مطلب را به بالاترین بفرستید:
شنیدهاید میگویند آدم تا چیزی را از دست ندهد قدرش را نمیداند؟ من میخواهم بگویم خیلی از چیزها را تا از دست ندهی اصلا متوجه نمیشوی که داری؛ چه برسد قدرش را هم بدانی! نمیخواهم در باره تصادف پایم بگویم که آنطورها که فکر میکردم، قصر در نرفتم و الان رسما زمین گیر شدهام. نه! میخواهم از آن چیزی بگویم که در آلودگی تهران بر باد رفتهاست. نمیدانید چه نعتی است سکوت و چه جهنمی است جایی که آلودگی صوتیاش زیاد است. البته حدس میزنم آنهایی که مزه سکوت و آرامش را نچشیدهاند و تجربه زندگی در محیطی که پر از صداهای ناهنجار نباشد را تجربه نکرده باشد، کارشان آنقدرها هم مثل من سخت نیست. حتی نمیخواهم مقایسه کنم صدای جیک جیک گنجشکی که الان میشنوم با صدای همیشگی بوق ماشین که دوسالی است مجبورم بشنوم؛ اما بطور مثال شاید بتوانید به یاد بیاورید یا تصور کنید که به مدت قابل توجهی در معرض صدای رادیویی باشید که فرکانسش تنظیم نیست و روی صدای اصلی کلی نویز سوار است؛ یا مثلا در جایی نشستهاید که با کولر آبی خنک میشود و بولبرینگهای این کولر خراب است و در حین کارش صدای فروان تولید میکند. من وقتی ازسر و صدای تهران به سکوت یزد پناه میآورم گویی که یک نفر آن رادیو و کولر را یکدفعه خاموش می کند. آخیش، عجب سکوتی!
در همین زمیته:
در ستایش سکوت
+ نوشته شده در چهارشنبه
1386/12/29ساعت   توسط حمزه غالبی
|
مطلب را به بالاترین بفرستید:
انتخابات با تمام اما اگرهایش تقریبا پایان یافتهاست. به نظرم این انتخابات برای بسیاری بازی باخت-باخت بود. برای ملتی که یک سو تثبت شرایط جاری باعث خیمتر شدن شرایطش بود و از طرفی ناگزیر به تن دادن به انتخاباتی کم تاثیر و پر مسئله. برای آن دسته از اصلاحطللبان که از نهادینهشدن بسیاری از رویههای غلط را نظارهگر بودند و از سویی تنها راههای بدیل را جز تندادن به عقبنشینیهای مداوم نیافتند. برای آنان که تجربه تلخ انفعال را چشیده بودند و سودای جبران مافاتشان مجال تحقق نیافت. برای آندسته از اصولگریان که از یک طرف به هزینه گزاف بیکفایتی دولت نهم واقفند و از سوی دیگر اجازه تغیر را نیافتند. اما بازنده بزرگ این انتخابات کسی بود که همه همتش صرف دادن بهانه به رسانههای اقتدارگرا و ریختن آتش تهیه روی جبهه اصلاحات شد. کسی که با تمام خوشرقصیهایش نتوانست از گدایی صلاحیتش طرفی ببندد و از سوی دیگر توهم آرای نداشتهاش نیز بر باد رفت. بگذریم که اصلاحات را به چنان پوستین وارونهای تبدیل کردهبود دیگر هیچ مدلولی بار آن نبود. از اینجا مانده و از آنجا رانده!
کاش شیخ مهدی کروبی از این خوابش نیز بیدار شود.
+ نوشته شده در دوشنبه
1386/12/27ساعت   توسط حمزه غالبی
|
مطلب را به بالاترین بفرستید:
بیانیه انجمن اسلامی دانشجویان دانشگاه تربیت مدرس به مناسبت هشتمین دوره انتخابات مجلس شورای اسلامی
ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه
1386/12/22ساعت   توسط حمزه غالبی
|
مطلب را به بالاترین بفرستید:
آقا لاابالي گري است. يعني چي هر كي هر غلطي مي خواهد، انجام دهيد! مگر شهر هرت است؟ وقتي ما معتقديم يك راه درست است، يك راه صحيح است، راه سعادت است؛ نبايد مردم را به آن سمت برانيم؟ يا بايد بايستيم و ببينيم چگونه جانب انحطاط را مي گيرند؟
بعيد مي دانم تا حالا با اين سوالات يا استدلالتي از اين دست مواجه نشدهباشيد. در گفتار رسمي جامعه ما آنقدر ادبيات با اين محتوي توليد شده است كه لاابالي گري مدلول آزادي شده است. اساسا وقتي واژه آزادي شنيده مي شود مفهوم لاابالي گري بذهن متبادر مي شود.( احتمالا همراه با تصويري از يك عده سوسول از خدا بيخبر، كه خوشي زير دلشان زده و هوس عياشي به سرشان)
خوب مگر جز اين است؟!
ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه
1386/12/17ساعت   توسط حمزه غالبی
|
مطلب را به بالاترین بفرستید:
پيشنوشت: همانطور كه از بالا به پايينِ دره نگاه مي كردم؛ دوستم پرسيد يكي خودش را از اين بالا بياندازد چي مي شود. من شروع كردم به توضيحدادن كه به احتمال زياد خواهدمرد. او گفت او به راههاي خودكشي فكركرده و بنظرش بهترين را پريدن از يك برج خيلي بلند است كه ورود به آن خيلي سخت نباشد. گفت حتي به پل عابر هم فكر كرده ولي بنظرش خيلي مسخره است آن پايين يك اتومبيل زيرش بگيرد. تخيل جزئيات اين اتفاق نشان از اين بود كه جدي به آن فكر كرده است. پرسيد كه آيا من به اين موضوع فكركردهام. من فكر نكرده بودم تا حالا به اين موضوع؛ اما يك خورده تعديلش كرده و گفتم جرعتش را نداشتم به آن فكر كنم. در حالي كه داشتم پريدن از برج را تجسم ميكردم پرسيدم :اگه طرف اون وسط سقوط پشيمون شد چي كار بايد بكند؟
چشمك مرگ و بادمجان بم
ديشب يك دفعه دلم تنگ شد براي سعيده و سعيد، خواهر و شوهرخواهرم. تلفن زدم كه بيايند خانه ما. به هر روي اصرار من بر بد موقع بودن دعوتم و آن كه آنها فردايش كلي كار داشتند چربيد. ولي تا برسند حدود 23 شده بود. چند جايي كه معمولا زنگ مي زنيم براي غذا، شام نداشتند. اين بود كه بهشان گفتم تنها جايي كه الان اين نزديكي مي توانم شام بگيرم فقط كباب تركي است؛ آنها هم استقبال كردند. لباس پوشيدم توي پله ها محتواي جيبم را كنترلكردم. ديدم پول كافي ندارم. خوب بايد عرض ستارخان را طي مي كردم تا از خود پرداز بانك سامان كه به خانهي ما نزديك است پول بگيرم. خيلي با احتياط وارد خيابان شدم نصفه خيابان را كه رد كردم يك زانتياي سفيد رنگ براي سبقت يكدفعه مسيرش به سمت من تغير داد آنهم با سرعت زياد.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه
1386/12/15ساعت   توسط حمزه غالبی
|
مطلب را به بالاترین بفرستید:
خیلی امید بستهبودیم به این انتخابات و با کلی توجیه دلیل که بزور به هم چفتش کردهبودیم؛ قانع شدهبودیم که برویم به مدیران بیخاصیت خاتمی رای بدهیم. همانها که بیخاصیتشان ما را به این وضع انداختهبود. چشمانمان چنان از دولت مهرورز ترسیدهبود که دیگر اینها را فراموش کردهبودیم. گفتهبودم به یکی از بزرگان که خیلی سخته برایمان که آن خاتمی که کلی نقد بهش داشتم، الان حسرتش را بخوریم. اما باز هم به ما ثابت شد که از سیاهی هم رنگهای بالاتری هست. الان حتی دیگر حق بازگشت به همان تیم بیخاصیت خاتمی را هم نداریم. ماندهایم که چه کنیم گیجِ گیج!
ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه
1386/12/12ساعت   توسط حمزه غالبی
|
مطلب را به بالاترین بفرستید:
مرحله دوم انتخابات ریاست جمهوری 84 با موتور داشتم از چهاراه معلم رد میشدم. مهدی وجدانی را دیدم که مشغول پخشکردن تراکتهای تبلیغاتی احمدینژاد است. من و مهدی وجدانی در یک دوره عضو شورای مرکزی انجمن اسلامی دانشگاه بودیم. از من پرسید چکار می کنید مرحله دوم. گفتم اگر مطمئنبودیم که احمدینژاد وقتی از نردبان دموکراسی بالابرود آنرا نمیاندازد به هیچکدام رای نمیدادیم. چراغ سبز شد؛ من با خدا حافظی سریع راه افتادم. مهدی از دور داد زد نگران نباش. من ناباور به این اطمینان چهارراه را طیکردم به سمت ستاد هاشمی.
الان دوست دارم مهدی را ببینم و به او بگویم کو آن اطمینانی که دادی؟ چرا احمدی نژاد حاضر نیست از نردبانی که بالارفته پایین بیاد؟ چرا همانهایی که انتخاباتی را برگزار کردند که احمدینژاد از تویش در آمد الان امکان حضور ندارند؟
+ نوشته شده در جمعه
1386/12/03ساعت   توسط حمزه غالبی
|
مطلب را به بالاترین بفرستید:
همیشه فکر می کردم اینکه من در یک کشور جهان سوم زندگی می کنم جذابیتهای فروانی دارد. اینکه من در کشور زندگی می کنم فاصله زیادی از یک انفلاب ندارد و هنوز هم شعار هایش روی دیوارها است؛ اینکه من در بدنیا آمده ام که به تازه گی تجربه یک جنگ را گذرانده و می شود تاثیراتش، ادبیاتش و آدم هایش را دید؛ اینکه من جایی بزرگ می شوم که رشد بنیادگرایان مذهبی را می بینم همراه بالندگی طبقات مدن، باید خیلی جذاب باشد. همه چیزهایی که یک جهان اولی با خواندن کلی کتاب تاریخ و دیدن فیلم های فروان شاید بتواند تصورش را بکند، من همه را تجربه می کنم.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه
1386/12/02ساعت   توسط حمزه غالبی
|