تبليغاتX
رتوریک

رتوریک

یاداشت های پراکنده بچه های تربیت مدرس

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
در اين افسوس‌ناك آغاز

          كه خورشيد از سر ادبار

                            به دوشش مي‌كند

                               سنگيني بار طلوعي خالي از فرجام را

                                                                                   هموار

مي‌انديشم

   چرا چون هرزگان باغ

                            پشيزي بر‌نمي‌گيرد جهان

                                                               ما را؟

                                                                        و انسان را؟     (شنبه ساعت ۵ صبح)

 

همه در بهت‌ايم! اما مهدي عزيز نه خميده در چنبر اندوه و ترس و نكبت و بدبختي. ميدونم شايد حرفاي مثلا اميدواركننده‌ام به نظر خيلي از شما مزخرف بياد. ميدونم حال خيلي‌هاتون رو بهم مي زنه. حق دارين. وايسا ببينم. انگار بعضي وقتا حال خودمم بهم مي‌زنه. ولي نه. اجازه بدين. ما پيروز اين هماورديم. چه سيد عزيز به حقش برسه و راي هممون رو پس بگيره. چه اتفاق ديگه‌اي بيوفته. ما پيروز اين ميدانيم. اينو وقتي متوجه شدم كه عصر دوشنبه، با پاهايي لرزان و سرشار از بيم و هراس، وارد ميدون انقلاب شدم. ساعت سه بود و من با يكي از دوستام، و هراسان از برخرد‌هاي احتمالي و وحشيانه نيروهاي امنيتي، دل رو به دريا زديم و رفتيم قاطي جمعيت. اولش خيلي كم بوديم. ولي بعد فهميدم، نه بابا اونقدرا كه فكر مي‌كردم شجاع نيستم. خيلي‌ها، نه هزارن نفر، نه ميليون‌ها نفر بغض فروخوردشون رو آوردن وسط خيابونا بشكنن. مسئله از ترس و شجاعت گذشته. بحث حيثيت انساني و توهين به شعور يك ملت در ميونه. اون روز يه اتفاقي افتاد كه بعد از اين نميشه تاريخ معاصر ايران رو نوشت و به اون اشاره نكرد. دوشنبه. دوشنبه عزيز. دوشنبه بزرگ. دوشنبه خونين. دوشنبه شهادت. اگه بدونيد اون موقع چه حسي داشتم. آخ اگه بدونيد. آخ اگه.........(دوشنبه ۲۵ خرداد)

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/03/27ساعت   توسط شروین مقیمی  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

صدرا کاوه

بچه که بودم، وقتی کلمه ی «بهمن» را می شنیدم به یاد اتفاقات خوب می افتادم: به یاد مقابله با استبداد و زورگویی. به یاد آزادی و استقلال و مفاهیم والای دیگر... حال بزرگ شده ام و همه ی آن انگاره ها در ذهنم فرو ریخته اند. بهمن را که می شنوم خشمی عمیق در وجودم ریشه می زند. احساس غبن و ضرر می کنم. احساس کسی را دارم که سرش کلاه رفته است. فریب خورده است. بهمن را که می شنوم یاد دروغ و دغل و کودتا می افتم. حس می کنم تحقیر شده ام. احساس می کنم که به شعور ملتی توهین شده است...

واژه بهمن را که می شنوم، یک نخ از اون سیگارهای «بهمن کوچیک» لعنتی را بیرون می آورم و در حالی که پکی عمیق به آن می زنم و دود گند و مسمومش را به ریه هایم می فرستم، زیر لب نفرین می کنم.  
+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/03/25ساعت   توسط نویسنده مهمان  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

از این به بعد مثل یک مادر بچه از دست داده شیون سر باید داد. بریده بریده و نفس نفس زنان حرف باید زد. کوتاه باید نوشت... می دانم دیگران نیز چون من حال و حوصله ی چیزی را ندارند. همه مان ماتم زده ایم و مغموم و افسرده و پریشان حال. بعید می دانم دیگر کسی حال و حوصله مطالب طولانی و تئوریک و یا مفصل را داشته باشد. خودم هم توش و توانی برای نوشتن و قلم زدن ندارم. از این پس خلاصه می نویسم و مختصر. من دیگر به کسی امید نخواهم داد. من شارح غم و اندوه متراکم خواهم بود. شارح غصه های فرو خورده که نفس انسان را بند می آورد. من از مصیبت خواهم نوشت. از اندوه، ترس، نکبت، بدبختی، سیاهی و صد البته ملالت...

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/03/25ساعت   توسط مهدی امیری  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
 

مصطفی ملکیان

۱.چرا در انتخابات شرکت می‌کنم؟

چرا از این حق سیاسی‌ام، که نامش حق شرکت در انتخابات است، صرف‌نظر نمی‌کنم؟ به سه دلیل که جای تفصیلشان اینجا نیست، ولی اجمالشان بدین قرار است:

الف) آیا خردپسندانه است که، وقتی که از انبوهه‌ی حقوق پرشمار حقوق سیاسی‌ای که به عنوان یک انسان و یک شهروند، باید داشته باشم فقط این یکی را دارم، این را نیز خودم از خودم مضایقه کنم؟ آیا وانهادن خودخواسته‌ی حقی که شاید مقدمه‌ای برای احقاق سایر حقوق سیاسی و اجتماعی تضییع‌شده باشد خردپذیر است؟

ب) شرکت در انتخابات یگانه‌شکل و شیوه‌ی مقابله و مبارزه‌ی سیاسی است که، در عالم اندیشه‌ی سیاسی و در ساحت افکار عمومی جهانی، احدی بر آن سر سوزنی خرده نگرفته است. و نیز

ج) یگانه شکل و شیوه‌ی فعالیت سیاسی است که هزینه‌ی اخلاقی و معنوی ندارد، یعنی مقتضی و مستلزم این نیست که از اصول و قواعد و احکام اخلاقی ذره‌ای عدول کنیم و از اخلاقی زیستن فاصله بگیریم.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/03/12ساعت   توسط جواد حیدری  |