تبليغاتX
رتوریک

رتوریک

یاداشت های حلقه ی مدرس

+ نوشته شده در  سه شنبه 4 اسفند1388ساعت   توسط حمزه غالبی  | 

آدرس جدید

از سال فلان که اولین پست وبلاگم را نوشتم چند سالی می گذرد. در این مدت فراز و فرود های مختلفی داشته است نوشته ام. آدرس های مختلف وبلاگ فردی و جمعی. به هر روزی ظاهرا سرنوشت اینست که دوباره در یک آدرس جدید و وبلاگی شخصی بنویسم. بنا داشتم یک پست بگذارم و در مورد وبلاگ و کلا تولید پیام در دنیای مجازی بگویم، در مورد اینکه چرا وبلاگ نوشتن را ادامه می دهم و اهمیت آن به نظرم چیست. در مورد تجربه این ویلاگ گروهی و به بهانه آن آدرس جدید را معرفی کنم. بنا به دلایلی تصمیم گرفتم این اتفاق زود تر بیافتد و آن حرف حدیث هم بماند برای بعد. این سرعت باعث شد که به آدرسی بروم که هنوز طراحی آن کامل نشده است. امید وارم خانه جدید به مروز تکمیل شود. تر و تمیز تر آمادی میزبانی شما باشم. به هر روی من از این به بعد در این آدرس خواهم نوشت: http://blog.ghalebi.ir

+ نوشته شده در  سه شنبه 4 اسفند1388ساعت   توسط حمزه غالبی  | 

چطور سکوت کنیم؟

خدایا تو قبل از این فیلم آنجا بودی و دیدی. چرا خشم نگرفتی؟ آخر تا کی می خواهی مهلت بدهی؟ خدای من به من بگو اینها را چرا اینچنین آفریدی؟ انگار آدم نیستند؛ انگار با خوردن خون مست شدن؛ انگار از شرف و انسانیت هیچ بویی نبردند؛  شک دارم حتی انسانهای وحشی سر کار داشته باشیم؛ ایا انسان می تواند چنین جنایت کند؟؛  دیگر می خواهند با ما چی کار کنند؟؛ حق ما را خوردند؛ حق خواهیمان را باتوم جواب دادند. ما را کشتند؛ به ما تجاوز کردن؛ در بند کردن؛ وای نفهمیدم چه بلایی سر ما آوردن؛همه آن دد منشی ها برایم زنده شد! انگار خواب بودم نفهیمده بودم عمق فجایع را!

چطور سکوت کنیم؟

 چطور سکوت کنیم!

 چطور سکوت کنیم...

 

پی نوشتفیلم جدید حمله به هم کلاسی هایمان

+ نوشته شده در  سه شنبه 4 اسفند1388ساعت   توسط حمزه غالبی  | 

سعید سمبل مظلومیت

اتاق جلویی خانه ما اتاق کوچیکی است رو به روی خیابان ستار خان. جوری که همان طور که نشسته ای می شود حرکت ماشینها و آدمها را توی پیاده رو دید. سمت چپش قفسه ای است که من کتابهایم را توی آن می چینم. یادمه سعید آنجا نشسته بود و با هم در حال گوش دادن به صحبتهای برحرارت دوست مشترک دیگری بودیم. دوست من خیلی داشت تند می رفت. صحبت های دوست من که تمام شد سعید گفت البته ما هنوز اصلاحطلب هستیم و در چهار چوب نظام و قانون اساسی می خواهیم فعالیت کنیم. دوست من با تعجب و کمی ناراحتی به سعید نگاه کرد و گفت نه مثل اینکه بازداشت روت اثر نداشته باید یک بار دیگه بگیرنت تا آدم بشی.

شاید به خاطر اینکه سعید همچنان به مشی اصلاحی امیدوار بود باید دوباره بازداشت می شد تا مانند دوست من، از اصلاح نا امید شود. سعید دوست مهربانی است که کمتر کسی است که در ستادها و فعالیت های جمعی اصلاح طلبان فعال باشد و او را نشناسد. پیگیری و تلاش ویژگی بارز سعید است بخاطر همین بود که وقتی سعید برای کاری کمک می کرد انگار صد نفر حامی اضافه شده بودند. البته احساسات سعید باعث شده بود که همه روابط را آمیخته با دوستی ها کنند و شاید هم رمز موفقیت سعید در همین بود.

دوشنبه بعد از انتخابات بود هنوز هیچ اتفاقی نیفتاده بود. دوستان گفتن ریختن خونه سعید برای بازداشتش. زنگ زدم به موبایل سعید. خودش جواب داد؛ خوشحال شدم. گفتم سعید ریختن خونتون. گفت می دونم و دارم می رم خونه. بهش گفتم احمق نشی بری خونه ها. گفت حکم دادستان دارن، من هم که کاری نکردم من می رم! سعید مثل خیلی ها، خوش بین بود که چون کاری نکرده است اتفاقی برایش نخواهد افتاد. و اصرار داشت چون حکم دادستان هست، برود خودش را معرفی کند. به هر حال ظاهر حق با دوست من بود. سعید حتی بعد چند ماه بازداشت غیر قانونی و بی دلیل هم خوشبینی اش را از دست نداده بود.

بعد از آزادی اولش خیلی نگران شهاب بود. نارحت بود از اینکه نمی تواند برای کمک به شهاب و سایر دوستان در بند کاری بکند.  اینیار فقط دست به درگاه خدای خود دراز کرد. شاید اصلا دیگر باورش نمی شد که او به اتهام ارتکاب به دعای کمیل دوباره اسیر خواهد شد. اما این همه ماجرا نبود. شاید سعید در دوره بازداشت مجددش همچنان خوشبین بود به همین دلیل هم برادرش را هم را بجرم بزرگ نوشتن روزهای بازداشت برادر در صفحه فیس بوک در بند شد.  اسارات دوباره سعید وارد ماه چهارم شده است. سعید نورمحمدی اکنون برای ما سمبل مظلومیت، پاکی و استقامت است.

چند وقت پیش دوستی از من پرسید. الان بچه ها اصلاح طلب چی کار می کنن. گفتم واقعا هیچی. فقط بی گناه بازداشت می شوند و مظلومیتشان چهره ظلم را را روشن تر می کنند.  

+ نوشته شده در  شنبه 1 اسفند1388ساعت   توسط حمزه غالبی  | 

مشقت نوشتن

ظاهرا مک لوهان گفته بود که چگونه گفتن مهمتر از چی گفتن است. فضایی که تو پیامت را ارانه می کنی شبیه بازاری است که افراد مختلفی محصول ارائه می کنند. حرف مکلوهان در بازار این می شود که که اگر بسته بندی خوب نداشته باشی محصولات فروش نمی رود ؛ حتی شاید بتوانم محصولات نه چمندان مفید را به بسته بندی جذاب در سبد مشتریان گنجاند.

 بگذریم که در کشور ما بزرگترین سوپر مارکت شهر فقط یک برند را می فروشد و بقیه باید دست فروشی کنند. این پناه آوردن به رسانه های اینترنتی چیزی شبیه دست فروشی است. البته هرچند دست فروشان ممکن است بازارشان بزرگ شود حتی کاسبی سوپر مارکت هم تحت تاثیر قرار دهند، اما بلاخره بازار دست فروشی است و قواعد خاص خودش را دارد. باید کالایت ارزان باشد. باید بلد باشی جار بزنی و با جملاتی جذاب مشتری به سمت بساط خودت جذب کنی. دست فروشی چون کاری بی نام نشانی است ظاهرا مشتری ها اگرچه نیازهاشون رو از دست فروش برآورده می کنند اما همیشه با بی اعتمادی و احتیاط کالای او را می خرند.

ترجمه اینها می شود در دنیای وبلاگی اینکه خیلی حرفهای جدی نزنی، ساده بنویسی، کوتاه بنویس و ... اما فقط این نیست که حرفت در چه بسته بندی بگنجانی که دیگرانی آنرا انتخاب کنند. اینکه نوشته ات حساسیت ایجاد نکند. اینکه به گونه ای بنویسی که اگر پرینت نوشته ات را گذاشتند روی دسته صندلی بازجویی نتوانند ازش گزک درست کنند. اینکه ملاحظات دوستانی که با آنها کار گروهی می کنی لحاظ کنی و... همه ی اینها باعث می شود که نوشتن کار پر مشقتی بشود.

تو این چند روز خیلی دوست داشتم به مناسیب راهپیمایی 22 بهمن نکاتی را بگویم اما همه ای ملاحظات باعث شد بجایی مطلب اصلی، بیایم اینها را بگویم!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 28 بهمن1388ساعت   توسط حمزه غالبی  | 

رنج رهایی

...نمی خواهم بگوییم سختی که شما تحمل می کنید را درک می کنم؛ اما تا حدودی سختی شرایط  را می فهمم. می فهم که وقتی سختی و رنجی تداوم پیدا کرد چگونه می تواند آدم را خسته و ملول کند. ملاتی که گاه فرساینده است. اما بنظرم ملالت است که استعداد رهایی را در ما ایجاد می کند. ما وقتی ملول می شویم آنگاه توان درکی همدلانه از رنجی که "انسان" می برد را می یابیم.

می دانید بنظرم ظرفیت رنج و کامیابی به یک اندازه در ما وجود دارد. چنانچه همیشه سعی کنیم که از رنج ها بگریزیم و آن را به محدود کنیم؛ به همان اندازه استعداد تجربه کامیابی محدود می شود. راه فرا تر رفتن از فرومایگی، شجاعانه مواجه شدن با سختی هاست. مواجه ی عریان با سختی ها، وجود ما را تعالی می بخشد. تجربه عمیق شادی و سرخوشی بدون تجربه عمیق رنج و سختی ممکن نیست.

با دل کندن از دره های فرومایگی و تحمل سختی دامنه است که می شود بر قله ها قدم نهاد. بی شک آنگاه خواهید دید که تجربه سختتان هرگز برایتان تلخ نبوده است. محرومیت ها باعث می شود سرمایه هایمان را بهتر بشناسیم. سرچشمه های حیات -که آنها را درک نمی کردیم- را بیابیم. شاید موافق باشین که الان خیلی بیشتر قدر آدمهای دور برمان را می دانیم. الان می دانیم چقدر دوستشان داریم. حتی درک می کنیم که چقدر دوستمان دارند. اینها کم موهبتی نیست. تجربه های عمیقی از درون که ما را به ویژگی هایمان و تارپود درونمان آشنا می کنند و بعد از آن واقعا زنده تر خواهیم بود.

مواجه با سختی هاست که ما را با سوالات جدی مواجه می کند. آنهم نه یک مواجه فانتزی. بلکه مواجه واقعی. معنای ما از زندگی، عمق خود را نشان می دهد و شاید خود را تعالی بخشد. من فکر می کنم این جز از طریق  چنین مواجه هایی واقعی ممکن نیست. از اینرو فارغ از جوابهایی که برای خود خواهیم یافت فکر می کنم زندگی هایمان را معنی دار تر خواهد کرد.

اگر به درون خودت نگاه کنی حتما نشانه هایی از آن چیزی که گفتم را خواهی یافت. مواجه شجاعانه تان نه فقط شماها را در ذهن جوانانی مثل من بزرگ تر کرده است که فکر می کنیم خودتان هم وجودی والا تر را تجربه می کنید. ...

پی نوشت: این متن بخشی از نامه من است به دوستی بزرگوار

+ نوشته شده در  یکشنبه 18 بهمن1388ساعت   توسط حمزه غالبی  | 

آزادگی باقریان ستاندنی نیست

یادم هستد که اصلا در جلسات لب به چیزی نمی زد. بعد از مدتی برایم نکته ای شد که چرا هیچ وقت لب به چیزی نمی زند. مخصوصا چند باری که با خودم شیرینی یزدی آورده بودم و او چیزی را بر نداشت.

 همه محمد باقریان را به عنوان یک مدیر تواند و خلاق می شناسند. اگر چه او مدیریت های ارشدی مثل معاون نخست وزیری و معاونت رئیس جمهور را تجربه کرده بود اما از دولت دوم آقای خاتمی -علی رغم اینکه مسئولیت کلان حکومتی به او پیشنهاد شد- ترجیح داد که به فعایت های غیر دولتی بپردازد. هر چند فعالیت اجتماعی و مذهبی را به دولتمردی ترجیح داد اما دلبستگی اش به امام نمی گذاشت از مهجور شدن امام رنجو نباشد؛ علقه اش با آرمانهای انقلاب نمی گذاشت نگران حضور نا اهلانی که امامش تحذیر کرده بود نباشد و دلواپسی اش برای کشورش نمی گذاشت که نسبت به عملکرد فاجعه بار دولت آقای احمدی نژاد بی تفاوت باشد. او کمکش به مهندس موسوی در ایام انتخابات را به خاطر شرایط خطیر کشور می دانست و معتقد بود بعد از انتخابات باید به همان فعالیت های اجتماعی بازگردد و به قول خودش برود دنبال دغده های مسلمانی اش.

من همراه یکی از نزدیکان شهید رجایی به قرنطینه اندرزگاه هفت منتقل شدم. او می گفت بخاطر فتوای امام به به نتیجه انتخابات اعتراض داشته است. از او پرسیدم کدام فتوا؟ گفت جمهوری اسلامی نه یک کلمه کم نه یک کلمه زیاد. معتقد بود که هر کس بازداشت شده حتما ریشه ای در انقلاب دارد که درمقابل انحراف آن اعتراض کرده است. هر روز رزمنده ای، فرزند شهیدی و... را در قرنطینه پیدا می کرد و می گفت دیدی گفتم؛ اینم نشانه اش.

ظاهرا بزرگترین جرم باقریان نزدیکیش به میرحسین است. اما نمی دانم چرا وقتی خبر بازداشتش را شنیدم یاد آن حرف های آن همراه شهید رجایی در بند عمومی افتادم. می خواهم به آن دوست بگویم که الان دیگر صد در صد حرفت تایید شد. بازداشت باقریان برای من حجت را تمام کرد.

راستی یادم رفت بگویم دلخوری من از این که چرا باقریان هیچ وقت از شیرینی که من میآورم بر نمی داشت، باعث شد کنجکاو شوم و متوجه شوم که او تقریبا تمام سال را روزه است. 

+ نوشته شده در  دوشنبه 12 بهمن1388ساعت   توسط حمزه غالبی  | 

political marketing

"یک سیاستمدار آمده است قدرت را کسب کند و این را باید بی تعارف بگوید. سیاست همین است دیگر.." این عبارت یا چیزی شبیه این را حتما شنیده اید. در این نوع تصور، سیاست، کسب قدرت و کالاهای اجتماعی است. 

این "کالاها" با فنون و ماهرت هایی -که مانند هر کار دیگر نزد "متخصصینش" هست- بهتر بدست می آید. لاجرم هرکه متخصص تر کاسب تر. تقریبا همان منطق "بازار" حکم فرماست. گروه های و احزاب سیاسی همانند شرکت هایی می مانند که سعی می کنند با کلاهایی عرضه کنند و با جلب مشتری کالاهای مطلوب خودشان را به دست بیاورند. یک نوع تجارت است دیگر. خوب تمام قواعد بازار هم بر آن حکم فرماست؛ با عقلانیت و محاسبات دققبق می توان موفق بود. مانند هر بازاری همیشه کالای شما و مشتری ها تعیین کنند نیستند بلکه رقبا، شرکتهای رقیب و روابطی که باهم تعریف می کنند، هم تعیین کننده است. استعاره "بازار" برای تقریب به ذهن نیست. این واقعا بازار است. حتی الان political marketing یک ترم علمی است. البته بازار چیز بدی نیست. اصلا بگذارید محکم بگویم اگر این کاسبی و بازاریابی از شیوه های "مشروع" انجام بگیرد اشکالی به آن وارد نیست اما "بازار" است نه "سیاست".

یکی پیامدها مهم درک بازاری از سیاست، چیزی است که من در مشک های خالی (+ و +) گفته ام.  این تصور در دهه گذشته خیلی عرصه را بر سیاست تنگ کرده است. جالب است که بنظرم این تصویر بازاری از سیاست، توسط اصلاح طلبان ترویج شده است. فرضیه من این است که دلهره و پیامدهای ناشی از سیاست ایدولوژیک باعث شده است تلاش برای افسون زدایی از سیاست آن را به سمت خالی شدن از هر گونه ارزشی ببرد. این تلاش تا حد فروانی عرصه سیاست تنگ کرده بود.

یکی دیگر از اتفاقاتی که در انتخابات اخیر افتاد گشویده شدن عرصه را برای سیاست بود. اکنون این تصور که "ما" تلاش می کنیم برای "خیر عمومی" بسیار قوی تر شده است. این که من به لحاظ اخلاقی موظفم تلاش کنم در جهت "خیر عمومی" حتی اگر این تلاش من بچشم نیاید؛ یا حتی خودم هم ندانم که چقدر تلاش من موثر است، من در حد وسعم، وظیفم دارم. اگر مشک های خالی را بخوانید می بینم که الان مشکها شمارِ بیشتری پر است. این نکته مهمی است روزهای آینده بیشتر در موردش صحبت خواهیم کرد.

+ نوشته شده در  جمعه 9 بهمن1388ساعت   توسط حمزه غالبی  | 

کدام سیاست؟

در مورد سیاست زیاد شنیده ایم و زیاد گفته ایم. خوب موضوعات سیاسی، موضوعات مهمی هستند. اما از آن تعیین کننده تر تصویر ما از خود "سیاست" است. اینکه "ذهن ایرانی" چه درکی از سیاست داشته باشد اهمیت وافری دارد. تصویر های متفاوت، روش ها و پیامدهای مختلفی دارند. الان می خواهم در مورد گونه ای سیاست صحبت کنم که رهایی بخش است. اصلا به نظر من این سیاست است و بقیه به غلط "سیاست" خوانده می شود.

بگذارید با یک مثال شروع کنیم. شما با فقیری رویرو می شوید. او در شرایط سختی به سر می برد. "نیروی اخلاقی" شما را وا می دارد که برای کمک به او تلاش کنید. احتمالا شما مجبورید پولی -که خودتان می توانستید با آن برای خودتان رفاه بیشتری فراهم کنید- را در این راه خرج کنید. البته الزاما صرف نظر کردن از آن رفاه، "شادکامی" شما را کم نمی کند. بلکه شما شادکام تر خواهید بود چون به آنچه وظیفه اخلاقی خودتان حس می کرده اید، عمل کردید. خوب حالا فرض کنیم شما این وظیفه اخلاقی را در خودتان حس میکنید که تلاشتان را معطوف کاهش "فقر" بکنید. یعنی مجموعه کنش هایی را داشته باشید که شرایط "عموم" اعضای جامعه ای که شما هم "عضو" آن هستید با فقر فاصله بیشتر بگیرند. به این می گوبیم "سیاست".

به عبارت دیگر امتداد "اخلاق" در "عرصه عمومی" می شود "سیاست". یا حداقل من مدافع این طرز تلقی از سیاست هستم.  خوب "کنش اخلاقی"، لوازم خاص خودش را دارد. با آن لوازم می شود سیاست را با انواع "بدلش" تفکیک کرد.  این نوع نگاه سیاست تاثیر جدی در "سیاست ورزی" ما خواهد داشت که من درباره آنها خواهم گفت.

پی نوشت: این دو یادداشت را بخوانید به ما کمک می کند منظور هم را بهتر بفمیم.

یک دریا مصیبت و سطل های ما

چرا سیاست؟

+ نوشته شده در  شنبه 3 بهمن1388ساعت   توسط حمزه غالبی  | 

تداوم يا توازي: تاملي در نظام دانشگاهي در ايران و غرب

نظام دانشگاهي به معنايي كه امروز از آن مراد مي‌كنيم، پديده‌اي غربي است. اين بدين معنا نيست كه آموزش عالي و تعليم و تربيت، در سنت ايراني- اسلامي محلي از اعراب ندارد؛ بلكه منظور اين است كه دانشگاه، اگر آن را معادل university غربي در نظر آوريم، كه مشخصات و ويژگي‌هاي خاصي را طلب مي‌كند، محصول تمدن غربي است. آن‌چه در سنت تعليم و تربيت ما رواج داشته و اكنون نيز در قالب نهادهايي چون حوزه علميه به حيات خود ادامه مي‌دهد، از جنس ديگري است. اين تفاوت، تفاوتي تاريخي- فلسفي است، نه نوعي تمايز‌گذاري ايدئولوژيك. در اين مختصر خواهم كوشيد تا بحثي تطبيقي را در خصوص شيوه شكل‌گيري نظام‌هاي نوين آموزش عالي در ايران و غرب، دنبال كنم. مدعاي اصلي و اساسي اين نوشته، بر اين فرض استوار است كه نظام جديد دانشگاهي در ايران، بر خلاف بديل غربي‌اش، در ادامه سنت قدمايي تفكر و تعليم در اين مرز و بوم ظهور پيدا نكرد. ما از اين واقعيت، با عنوان توازي در نظام آموزش عالي در ايران ياد خواهيم كرد. در مقابل، ما دانشگاه‌هاي غربي را داريم، كه چنان‌كه نشان خواهم داد، از دل مدارس علوم ديني و كليسايي سر برآوردند. اين تفاوت، به زعم نگارنده، تفاوتي نيست كه بتوان با ابتناي بر داده‌هاي تاريخي صرف، توضيح‌اش داد، بلكه تفاوتي است فلسفي و برآمده از دو نوع نگاه به سرشت و ماهيت علوم عقلي.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 30 دی1388ساعت   توسط حمزه غالبی  | 

ایده ی پیوند دهنده

ایده ای پیوند دهنده که باعث ارتباط غیر مستقیم شبکه ها متعدد در عین هال بسیار متمایز شده است. اگرچه همچنان ارتباط انسانی به شکلی متعارفی که در ذهن داریم بین شبکه ها مختلف وجود ندارد اما همین ایده پیوند دهنده -که در این انتخابات با قابلگی میرحسین به دنیا آمد- شبکه ها را به هم پیوند داد و نیروی عظیم آفریدند.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 29 دی1388ساعت   توسط حمزه غالبی  | 

در مذمت هرگونه بودن/ دفاع از ننوشتن

نوشتن عینیت بخشیدن به "بودن" توست. عینی که دیگران از این پس لاجرم با آن مواجه می شوند. روابط و مناسبات عرصه ی این مواجه با عینیت هاست. با هم می سازند، مرزها را ترسیم می کنند یا عرصه را بر یک دیگر تنگ می کنند. این است که گفتن و نوشتن اهمیت پیدا می کند. نوشتن چیزی بیش از با هوا می شود که باد با خود ببرد. به همین دلیل هم سعی می کنند آن را کنترل کنند. عرصه را بر تبلور بودن تو تنگ می کنند. خوب در این جدال همیشه دست بالا نداری. و سعی می کنی  بودن خود خودت را به گونه ای عینیت ببخشی که عرصه ای برای بودنت باقی بماند.

تو اگر تبلور بودنت را محدود کنی همچنان بودن را پاس داشتی اما اگر در عرصه، نه فقط تنگ باشد که شابلنی باشد که باید بودند را در قالب جدید جای بدهی چه می شود؟ می شود هر چیزی را نگفت تا بتوان گفت اما اگر مجبور باشی -نه فقط غیر مجاز ها نگویی - که مجازها را بگویی تا بمانی چه؟ در این شرایط، در صورتی همچنان انسان -به عنوانی موجودی فراتر از اشیا یا حیوانی دست آموز- می مانی که قید هر گونه بودن را بزنی!

پی نوشت1:  همیشه خط قرمز هایی بود که روزنامه ها یا کنش گران نمی توانستند وارد آن شوند؛ اما اکنون اتفاق عجیبی  افتاده است. اتفاقی که شاید همه به آن حساس نبودند که چه نشانه ی هولناکی است.  الان روزنامه ها نه اینکه فقط نتوانند بنویسند بلکه همه باید حتما یک چیزهای را بنویسند. دقت کرده اید به تذکر وزارت ارشاد به مطبوعاتی که خبر معینی را تیتر یک نکرده بودند یا اینکه حتی سکوت فعالین را نیز نپذیرفت و آنان را به اعلام موضع مجاز موظف دانست. در چنین شرایطی دیگیر بنظرم دیگر نباید روزنامه منتشر کرد. ننوشتن قابل دفاع است و برای انسان بودن نباید بود.

پی نوشت2: این دو مطلب هم را بخوانید بی ربط هست ولی نه خیلی. سگ کارگاه و ترس و بندگی 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 24 دی1388ساعت   توسط حمزه غالبی  | 

مظلومیت بهشتی ها

هر روز خبر بازداشتی جدیذی داده می شود: فلانی رو هم گرفتیم. فکر کنم بازجوی رضا بود که گفت دیگه می تونین جلسه شورای مرکزی (جمعیت توحید و تعاون) را همین جا تشکیل بدهید. هرکدام از خبرها برایم ضربه ای بود. اما خبر یک بازداشت برایم خیلی سنگین بود. هرچند بعدا فهمیدم خبر صحت نداشته است. بازجو صبح یک روز جمعه در مورد سوابق من پرسید، من نوشتم. او گفت چرا فلان چیز را ننوشتی، دکتر بهشتی نوشته است. وای انگار یک پتک تو سرم خورد؛ باورم شد که او را بازداشت کرده اند.

نه فقط برای پاکی و وارستگی اش که هرکسی با او برخورد داشته را تحت تاثیر گذاشته است؛ نه فقط بخاطر اینکه مهربانی و صمیتش که همه را وابسته کرده است؛ نه فقط برای اینکه سیاستمداری با اخلاق بود که می ستودیمش؛ نه فقط به این دلیل که برق نگاه معصومیت حسنی( دختر کوچکش) هنوز چشمم را می زد؛ نه بخاطر که استاد برجسته فلسفه سیاسی است و من در کنار خیلی های دگیر شاگردش بودیم و نه فقط بخاطر اینکه دوستش داشتم، بلکه بازداشت پسر شهید آیت الله بهشتی برای من نشانه این بود که نا اهلان جمهوری اسلامی را کامل دزدیند.

بعدها خیلی خوشحال شدم وقتی فهمیدم  خبر صحت نداشته است اما خوشحالی من دوامی نداشت. دوستی وقتی ناراحتی من را دید گفت بازداشت دکتر بهشتی اتفاق خوبی بود. من با تعجب به او نگاه کردم. او گفت امام وقتی به فیضیه حمله شد گفت حمله به فیضیه برکت داشت (نقل به مضمون). چون که دست شاه را رو کرد و دیگر نمی تواند ادعای دین و دیانت بکند. بازداشت دکتر هم همان گونه دست آنها را افشا خواهد کرد.

دکتر بهشتی را که که دوباره بازداشت کردند فهمیدم که بهشتی ها همیشه مظلوم بوده اند و شاید این خواست خداوند است که مانند جدشان با همین مظلومیتشان هم مردم را آگاه کنند.

+ نوشته شده در  سه شنبه 22 دی1388ساعت   توسط حمزه غالبی  | 

برای آیت الله

انالله اناالیه راجعون ؛ من المومنین رجال صدقوا ماعاهدواالله علیه فمنهم من قضا نحبه ومنهم من ینتظر وما بدلو تبدیلا

(برخی از مؤمنان کسانی هستند که پیمانی را که با خدا بستند به جای آوردند و برخی چشم به راه به جای آوردن دارند و به هیچ روی پیمان خود را دگرگون نکردند)

همه آمده بودند. همه. از هر قشر و مسلکی بودند. آمده بودند به پاس جوانمردی و آزادگی مبارزی نستوه و صابر. آمده بودند تا نشان دهند اگر همه ی بدخواهان عالم دست به دست هم دهند تا بنده ای مخلص را بی اعتبار کنند، خداوند او را با عزت و پر از آبرو می کند...

قم در آن روز بر مردی گریست که سالیانی بس دراز در سختی و تعب بود فقط برای آنکه قدرت او را نفریفت و دین خود را به دنیایش نفروخت.

جرم آن فقیه پاکدامن جز این نبود که علی گونه آنچه را همه در پس می گفتند او در پیش می گفت.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 2 دی1388ساعت   توسط نویسنده مهمان  | 

پیراهن عثمان افراشتن طایفه ی اقتدارگرا به تاسی از دوستان اروپایی

این جناح به اون جناح و این دسته به اون دسته فحش می ده و ناسزا می گه که تو عکس امام را پاره کردی و عکس امام این وسط شده "پیراهن عثمان." وقیحانه تر آنکه جناح اقتدارگرا که در برابر این همه کشتار و شکنجه و تعدی نسبت به بهترین فرزندان ملت سکوت کرده و در برابر به باد رفتن "میراث های اصلی" امام چون "میزان رای ملت است" و "جمهوری اسلامی" سکوت نموده، این همه فریاد "وا اسلاما" و "وا اماما" آن هم به خاطر پاره شدن عکسی سر می دهد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 25 آذر1388ساعت   توسط حمزه غالبی  | 

می ترسم از ملالت و اندوه در جشن آزادی

فقط غم و اندوه و ملالت را به تو یاد داده اند. فقط دل زدگی و رنجش را تمرین کرده ای. اصلاً مگر می توانی خوشحال و پر از امید باشی؟ وقتی اعتراض و ناراحتی با همه ی وجودت در هم آمیخته، زندگیِ آمیخته با شادی برایت بی معنا است. اصلاً نمی فهمی گشودگی و زندگی همراه با مسرت یعنی چه.

فاجعه از آنجا شروع می شود که اندک اندک به دل زدگی، اندوه و ملالت عادتی تام پیدا می کنی. وقتی پر از غصه و احساس رنجی، در یک جایی از درونت به طور پنهانی احساس خوبی داری. از اندوهت خوشحالی...

می ترسم از آن لحظه -- که شاید هم نزدیک باشد – که در بهار آزادی، هم رزمان و هم سن های ما دیگر خندیدن، شادی، و تلاش برای زندگی را فراموش کرده باشند.

می ترسم از ملالت و اندوه در جشن آزادی...  

+ نوشته شده در  یکشنبه 22 آذر1388ساعت   توسط حمزه غالبی  | 

اندر نوشتن از خزعبلات و اباطیل در رتوریک

دوستانی چند، گفته اند در این دوران پر آشوب ما در رتوریک یک مشت "اباطیل و مزخرفات" روشنفکرانه به خورد خوانندگان می دهیم. از این جور گزاره ها در ضدیت با هر آنچه اندکی وجه متفکرانه دارد و به طور صریح به "سیاست روی زمین" نمی پردازد زیاد شنیده ام. کلا در ایران علی الاغلب و به قول احمد فردید "تفکر خلاف آمد عادت است و از آن خلاف آمدتر، تفکر فلسفی است...".


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 21 آذر1388ساعت   توسط حمزه غالبی  | 

چیستی ترس(پرونده ترس 4)


شجاعت فقدان ترس نیست. فرد شجاع باید ترس را خوب بفهمد و اقدام عقلانی کند. این جاست که تمایزش با فرد ترسو روشن می شود. فرد ترسو اگر مجبور به پذیرش نقش شجاعت شود، متهور، گستاخ و دیوانه می شود. چنین فردی بدون شناخت، بدون خرد و تنها گستاخانه نقد می کند، سخن می گوید و عمل می کند؛ این فرد را نمی توان دیگر شجاع دانست.



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 20 آذر1388ساعت   توسط نویسنده مهمان  | 

ترس و ضد ترس (پرونده ترس 3)

چه چیزی تو را می ترساند؟ چه چیزی یا حالتی تو را در مقابل ترس شجاع می کند؟ چه چیزی باعث می شود وقتی همه ی کارت ها علیه ات هستند به ناگاه بزنی زیر میز بازی و هفت تیرت رو بکشی بیرون و دست دختری را که دوست داری بگیری و بدون وقعی به تمامی اندرزها با او بر اساس ناکجاآبادی که در درون ذهنت ساخته ای، پیش به سوی افق فرار کنی؟ یا به عکس، چه چیزی باعث می شود در حالیکه می دانی حق با کدام طرف است طرفی دیگر را بگیری تا جانت را حفظ کنی یا از زندگی لذت بیشتری ببری؟


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 20 آذر1388ساعت   توسط حمزه غالبی  | 

ترس و بندگی ( پرونده ترس 2)

وقتی "اعتقاد به خدا"، جهان را "معنا دار" کند. این نگاه مبنایی است که ترس فقط از خدا معنی دار است و تسلیم شدن به او و بندگی اش پذیرفتنی است. شاید یک سنجه مهم برای ارزیابی ایمان به توحید همین سنجیدن "ترس" از دیگران است. این سنجه نشان می دهد که اگر موحدی علاوه بر خدا از دیگرانی می ترسد یه همین میزان توحیدش کمرنگ تر است و خدایگان های متعددی دارد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 19 آذر1388ساعت   توسط حمزه غالبی  | 

در قند هندوانه*

اشکذری که من می شناسم، اندکی از تهرانی که می شناسم کوچکتر است. شاید اگر دست من بود یکی از استانهای ایرانش می کردم و اگر باز دست من بود می گذاشتم برای خودش یک جمهوری خود مختار شود. از همان ها که می توانی صبح در آن تصمیمی بگیری و ظهر نشده عملی اش کنی و تازه از مردم هم همه پرسی کرده باشی. خلاصه می گذاشتم برای خودش ولایتی باشد که نیازی به باقی جاهای دنیا نداشته باشد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 18 آذر1388ساعت   توسط نویسنده مهمان  | 

ترس از ترس (پرونده ترس 1)

در سیاست هم درست به مانند میدان جنگ، شجاعت نقش بسیار تعیین کننده ای را بازی می کند. اما بسیاری از موارد وجود دارد که شجاعت یک سیاست مدار می تواند به اندازه بزدلی او دودمان یک هدف سیاسی را بر باد دهد. حتی باید گفت که خیلی اوقات ترس به موقع و به جا، می تواند در بلند مدت به عقلانیت ابزاری ما و در نهایت به هدف ما یاری رساند. اگر هیتلر در سال 1924 و در کودتای آبجو فروشی کله خر بازی در می آورد و در برابر گلوله پلیس ضد شورش می ایستاد، مثل یک سوسک زیر پا له می شد و هرگز نمی توانست آرمان هایی را که برایش می جنگید به چشم ببیند.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 18 آذر1388ساعت   توسط حمزه غالبی  | 

Critic

 وبلاگی هست که من همواره منتظر به روز شدنش هستم. یعنی تقریبا هر روز چک می کنم با این که می دانم زود به زود به روز نمی شود. ولی آنقدر ولع دارم که نمی توام منتظر بمانم. می دانید وبلاگ ها مطالبشان را در بسته بندی ارئه می کنند که خواندنشان را جذاب می کند. اما این وبلاگ حتی اگر وبلاگی هم ننویسد حتی اگر نوشته هایش هم طولانی باشد باز می خوانمش می دانید چرا؟ چون بنظرم محتوایی که تولید می کند جای دیگری گیر نمی آید. چه در مجلات و نشریات تخصصی و چه در روزنامه ها. قلمش هم خوب است یعنی از وقتی به هندوستان سفر کرده است بهتر هم می نویسد. مدتی هم هست نوشته هایش با آمیختن به تجربه های شخصی جان گرفته است.

موضوعات بکر است. نه اینکه موضوعات غریب باشد نه. اتفاقا به سراغ مسائلی می رود که واقعا مسئله است اما یا آنقدر کنارمان بوده است که کرخت شده ایم و نمی بینیمش. یا بسیاری اعتماد نفس آن را ندارند که  نزدیکش شوند. حتی برایم جالب است که بدانم  هر بار سراغ کدام موضوع می رود. خوب، شاید برای شما هم جالب باشد دنیا را از نگاه یک دختر ایرانی -که  فلسفه می خواند- بینید. البته که ذهن ایرانی برای شما هم ممکن است جالب باشد. الان این وبلاگ سه ساله شده. این هم کارنامه ی سال سومش:


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 17 آذر1388ساعت   توسط حمزه غالبی  | 

رسانه های دروغگو (پرونده دروغ 7)

به دوربین زل می زد و با اعتماد به نفس بالایی دروغ می گفت، گویی هیچ اتفاقی نیافتاده است. رو به خبرنگاران می کرد و می گفت: «دروغ هاي دروغگويان را تكرار نكنيد.» در حالی که خود در حال دروغ گفتن بود.

«سعید الصحاف» را می گویم. وزیر اطلاع رسانی حکومت صدام. كنفرانس هاي خبري به يادماندني و اغلب سرتاسر دروغ سعيد الصحاف تنها شاهدي بود كه به دنيا ثابت مي كرد، رژيم صدام همچنان در قدرت است.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 16 آذر1388ساعت   توسط نویسنده مهمان  | 

آذر و "آزارهایش"

می دانی اوضاع دارد بد می شود و دیگر از گرما و رنگ های امیدبخش و بوی گل ها و چمن زارهای تازه خبری نیست. سرمایی سخت و سوزناک در راه است. تو می دانی بر لبه ی پرتگاه ورود به "زمستانی" بس طاقت فرسا ایستاده ای... در آخرین روز های آخرین ماه فصل خزانی و می دانی فصل "سردی ها" در راه است. زمستانی که در آن "انسانها سر در گریبان" دارند و نگاهی آشنا برایت سر بلند نخواهد کرد...

در فصل خزان و افول زیبایی ها، در انتظار وقوع "حادثه ی زندگی" بودن باری است بر دوش های نحیفت... می لرزی و با چشمانی ورم کرده و پر از اشک و نگرانی رو به افق می دوزی... در آخرین روز های فصل خزان، منتظر زمستانی... به تابلوی جیغ مونش زل می زنی...

در آذر، انتهای آذر، چشمانم به سرما باز شد... آذر سال 60.

+ نوشته شده در  یکشنبه 15 آذر1388ساعت   توسط حمزه غالبی  | 

دروغ و توزیع قدرت (پرونده دروغ 6 )

دروغ ابعاد گوناگون جامعه شناختی ،روانشناسی ،فلسفی و... دارد و یکی از فرضیه های درباره ی دروغ این است که دروغ پیامد توزیع ناعادلانه قدرت است .اگر تعریف قدرت را هم چون وبربدانیم "احتمال این که بازیگری در یک رابطه در موقعیتی قرار گیرد که اراده خود را در تعقیب اهداف عمل ، علی رغم هر مقاومتی ، اعمال کند ، صرف نظر از این که چنین احتمالی بر چه بنیانی متکی است." انگاه توزیع نابرابر و غیردموکراتیک قدرت ، دروغ را پدیدار می سازد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 14 آذر1388ساعت   توسط نویسنده مهمان  | 

دردفاع از شهر: رد نوستالژی دهات

تهران با همه ی مشکلات خاص خودش -- که بخشی از آن در سایر شهرهای بزرگ دنیا نیز وجود دارد -- هنوز و در مقایسه (تأکید می کنم در مقایسه) با سایر شهرها و روستاهای ایران هم محیط فرهنگی متساهل تری دارد و هم امکانات مادی و معنوی بیشتری برای زندگی معطوف به تفکر و عمل سیاسی. از گده های روشنفکری گرفته تا کتاب فروشی ها و سالن های سینما و تئاتر و نیز وجود نخبگان روشنفکر و آکادمیک، تهران شهر برتر ایران است.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 14 آذر1388ساعت   توسط حمزه غالبی  | 

سرکوب و ملالت

استبداد و خفقان سیاسی رابطه ای وثیق و جدی با ملالت، دل مردگی و بی حسی و نهایتا حس پوچی بر قرار می کند. انسانی که در بعضی تعابیر حیوانی سیاسی است، به ناگاه اسیر و زندانی در حصار محدودیت های حاکمان جبار می شود و این سرآغاز فرایند سرکوب استعدادهای او به عنوان عضوی از "مدینه" و یا "پلیس" است.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 11 آذر1388ساعت   توسط حمزه غالبی  | 

دروغ، «ماكياوليسم» و سياست آرماني(پرونده دروغ 5)

تجربيات تلخ سياسي يكي دو سده اخير، محمل مناسبي بود براي آن‌كه سياست در فرهنگ سياسي ايرانيان، به امري مذموم تبديل شده و با دروغ و نيرنگ و فريب، هم‌ارز پنداشته شود. نفي روابط سياسي، تقبيح «سياسي‌كاري»، نفي تحزب و فعاليت‌هاي گروهي، و مقولاتي از اين دست، اگرچه در بستر آگاهي ايراني، كه عرفان‌زدگي از مقومات آن است، امري خلاف‌آمد نيست، اما تحولات يكي دو سده اخير، به تشديد آن دامن زده است. از همين روست كه دريافت «ماكياوليستي» از سياست و قدرت، به مذهب مختار عامه ايرانيان بدل شده است. دريافتي كه اتفاقا، تنها در شكست ايرانيان در تامل در انديشه سياسي غربي ريشه ندارد، بلكه به نوعي روي ديگر سكه نگاه آرماني آنان به سياست است؛ نگاهي كه خيال خام آن، هنوز هم دست از سر ما برنداشته است.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 10 آذر1388ساعت   توسط حمزه غالبی  | 

روان شناسی دروغ (پرونده دورغ گویی 4)

دسته ای که در جهت منفعت خود و با نیت دروغ می­ گویند برای رسیدن به مقام بالاتر، برای بزرگتر جلوه دادن خود، برای ساختن تصویر خوب و عالی در چشمان مخاطبان و دسته دیگر بی غرض دروغ می گویند و ما به آن دروغ مصلحتی می گوییم و روان شناسان به آن دروغ دفاعی می گویند.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 9 آذر1388ساعت   توسط نویسنده مهمان  |