تبليغاتX
رتوریک

رتوریک

یاداشت های پراکنده بچه های تربیت مدرس

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

یکی از چیز‌هایی که در این چند وقته وقتی درباره نوع سیاست‌ورزی در جمع‌هایمان صحبت می‌کردم وجود نوعی کاستی ناپیدا بود. همواره علی‌رغم این که وجودش را حس می‌کردم نمی‌توانستم آنرا خوب بیان کنم. من به دوستان می‌گفتم که نوع نگاه‌مان به سیاست اگرچه عقلانی می‌آید و برآمده از امر واقع است اما خالی از چیزی هست که بتواند انگیزه در کنشگران ایجاد کند. توضیح می‌دادم که جای شور درکنار شعور خالی است و با شعور خالی هیچ حرکتی خلق نمی‌شود. به نظرم در کنار نگاه جامعه‌شناسانه نیاز به مواجه‌ای داریم که انگیزه‌های اخلاقی را به حساسیت وا دارد. شاید خیلی خوب نمی‌توانستم منظورم را بیان کنم؛ چون خیلی در توجیح نظرم موفق نبودم. چند روز پیش مطلبی از دکتر کاشی خواندم که در آن به کاستیی که درگفتار سیاسی بعد از انقلاب وجود دارد پرداخته بود. بنظرم همان بود که من ‌که می‌خواستم بگویم. "هر  گفتار موثر سياسي، از سه وجه بنيادين بهره‌مند است: اول آنكه شامل منظومه‌اي از آموزه‌هاي ادراكي است. به اين معنا كه ذهن مخاطب خود را انباشته مي‌كند از باورهايي نسبت به آدم و عالم و سياست و دين و امثالهم و اينچنين، اموري را به منزله واقعيت‌هاي حائز اهميت پيش چشم مخاطب خود برجسته مي‌كند. دوم آنكه هر گفتار سياسي، از يك نظام ارزش‌گذاري بهره‌مند است تا مخاطب قدرت پيدا كند نسبت به امور جاري موضعي اخلاقي اتخاذ كند و اموري را از حيث اخلاقي نامطلوب و اموري را مطلوب بيانگارد. روند امور را ارزيابي كند. الگوهاي مطلوب و آرماني را از امور نامطلوب تميز دهد. سرانجام آنكه هر گفتار موثر سياسي،‌ ضرورت دارد واجد قدرت برانگيختن مخاطب باشد. چه بسا مخاطب با الگوي ادراكي يك  نظم گفتاري همراهي كند، و با تكيه بر همان الگو،‌ اقدام به ارزش‌گذاري اخلاقي كند،‌ اما در عين حال، چندان برانگيخته نشود كه نسبت به انجام آنچه مطلوب مي‌انگارد حركتي از خود نشان دهد." خلاصه اینک آقای کاشی این موضوع را طرح می‌کند که گفتار سیاسی بعد از انقلاب فقط وجه ادراکی داشته و دو وجه دگیر بسیار ضعیف بوده‌اند. به دوستانم می‌گفتم این مشکل ناشی از این است که ما نگاهمان و درکمان از سیاست را از اساتید جامعه شناسی یا حتی دانش‌آموختگان علوم سیاسی که نگاهی جامعه‌شناسانه دارند می‌گیریم. به بیان گویای دکتر کاشی"اساتيد علوم انساني به ويژه جامعه شناسان نيز در اين زمينه پيش قدم شدند. بازار فهم جامعه شناسانه از امور نيز داغ شد. فهم علمي و متكي بر مشاهدات تجربي نيز وجهي ديگر از همان جهان بود. علم هنگامي علم است كه عاري از ارزشگذاري‌هاي اخلاقي باشد. زبان جامعه شناسي كه با ارزش‌داوري‌هاي اخلاقي درآميخته باشد و يا مخاطب خود را به امري توصيه و تحريك كند،‌ به كلي فاقد ارزش علمي است.... اما هنگامي كه امر سياسي را به ضرورت‌هاي جامعه شناسانه نظير قواعد ضروري گسترش جمعيت و سواد و شهرنشيني و ارتباطات و امثالهم فروكاستي،‌ خواست و تصميم كنشگران سياسي وجهي پيدا نخواهد كرد. به اين ترتيب سخن سياسي از بنياد ضرورت ارزشگذاري و تحريك را از دست مي‌دهد." دیگر بهتر از این که آقای دکتر گفته‌است نمی‌توانم توضیح دهم. امیدوارم موضوع را گرفته باشید.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/03/30ساعت   توسط حمزه غالبی  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/03/29ساعت   توسط حمزه غالبی  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

نمي‌دانم مصاحبه‌ي اخير محمد علي نجفي با روزنامه اعتماد را خوانده‌ايد يا نه! براي من اين مصاحبه از يك جهت جالب آمد. مصاحبه بنظرم رپورتاژ آگهيي بود كه به سفارش يك كانديداي رياست جمهوري انجام شده بود. گويي بورشور تبليغاتي بود كه نقاط روشن كارنامه‌ي آقاي نجفي را طرح مي‌كرد و از زبان مصاحبه‌كننده آقاي نجفي را گزينه قطعي رياست جمهوري طرح مي‌كرد. "مدير كاريزماي توسعه گرا" عنواني بود كه در مقدمه مصاحبه طرح شده بود. آقاي نجفي در اين مصاحبه بعلاوه نشان داده بود كه براي اجماع اصلاح‌طلبان بسته پيشنهادي دارد سعي در دادن اين اطمينان هم به مخاطب داشت كه كاملا توانايي جبران پسرفتي -كه در اوضاع كشور در دوره آقاي احمدي‌نژاد داشته‌ايم- را دارد. در طول مصاحبه تنظيم شده از زبان آقاي نجفي مطالبات تمام اقشار از جنبش دانشجويي تا بازاريان طرح مي‌شود. او اگر چه به دقت خط قرمز‌هاي نظام را رعايت مي‌كند ولي بيشتر گفتارش معطوف به راي دهندگان و كساني كه در اين بين تاثيرگذارند، است. چنانكه گفتمانش بيشتر مشاركتي بود تا كارگزاراني كه به آن وابستگي تشكيلاتي داشته است. جالب اينكه مصاحبه كننده در سوال خود اين موضوع را طرح مي‌كند كه در زمان وزارت شما در آموزش و پرورش حقوق معلمان دوبرابر شده است. خلاصه اينكه اين مصاحبه يك رپورتاژ آگهي عالي بود كه بنظرم نجفي رسما براي ورود به رقابت انتخاباتي اعلام حضور كرد. اما نكته‌اي كه براي من جالب بود مقايسه نحوه اعلام كانديداتوري نجفي با عارف است. عارف بنظرم در مقابل دكتر نجفي خيلي آماتور وارد صحنه شد كه همان نيز باعث شد فيتيله را به ناگزير پايين بكشد. عارف برخلاف نجفي رسما و عريان (بدون آمادگي هيچ عقبه سياسيي) اعلام كانديداتوري كرد و اين باعث شد كه هر واكنشي توسط جريان‌هاي مختلف سياسي بجز استقبال صد در صد نوعي ضد تبليغ باشد برايش. عارف بدون اينكه نشان دهد طرح برنامه‌ي خاصي براي اداره كشور يا پروژه اصلاحات سياسي را دارد وارد عرصه شد كه اين موضوع مشت او را خالي نشان داد. او از طريق مصحابه‌هاي واقعي موضع‌اش را طرح كرد و برخورد انتقادي طبيعي روزنامه‌نگاران( مقايسه كنيد با مصاحبه نجفي كه خود مصاحبه كننده خود مشغول تبليغ است) شروع نه چندان محكمش را باعث شد. از همه ناشيانه‌تر نظم گفتار عارف بود كه جدا از نبود تمام ويژه‌گي‌هاي كه در گفتار نجفي بود معطوف به ساختار نظام بود تا راي دهنگان يا فعالين احزاب و گروهاي سياسي بگونه‌اي كه بنظرم صحبت‌هاي اخير وي جايگاهش را در بين اين عده تضعيف‌تر كرد. البته اين نتيجه آن است كه يك بروكرات بخواهد راه‌رفتن سياستمدران را تقليد كند.

پي‌نوشت: سه اصلي كه نجفي براي ورودي به انتخابات با اصلاح‌طلبان پيشنهاد كرد بنظرم بسيار راهگشاست اما طرحش براي اجماع چندان گره‌اي را باز نمي‌كند. چند ماه قبل از انتخابات مجلس دوره هشتم دكتر آروين طرحي مشابه(که البته براي انتخابات رياست جمهوري بنظرم كارآمد تر از طرح دكتر نجفي است) به برخي از گروه‌هاي اصلاح‌طلب ارائه كرد گه گويا آنچنان كه انتظارش را داشت با استقبال روبرو نشده بود. به نظرم آن طرح الان جاي پيگیري، بحث و تبين دارد.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/03/27ساعت   توسط حمزه غالبی  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
در ماه اخیر چند کادو از آدام‌های مختلف گرفته‌ام که به‌طور عجیبی یادداشت‌های مشابه داشته‌اند. دوتایش که می‌شد وبلاگی‌اش کرد را اینجا گذاشته‌ام. بنظرتان باید خودم اصلاح کنم؟
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/03/23ساعت   توسط حمزه غالبی  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

ساعت 6 صبح با لگد مبارک همسرتان از خواب بیدار میشوید. هنوز گیج خوابید که صدای او را میشنوید که میگوید "ادارت دیر نشه؟ پاشو دیگه". چرتتان پاره میشود و یک روز خسته کننده کاری به مانند کابوس از مقابل دیدگانتان میگذرد. گرمای لذت بخش رختخواب به مانند آغوش دخترکی زیبا رو شما را به سوی خویش میخواند. اما اجاره خانه, خرج مدرسه بچه و هزار بدبختی دیگه ذهنتان را مشوش میکند. آن دخترک زیبا رو به صاحبخانه قلچماق و بدترکیبتان مسخ میشود و با یک تیپای اساسی شما را از رختخواب بیرون می اندازد. دست و رویتان را میشویید. صبحانه کوفت میکنید و از خانه بیرون میزنید. در طول مسیر ناگهان از خود میپرسید:" اه اینم شد زندگی؟ هر روز پاشم واسه چندر غاز پول اینهمه بالا پایین بشم." در همین حین صدای پدرتان( یا چمیدونم پدر بزرگتون و یا پدر پدر بزرگتون) به یادتان می آید که میگه " پسرم! کار جوهر آدمیزاده"(البته پدرتون نمیگه "آدمیزاد" بلکه میگه "مرد" اما پیش فهم مدرن شما به واژه پدر بزرگتون "کلیت" میبخشه) یک لحظه آرامشی لذت بخش روحتان را فرا میگیرد. اما مثل اینکه امروز مثل همیشه نیست. شما را جو عقلانیت انتقادی میگیرد. قاطی میکنید. مختان کار نمیکند. نه میخواهید حرف پدرتان را بپذیرید و نه جرات رد کردنش را دارید( چرا که چیزی نداری که جاش بذاری).


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/03/19ساعت   توسط حمزه غالبی  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

"آقا باید خودمان را نقد کنیم. باید بشینیم و ببینیم که چرا به این وضع رسیدیم. آنهم نقد بی‌رحمانه" این جملات را حتما شنیده‌اید. آنهم بارها! ظاهرا هم حرف حساب می‌آید! چرا؟ این جملات معمولا وقتی شنیده می‌شود که عده‌ای شکستی را تجربه کرده‌باشند. مثلا همین اتفاقی که بعد از دوره‌ی اصلاحات سیاسی در کشورمان افتاد. عموم کسانی که با این دوره مواجه‌ی فعالی داشتند -حالا در هر سطحی- متفق‌القولند که این پروژه ناکام ماند. خوب در این صورت شاید کسانی که دعوت به نقد می‌کنند و برای یافتن اشتباهات تلاش می‌کنند؛ خیلی محِق به نظر می‌رسند. خوب حالا بیاید این گزاره‌ها با تامل بیشتر بررسی کنیم.

من فکر می کنم این افراد حداقل دو تا پیش فرض قابل تامل دارند. اولین پیش فرض این است اگر تصمیات درست اتخاذ شود سرانجام امور همان خواهد شد که مطلوب دانسته می‌شود و این تصور که اراده انسان و خواست هر کنش‌گری می‌تواند به هر تصمیی تعلق بگیرد؛ دومین پیش فرض است. خوب که چی؟ الان می‌گویم البته با توسل به کمی غلو که موضوع روشن‌تر شود. فرض کنید من و چند تن از دوستانم گروهی تشکیل بدهیم و تصمیم بگیریم مدیریت جهان را دگر گون کنیم.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/03/15ساعت   توسط حمزه غالبی  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

حلقه مدرس! بله حلقه‌ی مدرس! قصه از آنجا آغاز شد که ما در دانشگاه‌مان تقریبا جایی برای نشستن نداریم. یعنی دانشگاه تربیت‌مدرس اساسا این یکی از ویژه‌گی‌هایش این است. شبیه یک اداره تا ضرورت غیر قابل چشم‌پوشی، اقتضا نکند کسی به دانشگاه سر نمی‌زند و به محض پایان کلاس یا جلسه هم‌چون تیری که از چله رها می‌شود از دانشگاه در می‌روند. خوب اما دوستان همکلاسی من آگاهانه یا ناخودآگاه قدر گفتگو، آنهم گفتگویی بین دوستان را می‌دانستند. این بود که تریای دانشکده‌ی علوم اجتماعی دانشگاه تهران که چسبیده به دانشگاه هست را برای گفتگوهامان انتخاب کردیم. البته چون معمولا این گفت‌و‌گو‌ها بعد از کلاس‌های درس‌مان برقرار می‌شد عملا شبیه به اصطلاح مباحثه‌ی طلبگی می‌شد. البته به مرور خودمان اسم جمعمان را گذاشتیم حلقه مدرس. برای چند نفرمان که حتی پروپزال پایان‌نامه‌هامون هم از توی همین بحث‌ها بیرون آمد. البته اینکه از سر تصادف هر یک از بچه‌ها دارای تجربه‌های متفاوت، پیشینه‌های گوناگون و ویژه‌گی‌های خاصی بودند به مباحثمان جذابیت علی‌الحده‌ای بخشیده‌است. به هر روی کم کم دارم دوستانم را تشویق می‌کنم که وبلاگ را بیاندازند و تا بحث‌هابی که به نظر من می‌تواند بسیار جذاب و مفید باشد مخاطبان بیشتری پیدا کند. برای قدم اول قرار است که یاداشت‌های کوتاه بچه‌ها که ادبیات وبلاگی بر تن کرده‌باشد را در وبلاگ شخصی خودم منتشر کنم تا کم کم پایشان به این فضا باز شود. آقا مهدی یکی از ستون‌های حلقه مدرس است که از دوتا یاداشت‌هایش را با عنوان‌های ملالت و انقلاب  و ملالت و عشق را در همین وبلاگ دیده‌اید. سومین یاداشتش را با عنوان ملالت و مارکسیسم را هم در ادامه مطلب بخوانید.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/03/08ساعت   توسط حمزه غالبی  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

مهدی امیری صفت

یکی از دوستان از همان حلقه ی کذایی، بحث را به عشق کشانید و نقل قولی (اگر اشتباه نکنم) از سارتر کرد: عشق بین زن و مرد در حال حاضر "تنهایی مشترک" است. عشق فریبی است که انسان ملول و گریزان از عالم برای فرافکنی مشکلاتش درست می کند. عشق عجز انسانی است که به تنهایی و روی پای خود نمی تواند زندگی را "معنی" کند و برای این کار دست به دامن ِ معشوق می شود، غافل از آن که معشوق نیز نا توان از یافتن و یا تولید معنی است . معشوق نیز تابعی از فرماسیون ِ اجتماعی جهان عیبناک ِ مدرن است. وضعیت در "اینِ سوی عالم" که مدرنیته ای "شکسته، بسته" و ناقص "وارد" کرده به مراتب بد تر از "مغرب زمین" است. معشوق نیز گرفتار همان وضعیت "بی معنا" و "تک افتاده ی" عاشق است. معشوق خود انسانی به غایت درمانده، تنها و عاجز است. این جاست که "عشق می شود تنهایی اشتراکی"... عجالتا ً نمی توانم موضعی مخالف بگیرم. آری وضعیت تلخی است. اصلا ً وضعیت انسان مدرن بیش از آن که "حماسی" باشد "تراژیک" و تلخ است. ولی باز باید مضمونی را که در نوشته ی قبلی ام به آن اشاره کردم تکرار کنم: ملالت و نبود ِ عشقی شور انگیز و مجنون وار خیلی بهتر از عشقی دروغین، کاذب و اسیر کننده ی عقل است. عشقی که مبنای آن فرار از "بی معنایی" و پناه آوردن به وضعیتی جدید و باز هم بی معناست "نقض غرض" و "بازتولید ِ" وضعیت اسفناک موجود، ولی حتی شاید با قوتی بیشتر باشد.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/03/05ساعت   توسط حمزه غالبی  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

محرم آن سال را یادم است که حسابی دیانت ما عین سیاست‌مان شده بود. مردم گوشه تمام پرچم‌ها کارت‌های تبلیغاتی زده‌بودند. حتی سینه زنان بعد از مراسم نقل‌برداری، سینه‌زنی‌شان را آنقدر ادامه دادند که امام جمعه شهرمان قید سخنرانی مرسوم‌اش را زد. آخر همه می‌دانستند آن سال قرار است درباره‌ی کاندیدای اصلح صحبت کند. حتی برای این که بفهمید چقدر آنسال در شهر کوچک ما انتخابات مهم شده بود بگذارید در مورد "شور" آن سال محرم بگویم. در اشکذر ما بعد از پایان مراسم نقل‌برداری عزاداران آخرین عزادری‌هایشان را برای امام حسین را می‌کنند. در آن لحظات شروع می‌کنند به سرو سینه زدن بدون نوحه‌خوان. البته نوحه‌ی دسته جمعی سنتی خوانده می‌شود. اما اینجوری برایاتان بگویم که این بخش از مراسم بی‌رنگ و ریاترین بخش مراسم است که افراد یا در آن سینه زنی شریک می‌شوند یا عموما باچشمان خیس نظاره‌گر آن هستند. اصطلاحا می گوییم: دارن "شور" می‌زنند. این بخش تقدس خاصی دارد که حتی اجازه ورود مداح یا نوحه‌ای جدید را بخود نمی‌دهد؛ اما آن سال شعار "خاتمی، خاتمی، حمایتت می کنیم" در این جمع تنین آنداخت! مردم را "شوری" بود وصف ناشدنی.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/03/02ساعت   توسط حمزه غالبی  |