختمان اداری با یک سالن انتظار کوچک، شبیه سالن انتظار سیر و سفر ترمینال آرژانتین با یک سکوی سیمانی جلوی آن. هیچ حصار یا دیواری ایستگاهی را احاطه نکرده است. دورتا دور ایستگاه زمین افتاده است که با یک فاصله چند متری زمین کشاورزی شروع می شود. البته اینها به خوبی پیدا نیست چون آنجا تاریک تاریک است فقط جلو سکو توسط یک چراغ روشن شده است. وقتی قطار نزدیک می شود یک نقطه نورانی می بینی که به تو نزدیک می شود. اگر مدت زیادی باشد که منتظر قطار باشی از دیدن آن نقطه نورانی حس خوبی خواهی داشت. هنوز در سیستم صدور بلیط ایستگاه نظر آباد لحاظ نشده برای همین در بلیط مبدا را ایستگاه یزد زده است. اهمیتش در این است که تو دقیقا ساعت رسیدن قطار را نمی دانی. هر چند از ساعت حرکت از یزد می توانی تا حدودی تخمین بزنی. این است که همیشه حداقل کمی انتظار جزء بی برو برگشت این ایستگاه است.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 1 آذر1388ساعت   توسط حمزه غالبی  | 

شَرّ لازم

دو روز گدشته را در یک کارگاه آموزشی شرکت کردم که در مورد مهارت های داشتن یک ازدواج موفق بود. خوب نمی خواهم در در مورد مطالب بسیار مفید این کارگاه با تجربه های جذاب از فعالیت های دسته جمعی اش توضیح بدهم.  می دانید اینکه الان در مورد ازدواج می نویسم خودش در بین اعضای حلقه یک فعالیت خلاف مواضع رسمی حلقه است. و مستوجب عتاب برای اینکه بیشتر فضا دستان بیاید خورده ای بیشتر صبر کنید.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 23 آبان1388ساعت   توسط حمزه غالبی  | 

دعایی که پیشاپیش مستجاب شد

تو می دانی که تنها سلاحمان امید به توست. بار دیگر بزرگیت را به ما نشان دادی و اجازه ندادی این تنها سلاحمان را از ما بگیرند. چه خوب نشانمان دادی که سر وعده ات هستی و دعاهایمان را بی پاسخ نمی گذاری. آه مظلوم را شنیدی و آن را بی پاسخ نگذاشتی.

 چه زود دعایشان را مستجاب کردی حتی قبل از اینکه جلسه دعا تمام شود. چه هدیه ای بالاتر از اینکه با شکستن حرمت مجلس دعای خانواده های بی پناه، مظلومیتشان عیان شود . چه مکری بالاتر از اینکه ننگ زدن دست بند به دستانی که به سوی آستانت بلند شده بود بر دامنشان بنشیند. و چه پاداشی بالاتر برای دوستانمان که در حال دعا برای دوست در بندشان بازداشت شوند. مرکو و مکرالله و الله خیرالماکرین.

+ نوشته شده در  جمعه 1 آبان1388ساعت   توسط حمزه غالبی  | 

خاطره

می‍خواهم روزانه بنویسم تا از زندگیم محافظت کنم. می‍خواهم با نوشتن، از خاطراتم محافظت کنم. می‍دانم؛ یعنی تازگی‍ها فهمیدم که یکی از مهم‍ترین سرمایه‍های فرد در زندگی‍اش "خاطراتش" هستند. خاطرات هستند که به زندگی بعد می‍دهند وگرنه در "آن" که زندگی فقط یک "اتفاق" است. یک اتفاق ساده. این اتفاق در طول و سوار بر موجی از خاطرات است که معنا دار می شود. بنظرم وقتی می‍گویی زندگی می‍کنم یعنی همین خاطراتی که با نخ تسبیح "من" به هم به هم وصل هستند. به این ترتیب زندگی همین خاطرات تلخ شیرین است و البته خلق خاطره. می‍دانی فکر می کنم با خاطرات فربه‍،تر زندگی ما "زندگی‍تر" می‍شود. برای زندگی عمیق‍تر، باید خاطرات بیشتری داشت. با خلق رویداد، حس و حال و تلاش‍های خاطره انگیز.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 26 مهر1388ساعت   توسط حمزه غالبی  | 

کافه

الان تو کافی شاب هستم. او دارد یادداشتی که عصر در دفترچه یادداشت کافه نوشتم می خواند. می گوید برایش جالب است. آنرا اینجا تایپ می کنم تا خودم هم داشته باشم اش:

می دانی کافه به نظرم جایی است که زمان از حرکت می ایستاد و دنیا با همه ی مسائلش پشت در می ماند. تو می مانی و دوستی و خلسه ی آرام بخش فارغ از دغدغه های مزاحم. این می شود که نوشیدن انواع نوشیدنی هایی که فقط اسمشان فرق می کند، اینقدر گوارا می شود. تو می گویی و می نوشی و می آرامی در جزیره ای آرام در میان دریایی نا آرام با آبی شور و گه گاه با کوسه های بی رحم. جزیره ای که یک نخل بلند و صبور دارد. نخلی که تگیه گاهی شده است هرچند پوستش زبر است. هر چند میوه هایش دست نیافتنی است؛ اما تکیه گاهی است دست یافتنی.

پی نوشت: فرض کنید کفاشی میخی را می کوبد. او متوجه چکش نیست. چکشي که میخ را می کوبد حس نمی کند.. فقط میخ است که کوفته می شود. بقول هایدگر در این وضعیت چکش ready to hand است. اما اگر چکش یا این فرایند دچار مشکل شود فرد متوجه چکش می شود. که present at hand کلمه ای است که هایدگر برای آن برگزیده. شاید یک مثال دیگر این دو مفهوم را واضحتر کند. فردی از عینک استفاده می کند. این فرایند از خلال عینک انجام می شود كه او متوجه آن نیست. یعنی همان Ready to hand . اما اگر همان عینک دچار مشکل شود مثلا شیشه اش ترک بردارد، این واسطه را می بیند. متوجه عینک می شود. یا همان Present at hand .

   مدتی است که خیلی چیزها برایم Present at hand شده است: خیابان، قدم زدن، صدای آدامها، آبی که توی دستشویی میریزم. آشپزی، حالت صورت آدم ها، طبیعت، آسمان، کاغذ، پله ها، افق، طعم ها، بوها حسهای آشنا ولی غریب و هزاران چیزی پیش پا افتاده که قبلا نمی دیدم. الان دوست دارم همین چیزها را  بیشتر تجربه کنم و در آنها با دیگران شریک شوم. نمی دانم این چیزهای که اغلب ساده، تکراری و پیش پا افتاده تلقی می شود برای دیگران حوصله سر بر است یا نه؟

+ نوشته شده در  دوشنبه 20 مهر1388ساعت   توسط حمزه غالبی  | 

دارم خفه می شم

.... دلم لک زده واسه نوشتن. دارم خفه می شم. کلی حرف توی کلون گیر کرده. آخ هوار! انگار فقط دیورا های اوین رفته عقب تر. زندانی به بزرگی ایران و 70 ملیون زندانی. چقدر دوست دارم و اسه هم بندام حرف بزتم. چقدر دوست دارم دیوارهای این زندان با حرفام سوراخ کنم. دارم خفه می شم.

+ نوشته شده در  شنبه 18 مهر1388ساعت   توسط حمزه غالبی  | 

یا غیاث المـــستــغیثین

وقتی دیوارهای بلند و آدمهای کوتوله تو را احاطه کرده اند. وقتی نرمی تنت زیر سختی باتوم فریاد می زند. وقتی سکوت قبرستانی میان فریاد و فحاشی بازجو گم می شود. وقتی سر درد ناشی از بی خوابی های مداوم کرختی تن بی تحرکت در سلول انفرادی را تحمل پذیر می کند. وقتی سفیدی پوست آفتاب ندیده زیر کبودی تنت گم می شود. وقتی تهدید به تعرض هایی می شوی که حتی نمی توانی بازگو کنی. وقتی با حسرت تلاش های صادقانه برای اصلاح میهن را به یاد می آوری و تلاش آنها برای اعترافات دروغ، پیش چشمت است. وقتی برق نگاه پاکترین فرزندان انقلاب هنوز در یادت هست و  تقلای ناپاکان برای لکه دار کردن آنها را می بینی. وقتی پیشانی های پینه بسته و انگشترهای عقیق به هیچ ارزش دینی و انسانی پایبند نیستند. وقتی آنها که خود را ضابط قضایی می دانند حقوق قانونی تو را لگد مال می کنند. وقتی شور زندگی زیر تکرار مکرر "تو را آویزون می کنیم" می میرد. وقتی بر اثر تلقین بازجوها لحظه شکستن استخوان گردنت موقع اعدام را تصور می کنی. وقتی بازجو سعی دارد تو را مجبور کند که خودت خودت را بزنی. وقتی این وافعیت که پدرت را موقع روبدنت جلو خودت با گاز فلفل و شوکر ضرب و جرح کرده اند در کنار فضای غیر وافعی که همه تو را فراموش کرده اند می نشیند. وقتی حس می کنی هیچ نهاد قانونی و تقیدات دینی و اخلاقی از تو حفاظت نمی کند. وقتی به تو می باورانند که همه تو را فراموش کرده اند. وقتی به این باور می رسی که از خانواده کاری که بر نمی آید، خودشان هم در معرض تهدید هستند.

 وقتی خودت را تنهای تنها می یابی. درست در اوج احساس بی پناهی، تنها تصور اینکه قدرتی هست که صدای تو را از درون سلول تنگ می شنود و دیوارهای بلند مانعی برای حس کردن دستهای مهربانش روی شانه ات نیست، تو را از فرو پاشیدن حفظ می کند. در آن لحظات او تنها تکیه گاهت است که می توانی به آن پناه بری. الطافش را حس کردم و رد معجزاتش را دیدم.

انفرادی فرصت خوبی بود برای اینکه ترجمه قرآن را بارها مرور کنم. یک آیه هست که مضمون آن در قرآن چند با تکرار شده است: انسان وقتی در شرایط سخت قرار می گیرد به یاد خدا می افتد. و چون پایش به ساحل می رسد فراموش کار می شود. اکنون این یادداشت را می نویسم که اگر روزی الطاف خداوند را فراموش کردم این یادآوری تذکری باشد تا ظلم و تعدی که به من رفته است را فراموش نکنم و یاد او در ذهنم زنده بماند.

پی نوشت: نذر ماردم برای زیارت امام رضا باعث شد فرصت نشود تا از دوستانی که در مدت بازداشت به من لطف داشته اند و برای کمک به وضعیت من تلاش کرده اند تشکر کنم. از همه ی شما متشکرم. خصوصا دوستانی که خانواده ام را تنها نگذاشته اند که مهم ترین کمک به فردی که دستش از همه جا کوتا است تنها نگذاشتن خانواده ی اوست.

+ نوشته شده در  سه شنبه 17 شهریور1388ساعت   توسط حمزه غالبی  | 

دوستی

”دوست“! چند ساعتي است بي خوابي زده به سرم. از بس تو اين چند روز رفتم تو فكر ”دوستي‌ها“. البته مي‌دانم ”دوستي“ اينجا معني گذشته‌اش را ندارد. ”اينجا“ دوستي‌ها بيشتر پيمان‌هاي چند جانبه و شراكت‌هاست. دليلش هم پيامدهايي مانند هرچيز شراكتي دیگر است.  دليل ”دوستي“ در بيرون از دوستان است. اما كاش همه چيز مثل ”آنجا“ بود. كاش حداقل بي‌خيال واژه ”دوستي“ براي ناميدن اين شراكت‌ها مي‌شدند. اينجا ديگر دوستي ”عادت‌ها“ هم نيست كه آن به طرفه العيني بر باد مي‌رود.

اين روزها با اينكه" اينجا" دور و برم خيلي شلوغ است اما احساس ”تنهايي“ مي‌كنم. كاش خدا اين "آزمون‌هاي" سخت را پيش روي دوستي‌ها نمي‌گذاشت. حداقل دلمان خوش مي‌ماند به دوستي‌ها.  توهمي كه كساني اينجا دوستمان دارند‏, "افيون‌مان" بود. "دوست!" واي نمي‌دانم چه شده است. الان مدام نشانه‌هايش در ذهنم رژه مي‌روند.

اين آزمون‌ها برايم نشاني بود كه اينجا روي بعضي از ”دوستي‌ها“ بيش از حد تكيه كرده‌ام. انگار روي ابر قدم گذاشته بودم اما نشانگر بعضي از ”دوستي‌ها“ هم بود كه قدرش را نمي‌دانستم. هنوز هم مي‌شود دوستي‌هاي يافت كه دليل‌هايش در خودمان باشد؟ خودش دليل خودش باشد؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه 6 فروردین1388ساعت   توسط حمزه غالبی  | 

مشک‌های خالی(2)

تا حالا به فرم سخنرانی رهبران سیاسی کشورهای مختلف را با هم مقایسه کرده‌اید؟ یکی از نکات جالب انتخابات آمریکا برای من نظم گفتار نطق‌های سیاسی بود. حساسیتم به این موضوع بعد از خواندن مقاله استعاره و سیاست جورج لیکاف جلب شد. مقایسه که کردم دیدم یک وجه ممیزه مهم دارند. سخترانی نامزد ریاست جمهوری آمریکا هیجان بر انگیز است؛ پر است از نشانه‌هایی که حساسیت‌ها مردم را تحریک می‌کند. مالامال از نظام ارزشی‌ آمریکایی‌هاست. حساسیت‌ها اخلاقی را بیدار می‌کند. چشم‌انداز‌های کلی را ترسیم می‌کند. حس همبستگی و روح جمعی را تقویت می‌کند. در یک کلام شور دارد. و نظم گفتار اوباما در صحبتش درباره‌ی سیاست خارجی متمایز از نظم گفتار یک متخصص مثل بزژینسکی است. در حالی که بنظرم در کشور  ما خصوصا در بین اصلاح‌طلبان، رهبران سیاسی مثل بروکرات‌ و تکنوکراتها حرف می‌زنند. این هم نشانه‌ای است از همان نگاه به سیاست که در قسمت اول گفتم. سیاست تلاش‌های تکنیکی خالی از ارزش‌ برای افزایش سود جمعی است. همان شعور بی شور.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 14 اسفند1387ساعت   توسط حمزه غالبی  | 

مشک‌های خالی(1)

یکی بود، یکی نبود. نه! نمی‌خواهم قصه بگویم فقط فکر می‌کنم با با تمثیل بتوانم درباره‌ی یک مشکل روشن‌تر حرف بزنم. آره روز و روزگاری، وزیری برای اینکه خودش را به پادشاه ثابت کند با کلی همت و تلاش شبانه روزی، بالای کوهی بلند، مشرف به پایتخت، قصری با شکوه بنا کرد. بعد از پایان کار ساختن، از شاه دعوت کرد تا از دستاوردش رونمایی کند. پادشاه که از ساخته شدن یک کاخ روی قله کوه حسابی به وجد آمده بود در حالی که به استخر بزرگ روبروی تلار نگاه می‌کرد گفت: آفرین حتی استخر هم این بالا ساخته‌ای اما حالا با چه آبی استخر را پر می‌کنی؟ وزیر فکر اینجایش را نکرده بود. اما وزیر حاذق‌تر از این حرف‌ها بود و بلادرنگ فکری به ذهنش رسید: جشنی برای افتتاح قصر برگزاری می‌کنیم. جارچیان اعلام می‌کننند که همه مردم شهر موظفند برای شرکت در جشن، یک مشک پر از آب با خودشان بیاورند. آوردن یک مشک اب بالای کوه که کار سختی نیست ولی وقتی همه‌ی مردم یک مشک آب با خودشان بیاورند و بریزند توی استخر، پر خواهد شد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 3 اسفند1387ساعت   توسط حمزه غالبی  | 

این چند نفر

 از بس گفتم من خبر ندارم خسته شدم. از این حس ناخوشایند موبایلم را خاموش کردم.  نمی‌دانم در حس من شریکید یا نه اما اینکه می‌بینم نسل ما چشم‌اش به دهان "این چند نفر" دوخته و گوشش را برای کوچکترین ندایی تیز کرده است؛ همه‌ی هم و غمش اشارت‌های "این چند نفر" است؛ برایم بسیار تلخ است. این که می‌بینم که نشسته‌ایم منفعل و اراده و حرف "این چند نفر" است که تاریخ این مملکت را ورق می‌زند، برای به سختی قابل تحمل است.

هیچ موقع حس خوبی به تماشاس ورزش نداشتم آخر فکر می‌کردم اصلا چیز خوبی نیست که تماشای تلاش دیگران، افیونی باشد برای نیازم به تلاش. این روزها فکر می‌کنم صحنه‌ی سیاست کشور شده است مثل استادیوم فوتبال که فقط "این چند نفر" دارند وسط بازی می‌کنند و بقیه تماشاچی، حالا چه تماشاچی فعال و چه منفل، فلان بوقی یا هرچی، تاثیرشان بر روی بازی همان تاثیر تماشاچی بر روی بازیکنان است.

همیشه از حالم از کَل کَل استقلال-پیروزی به هم می‌خورد؛ از رجز خوانی‌هایی که هیچ دخلی در نتایج نداشت. مجادلات، بحث و گفتگو‌های بچه‌ها حتی مطالب روزنامه‌ها را -که تو این روزها- می‌بینم، فکر می‌کنم همان روزنامه‌های ورزشی است اما و اما از همه‌ی این‌ها وقتی برایم اوضاع تلخ‌تر می‌شود که می‌بینم خیل "فعالین" چه خورسندند از این تماشاچی بودن. حالم از این نوع سیاست‌ورزی به هم می‌خورد.

+ نوشته شده در  یکشنبه 13 بهمن1387ساعت   توسط حمزه غالبی  | 

سراب آینده

یک دفعه این سوال در ذهنم ایجاد شد، اگر من به هر دلیلی مطلع شوم که اگر حداکثر شش ماه زنده هستم، زندگیم را چکار خواهم کرد؟ و زمان باقیمانده را چگونه خواهم گذارند؟ خوب برایم سوال جذابی آمد! بنظراتان اهمیت این سوال چیست؟


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 17 دی1387ساعت   توسط حمزه غالبی  | 

برای یاشار جیرانی

جمع، فرد، دوستی، خود نگری و..  اینها کلیدواژه‌هایی هستند که قرار است این یادداشت را با آنها بسازم. اما می‌دانید، مانده‌ام که چگونه بنا کنم که همه بتوانند وارد آن شوند. مدتی است که بحثی بین "ما" در جریان است که چگونه بنویسیم. بگذریم که این "وسواس" باعث شده است که اساسا "دوستانمان" کمتر بنویسند. پرسش این است که به تجربه‌های شخصی آمیخته کنیم یا از آن بپیراییم؟ ساده و روان بنویسیم یا دقیق و فنی؟ خوب این اختلاف نظر باعث شد که یکی از "اعضا"ی "جمع" دیگر در جمع نویسندگان وبلاگ نباشد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 1 دی1387ساعت   توسط حمزه غالبی  | 

از چه بنویسم؟

از پنجره به بیرون خیره شد‌ه‌ام؛ از بالا به پایین به ماشین‌هایی که توی ترافیک گیرکرده اند نگاه می کنم. محمد می‌گوید ستونی برای مطلب دانشجویی داریم. یک یادداشت بنویس در حد 300 کلمه. همان‌جور که دارم به شهر نگاه کنم، به این فکر می‌کنم که درباره چه بنویسم؟ از این بگویم که چند سالی است که دانشگاه سیلی می‌خورد؟ از این بنویسم که دیگر دانشگاه حرمت ندارد و دانشجو مورد احترام نیست؟ از این بگویم که بهترین استادانمان را از دانشگاه حذف کرده‌اند؟ این بنویسم که همکلاسانمان ستاره دار شده‌اند؟ از این بگویم که  خواهرانمان بجرم پسر نبودن سهم‌شان از دانشگاه کم شده است؟ از این بگویم که برادرنمان به اتهام شهرستانی بودن از راهیابی به دانشگاه‌ها معتبر بازمانده‌اند؟ از این بگویم که دانشگاه زیر فشار در حال خفه شدن است؟


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 25 آذر1387ساعت   توسط حمزه غالبی  | 

«عشق یعنی چه؟»

 جواد حیدری

تقدیم به دوست عزیزم شروین

"به بهانه ی نوشته ی جذابی که از شروین خواندم"

در متون اخلاقي، عرفاني، فلسفي و كلامي گاهي «عشق» را با «محبت» مترادف مي‌گيرند و گاهي بين اين دو تفكيك قايل مي شوند كه اين تفكيك هم به دو اعتبار است: گاهي مي‌گويند متعلق عشق و محبت متفاوت است، يعني انسان به بعضي از موجودات محبت پيدا مي كند و به بعضي ديگر عشق و گاهي مي‌گويند شدت عشق و محبت متفاوت است. يعني وقتي محبت شدت پيدا مي كند به آن عشق گفته مي شود و محبت مرتبه فروردين و عشق مرتبه فرازين است. ما در بحث خود، محبت و عشق را به معناي دوم مي‌گيريم يعني به تفكيك ميان محبت و عشق قايليم، منتها به اعتبار شدت و ضعف. عشق انسان به چه موجودي مي‌تواند تعلق بگيرد؟ در پاسخ بايد گفت تمام موجودات از اين حيث كه مي‌توانند متعلق عشق آدمي قرار بگيرند با هم تفاوتي ندارند. هر موجودي- حتي يك تكه سنگ- مي‌تواند متعلق عشق آدمي قرار بگيرد. منتها اين موجود بايد دو ويژگي را از ديد عاشق – به صواب يا به خطا- احراز كند تا بتواند معشوق او قرار بگيرد: اول: اين كه در معشوق بايد ويژگي يا ويژگي هايي وجود داشته باشد كه به نياز يا نيازهايي از عاشق جواب مثبت بدهد. دوم: اين كه معشوق بايد انسا نوار (Personal) تلقي شود. اگر يكي از اين دو ويژگي يا هر دوي آنها نباشد، عشق متولد نمي‌شود. عاشق همواره با نيازهاي وجودي (اگزيستانسي) خود سر و كار دارد و در پي موجود يا موجوداتي است كه بتواند به آنها پاسخ دهند و به همان ميزاني كه اين نيازها از سوي معشوق پاسخ داده شود، عشق متولد مي شود.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 30 آبان1387ساعت   توسط حمزه غالبی  | 

سگ کارگاه

نه دیدم نمی‌شود نور را تحمل کرد. برگشتم عینک که فتوکورومیکم را برداشتم. اینجوری شاید می‌شد نور را تحمل کرد. من رفتم تا بابا و سعید -که می‌رفتند به کارگاه سر بزنند- را همراهی کنم. کارگاه‌ها عموما در حاشیه‌ی شهر واقعند. اگر چه محل خواب کارگران در همان کارگاه است ولی وسعت کارگاه باعث می‌شود باز هم وسایل کارگاه به طور جدی در معرض سرقط باشند. معمولا در این منطقه برای رفع این معضل از تیره‌های خاصی سگ استفاده می‌کنند. البته شما باید تصور سگ‌های پشمالو و پاکوتاه جذاب -که گه‌گاه می‌شود در دست افراد در پیاده‌رو‌های خیابان دید- را از ذهن‌تان‌ دور کنید. این سگ‌ها معمولا رنگ‌ها تیره‌ای و پا‌های بلندی دارند. هیبتشان جوری است که شما فقط با دیدن‌شان رنگ‌تان خواهد پرید. نکته جالب اینست که این سگ‌ها که در کنار انسان‌ها زندگی می‌کنند از انواع دیگر آن که در طبیعت رشد می‌کنند وحشی‌ترند. پاردوکسیکاله نه!خوب بگذارید برایتان توضیح خواهم داد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 26 آبان1387ساعت   توسط حمزه غالبی  | 

نفسمان هم بند آمده است!

نه دیدم نمی‌شود نور را تحمل کرد. برگشتم عینک که فتوکورومیم را برداشتم تا بشود نور را تحمل کرد. می‌دانید یکی از نتایج این آلودگی شدید تهران این است که شما هرگز نور خورشید را آنچنان که مثلا در یزد می‌بینید، حس نکنید. هر بار که می‌آیم یزد -البته این بار شدید‌تر شده بود- گویی از سیاه چال آمده باشم بیرونُ چشمم نمی‌تواند آسمان پر نور یزد را تحمل کند. می فهمم واقعا باورش سخت است ولی حتما باید تجربه کنید که اینجا اکسیژن هوا شما را مصموم می‌کند. آنقدر هوای آلوده‌ی تهران استشاق کرده‌ام که اکنون هوای یزد هم برایم شده است یک کیمیا! چنان سرخوش می‌شوم که لب باغِ آنار می‌ایستم؛ دستانم را باز می‌کنم؛ خنکی نسیم را روی صورتم حس می‌کنم؛ چشمانم را می‌بندم؛ نفس می‌کشم؛ نفس می‌کشم فقط؛ دم‌های عمیق؛ همان طور که هوای مست کننده را استنشاق می‌کنم، ذهنم به این مشغول می‌شود که این چه شرایطی است که در آن پرتاب شده‌ام که تنفس هوای پاک هم مسئله شده برایم. 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 25 آبان1387ساعت   توسط حمزه غالبی  | 

اندیشه؟

نمی‌دانستم اداره کنندگان روزنامه‌ها برای چه صفحه‌ی اندیشه در نشریاتشان راه انداخته‌اند؛ اما توجه به این روزنامه‌ی کارگزاران برای من حسابی راه گشا بود. چگونه؟ الان می‌گویم. نمی‌دانم به مطالب غالب در صفحه اندیشه این روزنامه توجه کرده‌اید یا نه؟ ولی اگر دقت کرده باشید، حتما متوجه شده‌اید که گرایش غالب نوشته با بنجل‌ترین انواج چپ تخیلی -که یکسره به دموکراسی فحش می‌دهند و گرایش ضد دینی‌شان را هم می‌شود به وضوح دید- است. خوب چه اشکال دارد؟ اشکالش این است که این روزنامه متعلق به حزبی است که قبلا اعلام کرده‌است لیبرال دمکرات مسلمان است.

شاید نشان از این است که اداره کنندگان این روزنامه نمی فهمند لیبرال دموکرات مسلمان خیلی با کمونیست ضد دین خیلی فرق دارد! شاید هم دلشان به حال این چپ‌های تخیلی سوخته، مثل همه‌ی جهان لیبرال‌ها چپ‌ها را در پناه خود گرفته‌اند. شاید هم اندیشه پشم حساب شده و حداکثر نقش این است که یک صفحه‌ی روزنامه را سیاه کند، چه اهمیتی دارد با چه اراجیفی!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 22 آبان1387ساعت   توسط حمزه غالبی  | 

رنج و معنا

جواد حیدری

بحث معنای زندگی در سه رشته‌ی روانشناسی، فلسفه‌ی اخلاق، و فلسفه‌ی دین مطرح می‌شود. می‌توان گفت که اهم مباحث آن به شرح ذیل میباشد:

الف)غرض و غایت از طرح مباحث معنای زندگی چیست؟ چرا باید زیست و نباید خودکشی نکرد؟ اصلا چرا باید زندگی معنایی داشته باشد؟ به عبارت دیگر، ما آدمیان چه نیازی به معنای زندگی داریم؟ معنای زندگی چه نیاز/نیازهای ما آدمیان را برآورده می‌کند؟ آیا زندگی بدون معنا امکان دارد؟ اگر امکان دارد، مطلوب هم هست؟ و...

ب)معنای "معنا"چیست؟ آیا مراد از معنا همان هدف است؟ یا اینکه مراد از معنا ارزش است؟ و در صورت سوم مراد از معنا، کارکرد است؟ آیا معنای زندگی "کشف"کردنی است؟ یا از امور "جعل" کردنی؟ آیا مراد از معنای زندگی معنای "جهان هستی" است؟ یا مراد زندگی "نوع انسانی" است؟ و یا اینکه، مقصود از معنای زندگی، زندگی "فرد انسانی" است؟ مراد از " زندگی " چیست؟ آیا زندگی همان علم و اراده است؟ احساسات و عواطف چطور؟ و ...

ج)چه معنا یا معانی‌ای برای زندگی توصیه شده‌است؟ چه اهداف یا ارزش‌ها و یا کارکردهایی برای زندگی توصیه شده‌است؟ آیا زندگی به عنوان بک بازی است؟ یا داستان، یا تراژدی، یا کمدی، یا هنر، یا آرزو، یا نیروانا، یا نوع دوستی، یا افتخار، یا حقیقت طلبی، یا عشق‌ورزی، یا خیر خواهی، یا ...  .چه چیزی باعث شده‌است معانی زندگی این همه متکثر شوند؟ سنخ روانی؟ تعلیم و تربیت متفاوت؟ وراثت؟

د)چه آثار و نتایجی بر معناداری زندگی –فارغ از این که این معنا چه باشد-مترتب است؟ چه آثار و نتایج فردی و روانشناختی و چه آثار و نتایج جمعی و جامعه شناختی؟ و به همین ترتیب به بی معنایی.

با این مقدمه مختصر می پردازم به ایرادات و اشکالات دوستان عزیزم:


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 20 آبان1387ساعت   توسط حمزه غالبی  | 

بحران معنا

 جواد حیدری

دلهره، تشویش، دغدغه، اضطراب، غربت، گم‌گشتگی، از خودبیگانگی، خشم، رنج، وحشت، سرگیجه، بی‌فریادی، ترسناکی، بی‌معنای، بیهودگی، اندوه، غم، حسرت، ندامت، یاس، درماندگی، بیچارگی، افسرگی، پوچی، نگرانی، بی‌ثمری، سرگشتگی، دلتنگی و خشمارنج.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 17 آبان1387ساعت   توسط حمزه غالبی  | 

دوره‌ی پیشا قانون

استیضاح کردان به نظر اتفاق ساده‌ای نبود. وزیر دولت آقای احمدی نژاد علی رغم حمایت‌ها او به اتهام دروغگویی از کابینه حذف شد. امروز با اغلب کسانی که برخورد داشتم جلسه‌ی استیضاح را مستقیم گوش داده بودند. این شاید نشان از عمق افتضاح به بار آمده بود شایدم نشانی از استعداد جامعه‌ی ایران اگر مسائلی را جدی تلقی کند، باز به سیاست حساس خواهد شد.

اما الان می‌خواهم نشانه‌ی دیگر -که در این رویداد خودش را نشان داد- شما را به آن حساس کنم.

یکی از بحث‌هایی که گاهی در فضای سیاسی ما رایج بوده، اشاره بن‌بست‌های حقوقی است. بدین معنا که مشکلات ما ریشه در ساختارهای حقوقی کشور دارد. را اصلاح اوضاع نیز تغیر قوانین از جمله قانون اساسی است. برخی نیز در مقابل ادعا کرده‌اند که مشکلات ما سیاسی و ساختار قدرت است. وگرنه همین نظام‌حقوقی ظرفیت‌ها فروانی را دارد و حتی می‌توان در صورت پشتوانه قدرت سیاسی از آن تفسیرهای دمکراتیک‌تری داشت.

خوب برای من استیضاح کردان نشان از قوت نظر دوم بود. یعنی اینکه مشکلات ما ریشه در قوانین ندارند و الزاما با اصلاح آنها مشکلی حل نخواهد شد. چطور؟


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 16 آبان1387ساعت   توسط حمزه غالبی  | 

حرف زدن هم بلد نیستند

با SMS  مهدی رفتم سراغ رادیو موج FM و شنیدن جلسه‌ی استیضاح علی کردان وزیر کشور دولت اصولگرای محمود احمدی‌نژاد. تناقض گویی‌های مکرر علی کردان و دفاع ناشیه‌اش خارج از تصورم بود. او حتی در طول جلسه دست به دامن دروغ شد که بعد از اشاره استیضاح کننده‌گان دورغش را تکذیب می‌کرد. غافل از اینکه حافظه‌ی قویی احتیاج نبود که صحبت‌های چند دقیقه قبلش را بیاد داشته باشیم.

استضیاح کنندگان برای رهایی از دورغ – تکذیب‌ها کردان فایل صوتی صحبت‌هایش را پخش کردند. حتی سردار فیروزآبادی نقل قول کردان را بیدرنگ تکذیب کرد. این موضوع عصبانیت کردان را چنان برانگیخت که فیرزوآبادی را تهدید به افشا و انتشار نوار مکالمه کرد. این نشانی بود از اوج استئسال کردان.

من به تجربه برای قضاوت در مورد توانایی ذهنی افراد، به نظم گفتارشان توجه می‌کنم. نظم و دایره واژها، حالت روانی فرد در حین صحبت کردن و تسلط بر "جادوی کلمات" برایم نشانی از توانایی‌شان است. بنظرم همیشه یکی نشانه‌ی سیاست مداران باهوش، قدرت بیان و توان خطابت‌شان است. البته به نظرم علی‌العلوم نیز ناخوادگاه چنین موضوعی در تصور اولیه‌شان از افراد تاثیر جدی دارد.

اما نکته‌ای که در طول جلسه‌ی استیضاح نظر من جلب کرده بود ضعف شدید کردان و نماینگان مجلس هشتم از این حیث بود. سخنرانی‌های تصنعی، پر از کلیشه‌های رایج، مملو از ترکیب‌های تکراری و بی‌روح. نطق‌های پر از تپق و جملات بی‌فعل یا بی‌تناسب. دایره لغات محدود ... همه و هم نشان از این بود که نمایندگان فعلی مجلس شورای اسلامی در چه سطحی از توانایی برخورداند.

پی‌نوشت: تنها کسانی که صحبت‌هایشان را از رادیو شنیدم و در ذهنم با آن نشانه که گفتم حقیر نیامدند آقای نوباوه و لاریجانی بودند.

+ نوشته شده در  سه شنبه 14 آبان1387ساعت   توسط حمزه غالبی  | 

تراژدی سرنوشت میراث‌های مشروطه

درک تحولات تاریخ معاصر کشورمان -اگرچه فاصله‌ی نزدیکی با ما دارد- به این راحتی‌ها برای من قابل درک نبوده‌است. یکی از این موارد است که چگونه بعد از مشروطه پارلمان به مرور نقش خود را از دست می‌دهد. بجای اینکه نمایده‌ی مردم باشد برای نظارت بر قدرت، به بازوی تشریفاتی آن تبدیل می‌شود. بجای نقد و نظارت حاکمان، مجیزگویی و توجیه را پیشه می‌کند. برای سخت بود که بفهمم چگونه نهاد‌های مدرنی مثل پارلمان در سرزمین ما پا نمی‌گیرد. گویی ایرانمان شوره زاری است که فقط خارهای استبداد در آن مجال رشد دارند. از همه برایم عجیب‌تر این که چگونه مردم و از آن مهم‌تر آزادی‌خواهان این مرز و بوم، خشک و پرپر شدن پارلمان را با سکوت به نظاره نشستند.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 14 آبان1387ساعت   توسط حمزه غالبی  | 

سنگین و خواب‌آلود

کوه! حلقه‌ی مدرس و کوه نوردی؟! نه نمی‌شود تصورش را کرد یاشار تن به تابش نور خورشید بدهد و صبح‌گاهان تن از رخت خواب گرمش بکند؛ اما حلقه بر کوه رفتن مصمم است. شاید راه اینکه یاشار را در کوه نوردی در کنارمان حس کنیم همین باشد که اینجا از آن بنویسیم اینگونه او را به جمع بیاوریم.

اما چرا کوه؟ می‌دانید استعاره‌ای که به ذهن ما رسید سنگینی بود. قدرت آنچنان سنگین است که خیلی از ارتفاعات بالا نمی‌آید و ته‌نشیسن می‌شود در شهر‌ها. در کوه درتعلیق از زندگی روزمره‌ی از غل و زنجیر اقتدار نیز رهاییم. در تعلیق و فارق از قدرت می‌توانی حس کنی آزادی. جیغ و فریادهامان نشانی بود از همین برای خودمان.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 12 آبان1387ساعت   توسط حمزه غالبی  | 

اين پرسش مهمل موذي

سید محمد سعید شجاعی

ايراني بودن چيست؟ ايراني كيست؟ سوالي كه امروزه زياد به گوش دغدغه بسياري از " متفكران و روشنفكران " از نوع ايراني شده است. برخي از اين جماعت معتقدند كه اساساً روشنفكري ايراني در چالش با اين مسأله شكل گرفته است. اما آيا اين پرسشي اصيل است؟ در واقع بين يك انسان از نوع ايراني و يك انسان از نوعي ديگر- آفريقايي، اروپايي، آمريكايي و ... چه تفاوتي به جز تفاوت هاي اقليمي، فرهنگي، سياسي و اقتصادي وجود دارد؟ تفاوت هايي كه به مرور زمان رو به شباهت دارد. آيا انساني مي تواند مدعي رسالت تاريخي يا تمدني خاصي باشد؟


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 28 مهر1387ساعت   توسط حمزه غالبی  | 

نسل سوخته و نسل خاکستری

یکی ویژگی‌های جذاب دکتر بهشتی به اعتراف دانشجویان و بسیاری از کسانی که با ایشان آشنا هستند، فروتنی خاص ایشان است. برایم بسیار شور انگیز است در دوره‌ای که بسیاری مفتخرانه، نخوت می‌ورزند؛ و جز با هابرماس یا رئیس جمهوری آمریکا حاضر به گفتگو نیستند، استادمان، علی رغم مشغله‌های فراوانش، گفتگوهای ما را دنبال می‌کند. ایشان یادداشتی خواندنی که بنظر اشاره‌ای هم به نوشته اخیر رتوریک دارد برایمان فرستاده‌اند، که در پی می‌آید:

 

نسل سوخته و نسل خاکستری

سید علی‌ رضا حسینی بهشتی

 گاه که به یادداشت‌های دوران دانشجویی خودم مراجعه می‌کنم شباهت‌های زبانی زیادی میان آنچه طی سالیان اخیر با تفاوت گذاری میان نسل من و نسل پس از من رایج گشته می‌بینم و از خود می‌پرسم تصویر رایج از این تفاوت نسلی تا چه حد واقعی است و آیا تفاوت‌های موجود میان این دو نسل بیش از آنکه حاصل تفاوت در فرایندهای شکل گیری آرمان‌ها و هدف‌ها (و یا شاید بهتر باشد بگوییم «مفهوم زندگی سعادتمندانه») باشد، نتیجة طبیعی دگرگونی حال و هوای مراحل عمرمان نیست؟ تردیدهای بزرگی که در آنچه پیرامونمان می‌گذشت، اظهار اشمئزاز از نفاق و دورویی که سکه رایج آن روز نیز بود، گله از بلاهت‌های مستمر در شیوه‌های اداره امور، شک‌های سهمگین در باورهایی که فضای اسنتشاق آزادانه اندیشه‌ورزی را سنگین کرده‌بود، و بسیاری چیزهای دیگر، ما را نیز در تب و تاب «جستجوی واقعیت» به «حقیقت گویی در مقابل قدرت» سوق می‌داد.

            آری! این درست است که دنیا را جدی می‌گرفتیم، چنانچه هنوز هم می‌گیریم، اما نتیجه آن جدی گرفتن افزون بر زنده نگه داشتن روحیه حق‌طلبی، رنجی بس سهمگین بر شانه‌هایمان تحمیل می‌کرد، چرا که می‌دانستیم دامنه نیاز به اصلاح امور بسیار فراختر از آن است که بتوانیم به آینده‌ای روشن دل ببندیم. اما با آنکه بسیاری از ما نیز نه لیبرال بودیم و نه مارکسیست، آتش درون را زنده نگه داشتیم، چرا که می‌دانستیم زندگانی بدون شعله، آتشگهی خاموش خواهد بود، و شاید همین باعث شد که به «نسل سوخته» مشهور شدیم!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 26 مهر1387ساعت   توسط حمزه غالبی  | 

نسل خاكستري

"رومانتیسم، فايدگرايي و مفهوم آزادي در فلسفه سياسي جان استوارت ميل" عنوان پايانامه‌ي سعيد شجاعي يكي ديگر از بچه‌هاي حلقه مدرس است. جلسه ي دفاع او يكشنبه‌ي آينده 28/7/87 ساعت 13:30 در سالن دفاع برگزار مي‌شود. اينم اولين يادداشت‌ش براي رتوريك:


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 24 مهر1387ساعت   توسط حمزه غالبی  | 

چرا سیاست؟

تعهدات اخلاقی! هووم!؟ چقدر به آن فکر کردید؟ حالا شاید فکر کردن هم چندان کار پر اهمیتی نباشد. چقدر در معرض قضاوت‌های اخلاقی قرار گرفته‌اید؟ مثلا احتمالا فقیری ببینید که باور کنید شرایطش بسیار سخت است و شما می‌توانید با بخشیدن بخشی از پولتان وضع او را از یک وضع فلاکت بار نجات دید! نه دقیقا همین مورد ولی به نظرم موارد شبیه این برخورده‌اید. خوب حدس من این است که در این موارد شما به احتمال زیاد به این فرد کمک کرده‌اید.

بنظرم ما در شهود اخلاقی‌ مشترکمان درک می‌کنیم که چنان ما به بتوانیم به گونه‌ای، انسانی را را از درد و رنج نجات دهیم، وظیفه‌ی اخلاقی داریم که این کار را انجام دهیم. خوب حالا اگر این کمک کردن باعث سختی و مشقت ما باشد چی؟ مثلا فرض کنیید شما برای یک گردش مفرح با جمعی از دوستان به دامان طبیعت رفته‌اید. بعد از اندکی پیاده‌روی به جوانی -که بر اثر سقوط از دچار حادثه شده‌ است- بر می‌خورید. او  زخمی دارد که در حال خون ریزی است و ممکن است جانش را از دست بدهد. برای نجات او شما باید قید تفریح و گردش با دوستان را در یک روز خوب و در یک هوای عالی بزنید و با مشقت فراوان جوان مجروح را مسافت طولانی او را به یک درمانگاه برسانید. باز بنظرم وظیفه اخلاقی ما حکم می‌کنید که برای نجات جان یک انسان از تفریح‌مان صرف نظر کنیم؛ و اگر کسی چنین کاری نکند می‌توان او را سزاوار سرزنش اخلاقی دانست.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 22 مهر1387ساعت   توسط حمزه غالبی  | 

پاسخ‌های بدون پرسش

مهدی فارغ‌التحصیل شد. او اولین عضو حلقه مدرس بود که از پایان‌نامه‌اش دفاع کرد. جلسه دفاع و مباحث طرح حاشیه‌هایش بسیار آموزنده بود. اما نکته که می‌خواهم توجه شمار به آن جلب کنم یک پرسش و پاسخ بود. نمی‌دانم کدام یک از داوران بود –شاید دکتر تاجیک- که پرسید این پایان‌نامه‌ چه دردی از ما (ایران) دوا می‌کند. جواب مهدی قابل تامل بود. او با کنایه گفت که علی‌الاصول در تربیت مدرس به چیزی که اندیشیده نمی‌شود کاربرد آن است. الان نمی‌خواهم درباره سنت پژوهشی دانشگاه تربیت مدرس بنویسم اما نکته‌ای هست که به نظرم اکثر پایان‌نامه‌ها از آن رنج می‌برند و تربیت مدرس همچون همه در این سنت غرق است.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 18 مهر1387ساعت   توسط حمزه غالبی  | 

اطلاعیه

جلسه دفاع از پايان‌نامه دوره كارشناسي ارشد علوم سیاسی مهدی امیری:

 عنوان:

 بنیان های فرآیند های تصمیم گیری سیاسی در جوامع متکثر؛ مقایسه ی تطبیقی رهیافت خنثی گرایانه و کمال گرایانه

 

استاد راهنما: دکتر سید علی­رضا بهشتی (دانشگاه تربیت مدرس)

استاد مشاور: دکتر عباس منوچهدی  (دانشگاه تربیت مدرس)

داور1:  دکتر محمدجواد غلامرضا کاشی (دانشگاه علامه طباطبایی)

داور2:  دکتر محمدرضا تاجیک (دانشگاه شهید بهشتی)

 

چکیده: 

در سنت فکری لیبرال دو رویکرد عمده نسبت به نقش دولت در ترویج یا عدم ترویج زندگی نیک (خوب) در عین وفاداری نسبت به وجوهِ مختلف تکثر، در جوامع متکثر، وجود دارد. این دو رویکرد عبارت است از رویکرد خنثی گرایانه و رویکرد کمال گرایانه. خنثی­گرایان خواستار بی­طرفی و خنثی بودن دولت در مواجهه با تعاریف مختلف و رقیب درباره­ی زندگی خوب و نیک هستند.

در طرف دیگر بحث، کمال گرایان هستند که خنثی بودن دولت را نا ممکن و حتی مضر به اصول لیبرالیسم و جوامع متکثر می دانند و آن را در روش و ماهیت نقد می کنند.

پژوهش حاضر بر آن است تا با بررسی مفهومی رویکرد­های خنثی گرا و کمال گرا، استدلال­های این دو رویکرد را درباره­ی نقش و کارکرد دولت در باب زندگی نیک بررسی و مقایسه کرده و با در نظر گرفتن اصول حاکم بر لیبرالیسم، پاسخ های منسجم تر را بسنجد.

برای این منظور ابتدا تاریخ مفهومیِ چنین بحثی در غرب را بررسی کرده تا ریشه های چنین بحثی آشکار شود، آن گاه به بررسی اصول لیبرالیسم و سپس مواضع خنثی گرایان در رابطه با دولت و نسبت آن با ترویج زندگی خوب پرداخته ام. در نتیجه گیری پژوهش، موضع منسجم تر از نظر خود را توضیح داده ام.

کلید واژگان:

امر خیر، جوامع متکثر، خنثی­گرایی، کمال­گرایی

 

زمان دفاع و مکان جلسه ی دفاع:

4 شنبه، 17 مهر ماه، 1387، ساعث 10-12 – دانشگاه تربیت مدرس، دانشکده‌ی علوم انسانی، طبقه‌ی سوم، سالن دفاع

+ نوشته شده در  دوشنبه 15 مهر1387ساعت   توسط حمزه غالبی  | 

از درون زندان!

باز هم مکرر به خواب پناه می‌برم! آره حق با خواهرم است؛ من با خوابیدن از دنیای واقعی فرار می‌کنم. این چند روزه دوباره بدجور حس یک زندانی را دارم. حس یک زندانی که با دیوارهای بتنی چنان سخت احاطه شده است که حتی ضربه‌ی تیشه به دیوار حاصلی جز جرقه نشان از اوج سختی ندارد. بارها به این و آن گفته‌ام که واقعیت پر از ساختارهایی است که که اراده‌ی ما زیر جبرش له می‌کند و باید پذیرفت فقط در منطقه الفراغ‌ها برای جولان اراده مجالی هست؛ اگر نه آن دیوار بتنی سختیش را به سختی به ما نشان خواهد داد.

اما نَع این همه‌ی ماجرا نیست. این ذهن لاکردار اینچنین هم، قابل برنامه ریزی نیست. آنقدر فیتیله این مطالبان را پایین کشیدن شاید منجر به خاموشی شعله‌ی شور در وجودمان شده است. آخر مگر بدون شور و فقط به اتکای شعور آنهم شعوری که به برنامه‌ریزی تقلیل یافته است می‌شود زندگی کرد و حرکت داشت. حداقل  من نمی‌توانم.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 8 مهر1387ساعت   توسط حمزه غالبی  | 

مهندس مرتد*

آقا شده سر رشته تحصیلی با دوستانتان کَل کَل کنید؟ عجب سوالی! حتما شده. خوب یادمه که ترم اول لیسانس، همکلاسی‌ها دو دسته بودیم، برق گرایش الکترونیک و برق گرایش الکتروتکنیک! چه رجزهای که نخواندیم! البته این قصه ادامه داشت بعد از تحصیل خواهرم در رشته‌ی حقوق این دعوا جبهه‌ی دیگری گشود. این دفعه جدال بین مهندس‌ها و حقوق‌دان‌ها در گرفت که در  خانه‌ی ما به نسبت مساوی حضور داشتند.

این ماجرا وقتی من رشته‌ی تحصیلیم را تغییر دادم به اوج خودش رسید! به مرور دریافتم که این جدال بسیار جدی است. شاهد بوده‌ام که صاحب نظران برجسته‌ی علوم انسانی می‌گفته‌اند که مشکلات بدلیل این است که تدبیر امور در دست مهندسان است که پیچیدگی مسائل اجتماعی را نمی‌بینند و امور انسانی را مکانیکی می‌بینند. از آنطرف هم مهندسان برجسته‌ای را دید‌ام که استادید علوم انسانی را بدلیل نداشتن ذهن مهندسی و منظم، فاقد درک دقیق مسائل و توانایی حل آنها، می‌دانستند.

 مرور سرسری پایان‌نامه‌های برای من نشانی بود از اینکه بچه‌های که با پیشینه‌ی مهندسی وارد علوم انسانی شده‌اند "حل مسئله" و " کاربرد" برایشان موضوع است؛ در حالی که کسانی که در سنت علوم انسانی خالص‌تری هویت علمی‌شان شکل گرفته "حقیقت" و "زیبای" نیز موضوع پر اهمیتی است. البته به عنوان معدل می‌شود اینها را گفت.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 3 مهر1387ساعت   توسط حمزه غالبی  | 

من اندشمندترم یا هگل؟!

گفتار در دفاع از اعتراف سقراطی

 شروین مقیمی

"آقای الف: می دونی خانم ب، تو یه "متفکر" مارکسیستی و به همین خاطر نمی تونی پیش فرض های ضد فرد گرایانت رو در نگاه به یک انگاره لیبرالیستی پنهان کنی و به هر صورت اونو بروز می دی.

خانم ب: آره من ابایی ندارم که یک "متفکر" مارکسیست لقب بگیرم و به هر حال دارای سویه های غیر لیبرال از لحاظ فکری باشم. ولی مشکل شما "اندیشمندای" لیبرال عدم التفات به جامعه به عنوان یک کل مقوم فردیت فرده."

گفتگوی وبلاگی و البته خیالی فوق رو خوب از نظر بگذرانید. مطمئن هستم که چنین ادبیاتی برای بسیاری از دوستان وبلاگ نویس خیلی غیر متعارف نیست و القابی که دو طرف نثار هم می کنند اگر در گیومه قرار نمی گرفت اصلا توجهی را بر نمی انگیخت. اغلب می کوشیم تا به مضمون مباحث توجه کنیم و خوب حواسمان را جمع می کنیم تا مشکل هر یک از طرفین بحث را به هر ترتیب که شده تشخیص دهیم تا شاید ما هم به عنوان "متفکر" سوم وارد گود شده و کامنت بدیلی برای ادامه بحث ارائه کنیم.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 1 مهر1387ساعت   توسط حمزه غالبی  | 

نظر خواهی!

خوب به قول محمدرضا جنیدی رتوریک کم کم دارد تبدیل می‌شود به آگورای ما. آگورا میدانی بوده است در دولت‌شهرهای یونان که امکان گفتگویی شهروندان را فراهم می‌آورده است. الان فضای سایبر جایی که به ما امکان گفتگو و تشکیل ذهنی مشترک( نه ذهنیت مشترک) را فراهم می‌آورد. هر چند برخی از کسانی که این وبلاگ را پیش از این می‌خواندند از محو شدن محوره شخصی آن گله‌مندند. اما من با اکثر دوستان که نظرشان را شنیده‌ام موافقم که رتوریک جدی‌تر و البته خوادنی‌ترشده است. "جمع" اگرچه در این دوره مورد طعن است اما همچنان ذهن مشترک جمعی توان و لذتی دارد که امیدوارم "افراد" از آن نگذرند. البته این "ما" که می‌گویم همه‌‌ی کسانی است که اینجا می‌نویسند، می‌خوانند و بگونه حتی غیر مستقیم در گفتگوها مشارکت دارند.

علاوه فکر کردن با صدای بلند همانطور که از نام رتوریک بر می‌آید "ما" می‌نویسیم تا خوانده شویم و شاید در فضای بین نوشتن و خواند، صورت بندی نوعی آگاهی را رقم بزنیم. هرچند بروی نسبت بین عمل و نظر توافق نداریم اما حداقل به نظر من صورت بندی "آگاهی" جدید خود عملی رادیکال است.

دنیای سایبر که حلقه مدرس اکنون به آن پا گذاشته، بازاری است با قواعد هر بازاری. هرچند من فکر می‌کنم پرداختن هنجاری و اندیشه‌ای به سیاست برای ما مزیتی رقابتی مناسب است اما هنوز امیدوارم دست نامرئی این بازار ما را بگونه‌ای هدایت کند که سریع‌تر جایگاهمان را پیدا کنیم.

خوب است بدانید "ما" تصمیم داریم با تغیراتی فعالیت‌مان را جدی‌تر کنیم؛ اما قبل از آن، خیلی مایلیم بدانیم که بنظرتان "تغیرات" مناسب کدام‌ها هستن؟ چگونه بنوسیم؟ به چه بپردازیم؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه 27 شهریور1387ساعت   توسط حمزه غالبی  | 

از مکتب بغداد تا حسینیه جمکران

خوب، کم کم بچه‌های حلقه مدرس دارند وارد گود می‌شوند؛  بنظرم تنوع دیگاه‌ها، خواستگاه‌ها و رویکردها می‌تواند به غنای وبلاگ بیافزاید. شروین از بچه‌ها دوره‌ی دکتری اندیشه سیاسی است. دانشجوی ممتاز ورودی خودش هم در دوره کارشناسی ارشد بوده‌است. اگر چه پایان‌نامه‌اش را در دوره ارشد به یونان کلاسیک پرداخت (چنان که گاه به شوخی به او گفته شده است که روی دوره‌ی پیشا تاریخ کار می‌کند) اما گویا قرار است تز دکتری را روی اسلام فارسی زبانان کار کند. حالا انشاالله به مرور بیشتر با این عضو حلقه‌ی مدرس آشنا خواهید شد.

 

از مکتب بغداد تا حسینیه جمکران

شروین مقیمی

 

اخیرا کتابی را مطالعه کردم با عنوان "احیاء فرهنگی در عهد آل بویه: انسان گرایی در عصر رنسانس اسلامی". کتاب نوشته جودل کرمر از اسلام شناسان معاصر است. این اثر پژوهشی درخشان در حوزه فکر و فرهنگ ایرانی- اسلامی در سده چهارم هجری یعنی سده ای است که تمدن اسلامی به اوج شکوه و عظمت خود می رسد. جذابیت کتاب برای من به قدری بود که آن را علرغم وزن و حجم نسبتا زیادی که داشت  همواره با خود به این طرف و آن طرف می بردم  تا در صورت فراهم آمدن فرصتی کوچک، به ویژه در اتوبوس یا حتی تاکسی مطالعه آن را از سربگیرم. جذابیت این اثر بیشتر از کیفیت کم مانند پژوهشی آن و البته ترجمه روان و زیبای مترجم فارسی- محمد سعید حنایی کاشانی-  به دغدغه شخصی من که به احتمال خیلی زیاد دغدغه بسیاری از ماست باز می گشت.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 25 شهریور1387ساعت   توسط حمزه غالبی  | 

مطالب قدیمی‌تر