پنجشنبه ي هفته ي گذشته،ابتداي جلسه آقاي شروين مقيمي باملاطفت خاصي كه در عين حال حكايت از نوعي دلخوري داشت به من فرمودند:فكر نميكني انفعالت در قبال انتخابات نوعي عمل غير اخلاقي باشد!البته، منظورش از انتخابات،فعاليت در ستاد ميرحسين بود.اما من بر اين باورم كه فعاليت(و نه حمايت) يك دانشجو،استاد و... فقط در صورتي توجيه اخلاقي دارد كه آن دانشجو و يا استاد،وظايف محوله اش را به بهترين نحو انجام داده باشد و بعد وارد فعاليت سياسي شود.در اين صورت براي بنده و امثال بنده كه در انجام وظايف دانشجويي اش پا به گل مانده است،چه حاجت به فعاليت انتخاباتي!چرا؟بنا به دلايل ذير:
نقد امثال نيچه از اخلاق متعارف كه نه فقط اخلاق يوناني- مسيحي كه بيش از آن اخلاق مدرن را در مقام خلف همان اخلاق پيشين آماج حملات خود قرار مي دهد، برآمده از گسستي است كه اخلاق دوران جديد را به واسطه ظهور مقوله "فرديت"individuality، از دوران قديم متمايز كرد. پيش از آنكه نيچه بر اخلاق مسيحي بتازد، لازم بود تا "امكان"possibility آن به واسطه قوام سوژه خودبنياد در نزد فلاسفهاي چون "كانت" فراهم آيد؛ يعني همان كسي كه خود از طعنه هاي تلخ نيچه در امان نماند. كانت "جهان قانون متعين" را از "جهان گزينش استعلايي" تفكيك كرد. اولي حوزه "امر مشروط" و دومي عرصه "امر مطلق" اخلاقي است. اين بدان معناست كه در حوزه اخلاق بر خلاف حوزه شناخت عالم ضروريات، هيچ چيز از پيش تعيين شده نيست بلكه اين خود "سوژه" است كه با تاسي به خرد خويش، قادر است تا قواعد مطلق اخلاقي را "برسازد"constitute. اگرچه آنچه در فلسفه كانت طرح شد، "خود بنيادي"- به معناي ارجاع به خود سوژه هم در شناخت و هم در عمل- بود، اما بالقوه اين استعداد را داشت تا به "خود محوري" درنزد كساني چون "ماكس اشتيرنر" و به نحوي بسيار ظريفتر و فلسفيتر در "نيچه" بدل شود. بنابراین هرگونه تاملي در اخلاق، بي التفات به گسستي كه با آغاز دوران جديد پديدار شده است، محتوم به شكست است، حتي اگر براي نقد مباني اخلاق مدرن باشد.
محک و ملاک همهی رد و قبولها، تأييد و انکارها، تقويت و تضعيفها، نفی و اثباتها، جرح و تعديلها، و حمله و دفاعها، در عالم رأی و نظر و نيز در عالم فعل و عمل، سه چيز است: عقلِ دارای احکام جهانشمول (Universal)، اخلاق جهانی، و حقوق بشر. درست است که هم در تبيين اين سه پديده و هم در فروع و جزئيات احکام هر سه اختلاف نظرهايی کم يا بيش وجود دارد، ولی در عين حال، جنبش تحولخواهی دموکراتيک ايران برای فيصله نزاعها و حل مسائل و رفع مشکلات جامعهی ايرانی به چيزی غير از اين سه مرجع رجوع نمیکند و از غير اين سه، داوری نمیطلبد. از اين لحاظ، میتوان گفت که اين جنبش جنبشی مدرن (modern) است، نه پيشامدرن (pre-modern) و نه پَسامدرن (post-modern). پيشامدرن نيست، زيرا حتی سنت گذشتگان خود را نيز بر اين سه محک عرضه میکند و آنچه از اين سنت را که با عقل جهانشمول، اخلاق جهانی، و حقوق بشر سازگار باشد میپذيرد، و بقيه را رد میکند و بنابراين، سنت را حاکم بر اين سه نمیداند، بلکه محکوم و تابع اين سه میخواهد. پسامدرنيستی نيز نمیانديشد، زيرا به نسبيت انگاری (relativism) بیپروايی که جميع احکام عقل جهانشمول، اخلاق جهانی، و حقوق بشر را نيز مفروض نسبيت و فاقد اعتبار مطلق میداند، باور ندارد.
+ نوشته شده در چهارشنبه 26 فروردین1388ساعت   توسط جواد حیدری
|
با این تفاسیر، به نظر می رسد افکار میر حسین موسوی
"لحظه ای تاریخی" در راستای شکستن دوگانه ی نخ نمای "نان علیه
آزادی" باشد. مسیری که میر حسین در آن قدم بر می دارد مسیری آگاهانه و در
چارچوب "ارزشمند سازی آزادی" به منظور تحقق آزادی است، آرمانی که به
خاطرش خونها داده ایم، و سی سال پیش به خاطرش انقلاب کرده ایم. میر حسین می تواند
مسیری مطمئن به سوی تحقق این آرمان باشد.
+ نوشته شده در یکشنبه 23 فروردین1388ساعت   توسط مهدی امیری
|
اومانيسم يعني چه؟
1)وقتی اومانیسم، در مقام یك دیدگاه معرفتشناختی [epistemological] قائل شد كه هر معرفتی معرفت انسان است، و بنابراین هیچ معرفتی نیست كه رنگ و صبغهی انسان را بر خود و با خود نداشته باشد، به ما درس تواضع عمیق علمی و معرفتی آموخت و یاد داد كه گمان نكنیم كه از هیچ جا به همه جا مینگریم [the view from Nowhere]: نگریستن از ناكجا به هر كجا [به تعبیر تامس نیگلThomas Nagel ] امكان ندارد و ما به ناچار، از جای خاصی به جهان نگاه میكنیم. آیا این دوای همه دردهای تعصب و جزم و جمودها نیست؟
2)وقتی كه اومانیسم در مقام یك دیدگاه وجودشناختی [ontological] قائل شد كه انسان مركز و محور جهان هستی است و بنابراین نباید فدای هیچ چیز دیگری شود و نباید طفیل و انگل هیچ موجود برتر از خودش تلقی شود به ما درس كرامت انسانی [Human dignity] آموخت و به بشریت نوعی عزتنفس [self-respect] القاء كرد.
3)وقتی كه اومانیسم در مقام یك دیدگاه ارزششناختی [axiological] بر این اعتقاد است كه هر چیزی فقط تا آنجا و تا حدی ارزش دارد كه در جهت سودرسانی به انسان باشد و هیچ چیز قطع نظر از نفع و فایدهای كه برای انسان دارد ارزشمند نیست، ملاك درستی برای ارزیابی [evaluation] همه اهداف و آرمانها در اختیار ما نهاد و ما را از قدرت قائل شدن نابجا برای بسیاری از آرمانها رهایی داد.
4)وقتی كه اومانیسم در مقام یك دیدگاه وظیفهشناختی [deontological] و اخلاقی [ethical] به ما آموخت كه وظیفه داریم كه در جهت نفعرسانی به همنوعان خودمان، فارغ از هر ملاحظهی دینی و مذهبی ـ نژادی، خونی، قومی و قبیلهای، و ملی و منطقهای، كوشا باشیم و هیچ وظیفهای غیر از كمك به همنوع پذیرفته نیست، ما را همنوع دوست [altruist] و اهل شفقت [compassionate] ساخت.
5)و وقتی كه اومانیسم در مقام یك دیدگاه انسانشناختی [anthropological] بر این رفت كه همه تصورات سابق در باب انسان نادرست یا مبالغهآمیز یا ناقص بودهاند و، در واقع، انسان بیش از هر چیز با پنج عنصر آزادی [freedom]، آگاهی [consciousness] اراده [volition]، عقلانیت [rationality]، و وجدان اخلاقی [conscience] تعریف میشود، به ما آموخت كه به چه سمت و سویی در حركت باشیم. هر چه از قید و بندهای درونی و بیرونی رهاتر شویم، هر چه محیط خودمان و نیز "خود" خودمان را بهتر بشناسیم، هر چه بیشتر اعمال اراده كنیم و دست از انفعال [Passivity] بكشیم، هر چه بیشتر عقلانی باشیم و دست از تقلید، تلقینپذیری، القاپذیری، و تبعیت از همرنگی با جماعت بكشیم، و هر چه وجدان اخلاقی خود را زندهتر و بیدارتر نگهداریم و سعی در وزن كردن خود با این ترازوی درونی كنیم انسانتریم.
+ نوشته شده در یکشنبه 16 فروردین1388ساعت   توسط جواد حیدری
|
”دوست“! چند ساعتي است بي خوابي زده به سرم. از بس تو اين چند روز رفتم تو فكر ”دوستيها“. البته ميدانم ”دوستي“ اينجا معني گذشتهاش را ندارد. ”اينجا“ دوستيها بيشتر پيمانهاي چند جانبه و شراكتهاست. دليلش هم پيامدهايي مانند هرچيز شراكتي دیگر است. دليل ”دوستي“ در بيرون از دوستان است. اما كاش همه چيز مثل ”آنجا“ بود. كاش حداقل بيخيال واژه ”دوستي“ براي ناميدن اين شراكتها ميشدند. اينجا ديگر دوستي ”عادتها“ هم نيست كه آن به طرفه العيني بر باد ميرود.
اين روزها با اينكه" اينجا" دور و برم خيلي شلوغ است اما احساس ”تنهايي“ ميكنم. كاش خدا اين "آزمونهاي" سخت را پيش روي دوستيها نميگذاشت. حداقل دلمان خوش ميماند به دوستيها. توهمي كه كساني اينجا دوستمان دارند, "افيونمان" بود. "دوست!" واي نميدانم چه شده است. الان مدام نشانههايش در ذهنم رژه ميروند.
اين آزمونها برايم نشاني بود كه اينجا روي بعضي از ”دوستيها“ بيش از حد تكيه كردهام. انگار روي ابر قدم گذاشته بودم اما نشانگر بعضي از ”دوستيها“ هم بود كه قدرش را نميدانستم. هنوز هم ميشود دوستيهاي يافت كه دليلهايش در خودمان باشد؟ خودش دليل خودش باشد؟
+ نوشته شده در پنجشنبه 6 فروردین1388ساعت   توسط حمزه غالبی
|
جمعی از دانشجویان علوم سیاسی دانشگاه تربیت مدرس هستیم . علی رغم تمایزات مان با استعاره حلقه مدرس جمعمان قابل اشاره است. اکنون اینجا فضایی است که ما سعی میکنیم امکان ادامه گفتگوهایمان را فراهم کنیم.