این جناح به اون جناح و این دسته به اون دسته فحش می ده و ناسزا می گه که تو
عکس امام را پاره کردی و عکس امام این وسط شده "پیراهن عثمان." وقیحانه
تر آنکه جناح اقتدارگرا که در برابر این همه کشتار و شکنجه و تعدی نسبت به بهترین
فرزندان ملت سکوت کرده و در برابر به باد رفتن "میراث های اصلی" امام
چون "میزان رای ملت است" و "جمهوری اسلامی" سکوت نموده، این
همه فریاد "وا اسلاما" و "وا اماما" آن هم به خاطر پاره شدن
عکسی سر می دهد.
فقط غم و اندوه و ملالت را به تو یاد داده اند. فقط دل زدگی
و رنجش را تمرین کرده ای. اصلاً مگر می توانی خوشحال و پر از امید باشی؟ وقتی
اعتراض و ناراحتی با همه ی وجودت در هم آمیخته، زندگیِ آمیخته با شادی برایت بی
معنا است. اصلاً نمی فهمی گشودگی و زندگی همراه با مسرت یعنی چه.
فاجعه از آنجا شروع می شود که اندک اندک به دل زدگی، اندوه
و ملالت عادتی تام پیدا می کنی. وقتی پر از غصه و احساس رنجی، در یک جایی از درونت
به طور پنهانی احساس خوبی داری. از اندوهت خوشحالی...
می ترسم از آن لحظه -- که شاید هم نزدیک باشد – که در بهار
آزادی، هم رزمان و هم سن های ما دیگر خندیدن، شادی، و تلاش برای زندگی را فراموش
کرده باشند.
می ترسم از ملالت و اندوه در جشن آزادی...
+ نوشته شده در یکشنبه 22 آذر1388ساعت   توسط مهدی امیری
|
دوستانی چند، گفته اند در این دوران پر آشوب ما در رتوریک یک
مشت "اباطیل و مزخرفات" روشنفکرانه به خورد خوانندگان می دهیم. از این
جور گزاره ها در ضدیت با هر آنچه اندکی وجه متفکرانه دارد و به طور صریح به
"سیاست روی زمین" نمی پردازد زیاد شنیده ام. کلا در ایران علی الاغلب و
به قول احمد فردید "تفکر خلاف آمد عادت است و از آن خلاف آمدتر، تفکر فلسفی
است...".
چه چیزی تو را می ترساند؟ چه چیزی یا حالتی تو را در مقابل ترس شجاع می کند؟
چه چیزی باعث می شود وقتی همه ی کارت ها علیه ات هستند به ناگاه بزنی زیر میز بازی
و هفت تیرت رو بکشی بیرون و دست دختری را که دوست داری بگیری و بدون وقعی به تمامی
اندرزها با او بر اساس ناکجاآبادی که در درون ذهنت ساخته ای، پیش به سوی افق فرار کنی؟ یا به عکس، چه
چیزی باعث می شود در حالیکه می دانی حق با کدام طرف است طرفی دیگر را بگیری تا
جانت را حفظ کنی یا از زندگی لذت بیشتری ببری؟
می دانی اوضاع دارد بد می شود و دیگر از گرما و رنگ های امیدبخش و بوی گل ها
و چمن زارهای تازه خبری نیست. سرمایی سخت و سوزناک در راه است. تو می دانی بر لبه
ی پرتگاه ورود به "زمستانی" بس طاقت فرسا ایستاده ای... در آخرین روز
هایآخرین
ماه فصل خزانی و می دانی فصل "سردی ها" در راه است. زمستانی که در آن
"انسانها سر در گریبان" دارند و نگاهی آشنا برایت سر بلند نخواهد کرد...
در فصل خزان و افول زیبایی ها، در انتظار وقوع "حادثه ی زندگی" بودن
باری است بر دوش های نحیفت... می لرزی و با چشمانی ورم کرده و پر از اشک و نگرانی
رو به افق می دوزی... در آخرین روز های فصل خزان، منتظر زمستانی... به تابلوی جیغ
مونش زل می زنی...
در آذر، انتهای آذر، چشمانم به سرما باز شد... آذر سال 60.
+ نوشته شده در یکشنبه 15 آذر1388ساعت   توسط مهدی امیری
|
تهران با همه ی
مشکلات خاص خودش -- که بخشی از آن در سایر شهرهای بزرگ دنیا نیز وجود دارد -- هنوز
و در مقایسه (تأکید می کنم در مقایسه) با سایر شهرها و روستاهای ایران هم محیط
فرهنگی متساهل تری دارد و هم امکانات مادی و معنوی بیشتری برای زندگی معطوف به
تفکر و عمل سیاسی. از گده های روشنفکری گرفته تا کتاب فروشی ها و سالن های سینما و
تئاتر و نیز وجود نخبگان روشنفکر و آکادمیک، تهران شهر برتر ایران است.
استبداد و خفقان
سیاسی رابطه ای وثیق و جدی با ملالت، دل مردگی و بی حسی و نهایتا حس پوچی بر قرار
می کند. انسانی که در بعضی تعابیر حیوانی سیاسی است، به ناگاه اسیر و زندانی در
حصار محدودیت های حاکمان جبار می شود و این سرآغاز فرایند سرکوب استعدادهای او به
عنوان عضوی از "مدینه" و یا "پلیس" است.
غم انگیز ترین و در عین حال زیباترین لحظات فیلم "ما دیگر اینجا زندگی نمی کنیم" آن زمان هایی است که جک و ادیث پنهان از دیگران و به دور از بار تعهداتشان، لحظاتی از دنیای "محاسبه ها" و "قراردادهای" اخلاقی-حقوقی به دورند.
در آن لحظات خیانت، ناظر منصف خارجی که اندکی قواعد کلی اخلاقی را با در نظر گرفتن تاب تحمل آدمیان خاکی می نگرد -- و نه بسان استادی در حوزه ی اخلاق تحلیلی در دفتر کارش در دانشگاه لردهای انگلیسی آکسفورد، و یا در حجره ای در مدرسه ای سنتی و بریده از واقعیت های عینی – درمانده می ماند که چه قضاوتی باید در آن لحظه داشته باشد.
تصور نمایید شما برای همسرتان که هم زیباست و هم او را بسیار
دوست دارید تصمیم می گیرید یک ب.ام.و x3 قرمز بخرید و
جلوی همه ی فامیل او را غافلگیر کنید. روز قبل از تولد او سر فرصت به بنگاهی که
متعلق به یاشار است می روید و طبق قرار قبلی نصف قیمت ماشین را می پردازید و چک
های بقیه ی مبلغ ماشین را هم می کشید. در همین زمان همسرتان که آمده تا از مغازه
ای در همان منطقه خرید کند شما را می بیند و به داخل نمایشگاه می آید و پس از خوش
و بش با شما و یاشار، به شوخی می پرسد: "تو حتما داری برای تولد فردای من
ماشین می خری، درسته؟!" شما هم تو چشم همسرت نگاه می کنی و با جسارت و توی
روز روشن می گویی: "نه عزیزم، کادوی شما قبلا خریده شده و من اومدم اینجا
یاشار جیرانی رو ببینم." یاشار هم که رفیق گرمابه و گلستانته و از نقشه ات
خبر داره هم تو چشمای زنت نگاه می کنه و باز خیلی راحت و به دروغ می گه:
"مهدی کنس آخه می یاد از من ماشین بخره واسه تو. اون 206 خودشم واسش زیادیه!"
عجبا که به قول کلیما این اسطوره ی جدید
بسیاری از از جنبه های آن ایمان کهن را با خود به همراه داشت. در این اسطوره ی
جدید بشری هم عده ای برگزیده (پرولتاریا) وجود داشتند، و سرزمینی موعود تعبیه شده
بود (کمونیسم نهایی)، و رهبرانی برای هدایت این عده ی برگزیده به آن سرزمین موعود.
این اسطوره ی جدید حتی خدایان کوچک خودش، گوساله های زرین سامری، و "بدعت
گذارانی" (بورژواها و همدستانشان) داشت که می بایست افشا و نابود می شدند. نکته ی ظریف در این جا بود
که چون این اسطوره خاکی و "اینجهانی" بود، به تعبیر آلبر کامو اهداف
واقعی را جایگزین اهداف آرمانی می کرد و در پی آن بود که معنای زندگی انسانی را در
چگونگی به ثمر رساندن این اهداف بجوید، پس خطری بس فزون تر از ایمان های پیشین
داشت: آن ایمانی که سوسیالسیم می طلبید، به مراتب بیش از ایمان هایی که می خواست
جایگزین آنها شود در معرض سواستفاده بود.
در فضای مصاحبه ی لوس با تلویزیون و محیط ملال آور و ایدئولوژیک جشن و سخنرانی
وزیر سابق علوم آقای زاهدی بودم که به فکر یکی از موضوعات همیشگی گفتگو با یاشار
افتادم: این که من و او (یاشار) درس خوانده ایم و شاگرد اول شدیم و یا دکتری قبول
شدیم، نه به خاطر لزوما علاقه مان، بلکه به خاطر آنکه "مجبور" بودیم. به
خاطر آنکه راهی دیگر جلوی پایمان نبود و یا اگر هم در "مقام نظر" بود در
"مقام عمل" تمامی امکانات مادی و معنوی سیستمی ایدئولوژیک جلویمان را گرفته
بود...
با یاشار جدیداً هر وقت حرف می زنیم یادی هم از "گذشته
های خوب" می کنیم. آن زمان که اوضاع بهتری داشتیم. هنوز شور و شوق داشتیم و
آرزو های بزرگ در سر می پروراندیم. منتظر وقوع "اتفاقات" بودیم. حوادثی که
لزوماً هم نمی دانستیم چیست اما حس می کردیم زندگی جذاب و آبستن حوادثی است که
باعث هیجان می شود. زمانی از دست رفته که مثل امروز این همه "ملول" و دل
خسته و نا امید نبودیم.
طبق معموله
همیشه در خانه ی ما، سر میز صبحانه 1شنبه ها (که پدرم تهران است) بحثی سیاسی پیش
کشیده شد و آخر الامر و همان طور که بارها امثال من شنیده ایم، مادرم با اشاره به
من گفت: "روشنفکران مردم رو نمی فهمند و برعکس ادعاهایتان به نظرم حتی تحمل
صحبت و شنیدن حرف های آنان را نیز ندارید..."
روشنفکران روس از حوالی سال های 1870 تا خود انقلاب ترجیع
بند نوشته ها و حرف هایشان "ملت"، "مردم" و "دموکراسی"
بود. حتی طیف چپ جناح سوسیالیست روسیه مانند بلشویک ها نیز دم از مردم و آرمان ملت
می زدند و مردم مهم ترین شعارآنان بود.
ولی فقط جنبه ی خلاقانه و حس زیبایی شناسانه نیست که تو را
با نوشتن و کلمات این سان پیوند می دهد، می نویسی چون با نوشتن علیه زمان، محیط و
حتی خودت می توانی شورش کنی. می نویسی زیرا نوشتن وسیله ای است برای فرو نشاندن
خشمت از دنیایی که تو در آن پرتاب شده ای و نقشی اساسی در شکل گیری امور در آن
نداشته ای.
چند نمایشی که در ماه های گذشته آنها را دیده ام همگی از
عوارض "جوامع بسته" تاثیر پذیرفته اند. حتی انتخاب موضوعات جدید کتاب
توسط مولفین و مترجمین و نیز ذائقه ی خوانندگان را نیز تا حدی می توان در این
راستا تفسیر کرد.
از یک سو رو آوردن حوزه ی هنر غیر دولتی به موضوعات انتزاعی
برای فرار از خطرات موضوعات صریح تر می تواند عاملی برای اعتلای تدریجی خلاقیت های
هنری باشد و از طرفی هم نشانه ای از بیماری اجتماعی است که عامل اشاعه ی آن فضای
سیاسی یک کشور است...
سال 1384 بود که محمد علی
رامین – معاون جدید الانتصاب مطبوعاتی وزارت ارشاد – به دانشگاه علامه طباطبایی که
در آن زمان دوره ی لیسانسم را در آن می خواندم آمد تا پس از نمایش فیلم "مصائب
مسیح" به نقد فیلم بپردازد. یادم می آید که در حین نمایش فیلم و به خاطر صحنه
های تاثر بر انگیز و فوق طاقت شکنجه ی حضرت مسیح، بسیاری (به خصوص خانم ها) از هر تیپ و
مسلکی گریه می کردند و حتی 2-3 نفری را از سالن نمایش دانشکده حقوق و علوم سیاسی
بیرون بردند و آب و قند به آنها دادند.
در تمامی این مدت به یاد سارتر و جمله ی معروفش راجع به مرگ بودم: مرگ تنها پدیده ای در زندگی است که آدام رو از هر تحلیلی باز می دارد. فقط مبهوتی. نمی دونی عکس العملت باید چی باشه. به قول معروف "هنگ" می کنی. غم، رعب، اندوه، بهت، پشیمانی، ترس، گیجی و ... همه و همه به یکباره در مواجهه با این پدیده ی یکتا و "تجربه ناپذیر" به رویت آوار می شوند.
شاهزاده ی آداب دان، روادار و طرفدار دموکراسی گئورگ ی. لووف، شخصیتی ملی و از خانواده ای لیبرال منش و قدیمی بود. او پس از انقلاب فوریه ی 1917 یه ریاست دولت موقت جمهوری دموکراتیک روسیه برگزیده شد. این دولت قرار بود دولت وحدت و اعتماد ملی باشد، و نه آن طور که در انقلاب ماه اکتبرهمان سال صورت گرفت، دولت یک حزب یا طبقه ی اجتماعی خاص (مثل پرولتریا) که می خواهند قدرت را قبضه کنند و کشور را به دوران استبدادی تزار و حتی بدتر از آن زمان برگردانند.
یکی از کارهایی که بین روس ها رایج بود (و هست) و با شروع فعالیت های سیاسی
بسیاری از اعضای حزبی کنار نهاده می شد، عادت به باده خوری و نوشیدن ودکا و همچنین
استعمال دخانیات بود. سرگی سمیونوف، دهقان مشهور بلشویک در خاطرات خود تعریف می
کند که به محض ترک زادگاهش در دهاتِ ولوکولامسک و آمدن به سن پترزبورگ، تصمیم گرفت
ودکا را برای ابد کنار بگذارد.
در آستانه ی انقلاب 1917، کنگره ی دهقانان انقلابی روسیه (که بعد ها به بلشویک
ها پیوست)، اعلام کرد که: "باده نوشی در روسیه در زمان رژیم سابق مایه ی
سرافکندگی ملی بود.اما اکنون در روسیه ی آزاد و دموکراتیک جایی برای باده نوشی
نیست. بنابراین کنگره تولید هرگونه مشروب الکلی را خیانت به انقلاب و خیانت به
جمهوری دموکراتیک روسیه تلقی می کند."
فرض کنید لیبرال هایی خز و خیل که سایه هر گونه جنبنده ی مارکسیستی رو با تیر می
زنند، تصمیم بگیرند بسان کمون 1870، جامعه ای خود بسنده تشکیل دهند...!
اگر از مزاح بگذریم، گده و گردهم آمدن های حلقه مدرس نیز در این راستاست.
البته در ابتدا صرفا قصد راه اندازی حلقه ای شبه-علمی برای صحبت و گفتگو بود، اما
پس از واقعه ی ناگوار 22 خرداد، کارکردهای گده ها و جمع شدن هایمان نقش
"درمانی" و نیز "دلداری" دادن به هم، و گفتن و شنیدن از دل تنگی
ها و امید ها و آرزو ها و هراس هایمان را نیز پیدا کرده است. درست مثل یک خانواده
ی پدر از دست داده دورهم جمع می شویم تا مایه ی تسکین و آرامش هم باشیم...
می توان ادعا کرد این گزاره که واقعیت همیشه بر رویاپیروز است و یا عکس آن، دقیقا مصداق بحثی
آخوندی است. همان طور که هایدگر به خوبی اشاره می کند، ممکن است انسان ها در دام
استبداد محیط (یا همان واقعیت) و انبوه بی شکل آدم ها (Das Man)
گرفتار باشند و عادات و رسوم و اخلاقیات "دیگرانی" که حتی ما آنها را
نمی شناسیم، بر ما و احوالات و رویاهامان غلبه داشته باشد، اما چنین انقیاد و غلبه
ای مطلق نیست. درست است که ما در شرایط و موقعیتی که از دستمان خارج شده است
"پرتاب" شده ایم، اما انسان ها تا حدی می توانند با اتکا به "آگاهی
و آموزش" وضعیت واقعی موجود را در راستای آرزوها و امیالشان تغییر دهند.
مسئله دوم که باید به آن اشاره کنم و به نظرم بسیار مهم است و جدیدا با یاشار
و حمزه بحث های بسیار خوبی در این باره داشته ایم، تفکیک چنین بحث هایی در دو حوزه
ی سیاسی و فردی است. اگر (و تنها اگر) بپذیریم که رویاها در سیاست ورزی مضرند، مطمئنا
چنین مطلبی در حوزه ی خصوصی زندگی محل اشکال است. اتفاقا به قول یاشار عزیزم،
زندگی فردی دقیقا جای "معنا"، "رویا" و تلاش برای رسیدن به آن
است. اگر "افسون زدایی" (Disenchantment) در حوزه ی
سیاست از سواستفاده از مفاهیمی چون مذهب، عشق، عرفان، معنویت، امید و آرزو و ...
توسط نظام های سیاسی جلوگیری می کند، افسون زدایی در زندگی فردی انسان را پوچ و تهی می کند.
اگر در حوزه ی سیاست عرفان و عشق مذمومند، اتفاقا در زندگی روزمره شخصی، این قبیل
مفاهیم می توانند محرک و برانگیزاننده باشند.
تصمیم من و یاشار برای
ترک سیگار از اون مقولاتی بود که مدت ها در دست بررسی بود. البته پیش از انتصابات
22 خرداد و در همان روزهای شور و شوق که امید به زندگی و آینده ای بهتر در حداکثر خود
در نزد ما بود، چنین تصمیمی را برای مدتی کوتاه به اجرا در آوردیم، اما حوادث پس
از 22 خرداد و نیاز بیش از پیش به نیکوتین تصمیمان را کان لم یکن نمود!! ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه 26 مهر1388ساعت   توسط مهدی امیری
|
ملالت به تو
هجوم آورده است و تو تنهایی، تنهای تنها. دیگران به ظاهر هستند، اما تو ناامید از
آنها به کنج درونت می گریزی. مشکل اینجاست که درونت با همان دیگرانی که از آنها گریخته
ای شکل گرفته است و در این جاست که دور و چرخه ی تنهایی—ملالت تکرار می شود.
از عجایب روزگار در این سفرها
آنکه محمدرضا فروغ می خواند و حمزه اخوان و شاملو. به خصوص حمزه که علی الاصول از
زمانی که ما می دانیم در نکاح دائمی سیاست گرفتار بوده است! و به قول خودش: "تقریبا
همهی دوستان نزدیک من متفقالقولند که من از هنر و حض هنری بهرهای نبردهام. البته
به شکل اغراق شدهاش بهقولیحیاآنتی هنر! البته بودند دوستانی
که سعی داشتن با آموزشهای هنری سواد زیبایی شناختی من را بالا ببرند ولی سکنجبین
صفرا فزود."
ژرف نگری در حوزه ی روان و ذهن آدمیان در حلقه مدرس تحت تاثیر سیاست امری
طفیلی و حداکثر حاشیه ای بوده است. البته تا حدودی به خاطر علاقه مشترکمان --سیاست—این امر طبیعی می نماید.
شاید اولین بار که موضوع انسان و ژرف نگری در آمال، خواسته ها، غرایز و ابعاد
ظریف کمتر مورد توجه آدمی در حلقه مطرح شد، توسط جواد عزیزمان بود. حوزه روانشناسی
و تحلیل ژرفای ذهن و روان آدمی را برای اولین بار جواد مطرح نمود و ادبیات خاص و
منابع دست اول انگلیسی اش را به ما معرفی کرد.
گاهی فجایع و مصایب باعث خلاقیت می شوند و گاهی باعث انفعال
و پوچی. من اینجا نمی خواهم قهرمان بازی در بیاورم و در نقش پروپاگاندیست های
حکومت های ایدئولیژیک بگویم من جز دسته اول هستم. اتفاقاً در این مدت دچار
سرخوردگی و پوچی محض شده ام. حتی نتوانستم مطلبی کوچک برای دلداری دوستان حمزه و
خانواده ی او بنویسم…
از این به بعد مثل یک مادر بچه از دست داده شیون سر باید داد. بریده بریده و نفس نفس زنان حرف باید زد. کوتاه باید نوشت... می دانم دیگران نیز چون من حال و حوصله ی چیزی را ندارند. همه مان ماتم زده ایم و مغموم و افسرده و پریشان حال. بعید می دانم دیگر کسی حال و حوصله مطالب طولانی و تئوریک و یا مفصل را داشته باشد. خودم هم توش و توانی برای نوشتن و قلم زدن ندارم. از این پس خلاصه می نویسم و مختصر. من دیگر به کسی امید نخواهم داد. من شارح غم و اندوه متراکم خواهم بود. شارح غصه های فرو خورده که نفس انسان را بند می آورد. من از مصیبت خواهم نوشت. از اندوه، ترس، نکبت، بدبختی، سیاهی و صد البته ملالت...
+ نوشته شده در دوشنبه 25 خرداد1388ساعت   توسط مهدی امیری
|
اگر به آقای خاتمی و
دوستانش دایماً انتقاد می شد که نمی دانند اصلاحات و مفاهیم وابسته به آن چون
جامعه ی مدنی و غیره چیست و تعریفی از آن به دست نداده اند، به نظرم چنین انتقادی
به طریق اولی به جناب میرحسین و دوستان و حامیانشان وارد است. آن چه هم اکنون بین
حامیان ایشان به عنوان موضع گیری سیاسی دیده می شود، طیفی از عقاید و نظرات
گوناگون و متفاوت و بعضاً حتی "متناقض"، "متخالف" و "مبهم"
است.
بنابراین مشارکت فعالانه درعرصه ای که نتایج شدید و آنی بر روند های منتهی به
عدالت/سعادت و یا ناعدالتی/شقاوت دارد، انتخاب اخلاقی نابی است که مؤیدی معنوی و
الهی نیز دارد. ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه 1 اردیبهشت1388ساعت   توسط مهدی امیری
|
با این تفاسیر، به نظر می رسد افکار میر حسین موسوی
"لحظه ای تاریخی" در راستای شکستن دوگانه ی نخ نمای "نان علیه
آزادی" باشد. مسیری که میر حسین در آن قدم بر می دارد مسیری آگاهانه و در
چارچوب "ارزشمند سازی آزادی" به منظور تحقق آزادی است، آرمانی که به
خاطرش خونها داده ایم، و سی سال پیش به خاطرش انقلاب کرده ایم. میر حسین می تواند
مسیری مطمئن به سوی تحقق این آرمان باشد.
دبیر کل سابق حزب کمونیست شوروی، میخائیل گورباچف، درپنج شنبه ی هفته ای که
گذشت از مجله ی بریتانیایی Evening Standard که به تازگی توسط اتباع روس خریداری شده است بازدید کرد و سخنانی
یه زبان آورد که شاید 20 سال پیش و در زمان فروپاشی ابرقدرت شرق کسی هیچ گاه به
ذهن نمی آورد:
چقدر آسان است ادعاهای دوستی و صدق و صافی و چقدر دشوار است عمل و زندگی بر این ادعاها...چقدر زیادند دوستانی که بر سر بزنگاه های آزمایش و برآوردهای اخلاقی رفوزه می شوند. چقدر زیادند دوستانی که دوست نیستند...
نکته ی قابل توجه آنکه نتانیاهو در مراسمی که به طور معمول نخست وزیر در آن از روند ها و سیاست های اصلی کابینه صحبت می کند، تنها به ایران و برنامه ی هسته ای آن پرداخت و کوچک ترین اشاره ای به مذاکرات به اصطلاح صلح اسراییل-فلسطین-اعراب نکرد. او هم چنین در مورد راه حل «دو کشور» آمریکا برای حل بحران اعراب و اسراییل نیز سکوت کرد و از کنار آن گذشت و تنها و تنها به ایران پرداخت.
ساسان قهری دوست من از ایالات متحده است که جدیداً پس از 30 سال به ایران آمده است تا به خانواده ی خود سری بزند. او دارای لیسانس هنرهای زیبا از دانشگاه شمال تگزاس و فوق لیسانس هنر با گرایش رسانه از دانشگاه هنرهای بصری درنیویورک است. استاد راهنمای او در دوره ی فوق "ادوارد سعید" معروف بوده است. او همچنین در کلاس های ژاک دریدا، میشل فوکو و ژان بودریار در دانشگاه معروف New School به عنوان میهمان شرکت نموده است. او آهنگساز و تولیدکننده ی چندین آلبوم به همراهی Bill Laswell و بسیاری دیگراز هنرمندان برجسته ی نیویورک بوده است. او مقاله ی زیر را به بهانه ی ولنتاین برای سایت کلمه نوشته است. البته در خواندن مطالب ساسان، متن و زمینه ی آمریکایی که او درآن قلم می زند را باید در نظر داشت.
گاه آن قدر از اوضاع ملول می شوم که به قول معروف می روم داخل کما و نمی توانم
هیچ بنویسم. آن گاه است که حمزه غالبی با عتاب تماس می گیرد و می گوید، "حاجی
دِ چرا نمی نویسی"! من هم خب می گویم حال ندارم و... او هم در جواب می گوید،
" از همین حال نداشتن و این که رمق نوشتن نداری بنویس"!! الانم در چنین
احوالی هستم و حس و حالی به خصوص در این ایام ندارم که بنویسم، ولی حسب الامر رفیق
شفیقمان، حمزه ی عزیز می نویسم.
دولت ها در ایالات متحده
تابع تصمیات استراتژیک طولانی مدت هستند که با تغییر دولت و رفتن و آمدن مستاجری
جدید در کاخ سفید تغییری نخواهد کرد. آمریکا هنوز آن چه را "جنگ با
تروریسم" نامیده از اولویت های راهبردی خود می داند و در همین چند روزی که
دولت جدید بر سرکار آمده، بارها به اهمیت مبارزه با بنیادگرایان و تروریست ها توسط
رییس جمهور و معاونش اذعان شده است. از دیگر سیاست های راهبردی آمریکا توقف فرآیند
غنی سازی هسته ایِ ایران است. هیچ دولتی در آمریکا در این مورد "تغییر"
نخواهد کرد. ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه 12 بهمن1387ساعت   توسط مهدی امیری
|
چند روز پیش با چند تن از دوستان به قول معروف "هنری" رفتم "تیئاتر شهر"! و به تماشای نمایش تحسین بر انگیز اوژین یونسکو، یعنی کرگدن به کارگردانی فرهاد آییش نشستیم. در تلفنی که با حمزه ی عزیزم چند روز بعد از آن داشتم، او از من خواست که از نمایش و دوستانم و حال و هوای تا حدی "غریب" هنر در نزد ما بچه های سیاست! بنویسم.
آره باید اذعان کنم که آن چنان دغدغه ی هنر و هنرمندی نداشته و ندارم و در دوره ی نوجوانی و جوانی که اغلب دوستانم عاشق و دلباخته ی شعر و شاعری بودند و شاملو، سپهری، و هدایت می خواندند، من به سیاست و روزنامه های جنجالی دوره ی اصلاحات نرد عشق باخته بودم! البته تمامی کار های معروف شعر و داستان ایرانی و خارجی از هدایت گرفته تا نویسندگانی که در ایران شناخته نیستند چون "پرل اس باک" را خوانده ام و علاقه ی شدیدی به روس هایی چون داستیوسکی دارم. ولی به هر حال دغدغه و مسئله ی اصلی ام سیاست بوده و هست.
مشکل این جاست که "کالا" و "عرضه شدنی ها" این بار به خاطر شرایط حاصل از انقلاب نایاب و کم هستند. این جاست که می بینیم مردمان و مسوولین کشور های ایدئولوژیک به مراتب فزون خواه تر و حریص تر به حطام دنیا هستند و رقابتی بس خشن تر و غیر اخلاقی تر برای کسب سود و لذت بیشتر در مقایسه با کشور های سرمایه داری، در آن ها جریان دارد.
وضعیت اقتصادی جامعه ی انقلابی را استادم مرتضی مردیها در کتاب "مبانی نقد نظریه ی سیاسی" به مراتب گویاتر از من توضیح داده است و علاقه مندان را به آن کتاب فوق العاده ارجاع می دهم. در این جا باید نکته ای دیگر را علاوه بر موارد فوق گوشزد نمایم.
...ذکر نمونه های فراوانی از این دست باعث ملال میشود و اظهار واضحات است. قصدم یادآوری این نکته است که سرمنشاء بنیادین چنین مشکلاتی به خصوص در سال های اخیر سیاست های بلند پروازانه ی کشور در حوزه ی سیاست خارجی و در نتیجه بدبینی بین المللی به ایران بوده است. مثلاً در زمینه ی خودروسازی، بسیاری از کشور های صاحب نام و شرکت های برترِ دنیا حاضر به همکاری با ایران نیستند و کشور مثلاً مجبور است بنجل ترین اجناس دهه ی هشتاد شرکت دست دومی چون پژوی فرانسه را تولید نماید. جالب آن که هنوز که هنوز است ایران خودرو با آب و تاب صحبت از پژوی 405 با مشخصات جدید می کند
اگر هم قرار بر مذاکره با اسراییل است، چنین مذاکره ای باید "مسلح"
باشد، چه تجربه ی سالیان دراز فلسطینیان نشان داده است که معلوم نیست در مواجهه با
صهیونستها از اتاق مذاکره زنده خارج شوید...
فرض کنید در
یونان باستان زندگی می کنید و به قول امروزی ها در محله ای اعیان نشین هستید.
هرهفته یا 10 روز یکبار حوله و لباس های تمیز تان را به دست می گیرید و
خوشحال و خندان به سر محله می روید تا در حمام عمومی محله که سنای شهر آن را
برایتان ساخته است به حمّام بروید و خوشحال و شاداب و تمیز به فعالیت بپردازید.
فرض کنید هر چه پول در بانک های ایران است را در طرحی بسان طرح های
دولت نهم یا طرح های دولت های کمونیستی بین تمامی جامعه به مساوی تقسیم کنند و حتی
برای آن که عدالت به معنایی که آن ها مراد می کنند محقق شود، اموال نزد مردمان را
نیز مورد تقسیم قرار دهند، به طوری که اغنیا بخشی از اموال خود را به فقرا دهند و خلاصه
همگی دقیقاً به یک مقدار پول داشته باشند. از فردای چنین تقسیم بندی ای یکی ممکن
است تمامی پول خود را مثلاً بستنی بخرد یا در عشرت کده ای خرج نماید و یکی ممکن
است پول خود را تبدیل به کارخانه ی بستنی سازی کند و یاعشرتکده ای راه بیندازد. درست در همین جاست که از فردای چنین
عدالت ساده ای، دوباره وضعیت آرام آرام به وضعیت سابق باز خواهد گشت. این جاست که
دوباره مشکلات بروز خواهند کرد و ناعدالتی ریشه خواهد گرفت: فرزند با هوش آن پدری
که پول خود را به باد داده است به دلیل نداشتن پول، و نبود حمایت از طرف دولتی که
با توزیع ظاهراً عادلانه ی ثروت فکر می کند به وظایف خود در این زمینه عمل کرده
است، از تحصیل باز خواهد ماند و دچار وضعیت ناعادلانه ی جدیدی خواهد شد.
"دموکراسی چینی" (Chinese
Democracy)، جدیدترین آلبوم اکسل رز و گروه گانز که پس از آلبوم 1993 آن ها اولین
کار جدید استودیویی گروه محسوب می شود، یک موفقیت تمام عیار است. ولی آن چه برای
من اهمیت دارد خودِ قطعه ی دموکراسی چینی است که آلبوم نیز به نام همین قطعه می
باشد. البته باید از یاشار هم تشکر کنم که یک نسخه از آلبوم را پس از آن که 2 روز
طول کشید تا آن را از طریق اینترنت "دیزلی" ایران دانلود کند، در
اختیارم گذاشت. تا یادم نرفته این را هم بگویم که آلبوم هفته ی گذشته به فروش
عمومی گذاشته شده است و من از این بابت که قبل از خیلی ها در غرب آن را گوش
دادم، باز در این جا از یاشار تشکر می کنم، بگذریم که دانلودمان غیر فانونی است!!
در مطلبی که درباره ی کره ی شمالی نوشتم، یاشار بحث ونزوئلا را پیش کشید و گفت ایرانی که با امثال ونزوئلا در رابطه ی دوستانه است، همان طور هم با کره ی شمالی در ارتباط می تواند باشد و توقع زیادی نمی توان داشت. البته چنین رویکردی منفی ای نسبت به ونزوئلا –از زمان روی کار آمدن محمود احمدی نژاد- توسط بسیاری از دوستداران جامعه ی باز و متکثر در مخالفت با کاراکاس و به طور مشخص رییس جمهور چاوز گرفته شده است...
با چاوز و امثال او به هیچ عنوان هم دل نیستم و در این مقال قصد دفاع شخصی از هوگو چاوز را ندارم و نقد عملکرد او مجالی دیگر می طلبد. ولی می خواهم نکته ای را تذکر دهم و توهمی را بزدایم. اگر قرار باشد کسی به دولتمردانش به خاطر روابط خارجی شان اعتراض کند، این مردمان ونزوئلا هستند که می بایست از هوگو چاوز دلخور باشند و نه ما ایرانیان!!
حمزه غالبی چرا بر نیاشفتی و عصبانی نشدی؟ منتظر بودم تا حداقل تو چیزی می
گفتی. یاشار تو چرا برایت مهم نبوده است؟ تو که در راه رفتن به سمت ناهار داشتی
حمزه رو متهم به سمپاتی با چپ می کردی حداقل یه چیزی می نوشتی!! آره می دونم که احتمالاً سیاست نظری تو رو از
خبری به این مهمی غافل کرده است! شاید هم می شنیدی هم برایت مهم نبود... محمد رضا
جنیدی که بماند، احتمالا شمال و جنوب براش بی معنی است و دنبال دوستی خاله خرسه از
نوع هایدگری و یا شاید هم آرنتی آن است!!
"وزیر امور خارجه ی جمهوری اسلامی ایران از مالزی راهی کره ی شمالی شد و
ضمن دیدار با رییس مجلس!!، نخست وزیر!!، و رییس جمهور!! کره ی شمالی، روابط دو
کشور را صمیمانه ارزیابی کرد و بر گسترش و تعمیق مناسبات دو کشور تاکید کرد."(اخبار
سراسری 4 شنبه 22 آبان) ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه 24 آبان1387ساعت   توسط مهدی امیری
|
می خواستم از انتخابات ریاست جمهوری آمریکا و پیروزی شادی آفرین باراک اوباما بنویسم. می خواستم از امیدی که مردم آمریکا از "انتخاب" خود و موثر بودن نظراتشان در عرصه ی سیاسی دارند بنویسم. می خواستم از سیاست های "مزورانه"ی تلویزیون حکومتی در ایران بنویسم که چطور در حالی که تا 2 روز پیش "به تاخت" در حال ارائه ی گزارش های مضحک گوناگون درباره ی انتخاباتآمریکا بود، به ناگاه و با حضور بی سابقه ی مردم آمریکا و رای دادن به سناتور باراک اوباما، به ناگاه سکوت کردند و خبر انتخابات را در لابه لای قیمت پیاز سیب زمینی و نظارت دولت بر "میادین تره بار" پنهان کردند (خیر 20:30 در اخبار 4 شنبه شب مورخ 15 آبان ماه ، ابتدا خبر میادین میوه و تره بار را پخش کرد، سپس خبری از سخنرانی یکی از مقامات عالی رتبه و سپس اشاره ای کوتاه به پیروزی اوباما بدون اندکی اشاره به حواشی آن مثل آمار رای دهندگان و یا حتی درصد آرا خود اوباما تا آن لحظه که 97 درصد آرا شمارش شده بود).
حمزه به نکته ی عالی ای اشاره کرد. من از اول جلسه ی صبح مجلس به استیضاح کردان گوش فرا دادم. واقعاً به جز آقای نوباوه (که خبر نگار بودند) و دکتر لاریجانی که جلسه را اداره می کردند، باقی نمایندگان و وزیر برکنار شده در اوج ضعف و عدم تسلط نطق می فرمودند.
حتی می توان گفت سخن گفتنشان "خجالت آور" و مایه ی آبروریزی بود. با وجود آن که برخی از آن ها از روی متن نوشته شده می خواندند، کلی غلط های دستوری ساده داشتند. واقعاً برای ایرانیان باعث شرم و اندوه است که نمایندگانشان این قدر ضعیف و تصنعی حرف می زدند. استفاده ی بی حد از آیات و روایات در خارج از متن و به قول معروف Context آن ها، از دیگر ضعف های نمایندگان بود. به این اضافه کنید کلی از اشعار حافظ، سعدی و مولانا را!! همچنین مجیزگویی های افراطی و در مواردی اغراق گویی های بی حد در مورد حضرت امام و قدرت در ایران، از نکاتی بود که باعث افسوس می شد. باور کنید که از زمان 10 دقیقه ای یکی از سخنرانان مخالف کردان، 3 الی 4 دقیقه ی آن به حمد و ثنای الهی و مجیزگویی قدرت گذشت! این در حالی است که گفته شده بود کسانی که صحبت کردند، سخن ورانِ "صریح" مجلسند! اگر اینان سخن وران مجلس بودند، پس آنانی که جزو چهره های شاخص و سخن ور نیستند، چگونه سخن می گویند!؟
وقتی دیگر حتی برای آرزویی نیزشوق نداشته نباشی و حتی در تخیلاتت نیز به وضعی که از آن لذت خواهی برد و به آن راضی خواهی شد، فکر نکنی، آن گاه داری کم کم به مقام "انفعال" و "ملالت" می رسی. دیگر حتی آرزو نیز نمی کنی.
اگر بهت بگویند همین الان چی می خوای و دوست داری چه کنی، نمی دونی چه بگویی... نه اینکه خوشی زده باشه زیر دلت و یا به عکس آن قدر مشکلاتت زیاد باشد که نتونی حتی چیزی یا کسی را آرزو کنی. نه منظورم این نیست....
منظورم "ملالت" است که در سه مقاله ی گذشته نیز به آن اشاره کردم (ملالت و عشق، ملالت و مارکسیسم، ملالت و انقلاب). آن قدر "ملولی" و دلزده که حتی آرزو هم نمی کنی. اصلاً از مفهوم آرزو هم بیگانه شده ای. خسته ای. به شدت خسته. آن قدر دور و برت تعارض و "وضعیت های متناقض" می بینی و آن قدر حرافی های روزمره ی دورو برت کلافه ات می کنند که قید همه چیزو می زنی و در لاک خودت، در گوشه ی اتاقت، در گوشه ی کافی شاپ و یا جمدونم "شیره کش خونه ی بهداشتی" سر محلت یه گوشه ای کز می کنی و در بی حسی و خلایی بی پایان می خزی...
مدت هاست می خواهم از دکتر بهشتی استاد دوست داشتنی مان بنویسم. صبر کردم تا کار پایان نامه و دفاع از آن و بالتبع گرفتن نمره تمام شود تا با آسودگی بیشتربنویسم و گفته نشود که شاگرد از استاد، بنابر روابط ویژه و هکذا نوشته است... به هر حال می خواستم بنویسم که باز به ذهنم رسید که دکتر جایگاهی "ویژه" نزدمان دارد و به قول عرفا صاحب سر ماست و شاید اصلاً نباید از او نوشت که از ایشان نوشتن شایسته ی رازداری نیست...
البته اتفاقی دیگر مزید بر علت شد تا چنین نوشته ای باز به تاخیر بیفتد. در جلسه ی سخنرانی گروه علوم سیاسی دانشگاه تربیت مدرس-که هر چند وقت یکبار با سخنرانی یکی از اعضای گروه برگزار می شود- دکتر بهشتی با تاخیر به جلسه آمد و من نیز که با موضوع سخنرانی خیلی همدل نبودم، در این مدت ناخود آگاه به دکتر منوچهری خیره شده بودم و در احوالات ایشان به فکر فرو رفتم...
جمعی از دانشجویان علوم سیاسی دانشگاه تربیت مدرس هستیم . علی رغم تمایزات مان با استعاره حلقه مدرس جمعمان قابل اشاره است. اکنون اینجا فضایی است که ما سعی میکنیم امکان ادامه گفتگوهایمان را فراهم کنیم.