در فضای مصاحبه ی لوس با تلویزیون و محیط ملال آور و ایدئولوژیک جشن و سخنرانی
وزیر سابق علوم آقای زاهدی بودم که به فکر یکی از موضوعات همیشگی گفتگو با یاشار
افتادم: این که من و او (یاشار) درس خوانده ایم و شاگرد اول شدیم و یا دکتری قبول
شدیم، نه به خاطر لزوما علاقه مان، بلکه به خاطر آنکه "مجبور" بودیم. به
خاطر آنکه راهی دیگر جلوی پایمان نبود و یا اگر هم در "مقام نظر" بود در
"مقام عمل" تمامی امکانات مادی و معنوی سیستمی ایدئولوژیک جلویمان را گرفته
بود...
دو روز گدشته را در یک کارگاه آموزشی شرکت کردم که در مورد مهارت های داشتن یک ازدواج موفق بود. خوب نمی خواهم در در مورد مطالب بسیار مفید این کارگاه با تجربه های جذاب از فعالیت های دسته جمعی اش توضیح بدهم. می دانید اینکه الان در مورد ازدواج می نویسم خودش در بین اعضای حلقه یک فعالیت خلاف مواضع رسمی حلقه است. و مستوجب عتاب برای اینکه بیشتر فضا دستان بیاید خورده ای بیشتر صبر کنید.
با یاشار جدیداً هر وقت حرف می زنیم یادی هم از "گذشته
های خوب" می کنیم. آن زمان که اوضاع بهتری داشتیم. هنوز شور و شوق داشتیم و
آرزو های بزرگ در سر می پروراندیم. منتظر وقوع "اتفاقات" بودیم. حوادثی که
لزوماً هم نمی دانستیم چیست اما حس می کردیم زندگی جذاب و آبستن حوادثی است که
باعث هیجان می شود. زمانی از دست رفته که مثل امروز این همه "ملول" و دل
خسته و نا امید نبودیم.
این
یکی از مقالات جان گری در نقد لیبرالیسم است که دو سال پیش آن را ترجمه
کردم. این مقاله به رغم اینکه طولانی است ارزش خواندن را دارد. جان گری در
این مقاله با نقد آنچه "لیبرالیسم سنتی" می خواند از برداشتی مصالحه گرا و
سیاسی از لیبرالیسم دفاع کرده است که دیگر جنبه ای جهانشمول و عام گرا ندارد.
جان گری یکی از فلاسفه و روشنفکران معروف انگلیسی است که به شنا کردن بر
خلاف جریان آب شهرت دارد. یکی دیگر از خصوصیات وی تغییراتی است که در سه
دهه اخیر در آرا خویش لحاظ کرده است. وی از لیبرالیسمی هایکی و عام گرا به لیبرالیسمی برلینی و شکاک و در نهایت به لیبرالیسمی خاص گرا و فرهنگ گرا نقل مکان کرده است، تا جایی که دریکی از آثارش
القاعده را با نام خنثی و تا حدی همدلانه "جنگجویان یک مدرنیته جایگزین"
توصیف می کند. به یاد دارم که یکی از اساتیدم زمانی می گفت که این تغییر جهت های جان گری، فارغ از اینکه با آنها موافق باشیم یا نه، نشانه تزلزل و بوقلمون صفتی نیست، بلکه نشانی آشکار از "شجاعت فکری" اوست.
به علت طولانی بودن این مقاله آن را در دو بخش مشاهده خواهید کرد.
این
یکی
از مقالات جان گری در نقد لیبرالیسم است که دو سال پیش آن را ترجمه
کردم. این مقاله به رغم اینکه طولانی است ارزش خواندن را دارد. جان گری در
این مقاله با نقد آنچه "لیبرالیسم سنتی" می خواند از برداشتی مصالحه گرا و
سیاسی از لیبرالیسم دفاع کرده است که دیگر جنبه ای جهانشمول و عام گرا
ندارد.
جان گری یکی از فلاسفه و روشنفکران معروف انگلیسی است که به شنا کردن بر
خلاف جریان آب شهرت دارد. یکی دیگر از خصوصیات وی تغییراتی است که در سه
دهه اخیر در آرا خویش لحاظ کرده است. وی از لیبرالیسمی هایکی و عام گرا به
لیبرالیسمی برلینی و شکاک و در نهایت به لیبرالیسمی خاص گرا و فرهنگ گرا
نقل مکان کرده است، تا جایی که دریکی از آثارش
القاعده را با نام خنثی و تا حدی همدلانه "جنگجویان یک مدرنیته جایگزین"
توصیف می کند. به یاد دارم که یکی از اساتیدم زمانی می گفت که این تغییر
جهت های جان گری، فارغ از اینکه با آنها موافق باشیم یا نه، نشانه تزلزل و
بوقلمون صفتی نیست، بلکه نشانی آشکار از "شجاعت فکری" اوست.
به علت طولانی بودن این مقاله آن را در دو بخش مشاهده خواهید کرد.
طبق معموله
همیشه در خانه ی ما، سر میز صبحانه 1شنبه ها (که پدرم تهران است) بحثی سیاسی پیش
کشیده شد و آخر الامر و همان طور که بارها امثال من شنیده ایم، مادرم با اشاره به
من گفت: "روشنفکران مردم رو نمی فهمند و برعکس ادعاهایتان به نظرم حتی تحمل
صحبت و شنیدن حرف های آنان را نیز ندارید..."
روشنفکران روس از حوالی سال های 1870 تا خود انقلاب ترجیع
بند نوشته ها و حرف هایشان "ملت"، "مردم" و "دموکراسی"
بود. حتی طیف چپ جناح سوسیالیست روسیه مانند بلشویک ها نیز دم از مردم و آرمان ملت
می زدند و مردم مهم ترین شعارآنان بود.
ولی فقط جنبه ی خلاقانه و حس زیبایی شناسانه نیست که تو را
با نوشتن و کلمات این سان پیوند می دهد، می نویسی چون با نوشتن علیه زمان، محیط و
حتی خودت می توانی شورش کنی. می نویسی زیرا نوشتن وسیله ای است برای فرو نشاندن
خشمت از دنیایی که تو در آن پرتاب شده ای و نقشی اساسی در شکل گیری امور در آن
نداشته ای.
وقتی که ژان وال ژان سنگی بدست
گرفت تا شیشه یک نانوایی را بشکاند که تکه نانی بدست آرد تا از گشنگی هلاک نشود، بیشتر
مخاطبان ویکتور هوگو معترف شدند که اگر به جای ژان وال ژان بودند همان کار را می
کردند. البته تمامی این همدلان در این شکی نداشتند که ژان وال ژان "دزدی"
کرده بود، و صد البته همگی آنها اعتقاد
داشتند و دارند که "دزدی" به لحاظ اخلاقی امری قبیح است و هر کس که
مرتکب آن شود می بایست بدین خاطر مجازات شود (فارغ از اینکه چه چیزی دزدیده و چرا
دزدیده). اما با وجود همه اینها ، مخاطبان مذکور در آن لحظه شیشه شکاندن، می گویند
که "ما ژان وال ژان را درک می کنیم! اگر خودمان هم جای وی بودیم همین کار را
می کردیم!"
چند نمایشی که در ماه های گذشته آنها را دیده ام همگی از
عوارض "جوامع بسته" تاثیر پذیرفته اند. حتی انتخاب موضوعات جدید کتاب
توسط مولفین و مترجمین و نیز ذائقه ی خوانندگان را نیز تا حدی می توان در این
راستا تفسیر کرد.
از یک سو رو آوردن حوزه ی هنر غیر دولتی به موضوعات انتزاعی
برای فرار از خطرات موضوعات صریح تر می تواند عاملی برای اعتلای تدریجی خلاقیت های
هنری باشد و از طرفی هم نشانه ای از بیماری اجتماعی است که عامل اشاعه ی آن فضای
سیاسی یک کشور است...
سال 1384 بود که محمد علی
رامین – معاون جدید الانتصاب مطبوعاتی وزارت ارشاد – به دانشگاه علامه طباطبایی که
در آن زمان دوره ی لیسانسم را در آن می خواندم آمد تا پس از نمایش فیلم "مصائب
مسیح" به نقد فیلم بپردازد. یادم می آید که در حین نمایش فیلم و به خاطر صحنه
های تاثر بر انگیز و فوق طاقت شکنجه ی حضرت مسیح، بسیاری (به خصوص خانم ها) از هر تیپ و
مسلکی گریه می کردند و حتی 2-3 نفری را از سالن نمایش دانشکده حقوق و علوم سیاسی
بیرون بردند و آب و قند به آنها دادند.
در تمامی این مدت به یاد سارتر و جمله ی معروفش راجع به مرگ بودم: مرگ تنها پدیده ای در زندگی است که آدام رو از هر تحلیلی باز می دارد. فقط مبهوتی. نمی دونی عکس العملت باید چی باشه. به قول معروف "هنگ" می کنی. غم، رعب، اندوه، بهت، پشیمانی، ترس، گیجی و ... همه و همه به یکباره در مواجهه با این پدیده ی یکتا و "تجربه ناپذیر" به رویت آوار می شوند.
شاهزاده ی آداب دان، روادار و طرفدار دموکراسی گئورگ ی. لووف، شخصیتی ملی و از خانواده ای لیبرال منش و قدیمی بود. او پس از انقلاب فوریه ی 1917 یه ریاست دولت موقت جمهوری دموکراتیک روسیه برگزیده شد. این دولت قرار بود دولت وحدت و اعتماد ملی باشد، و نه آن طور که در انقلاب ماه اکتبرهمان سال صورت گرفت، دولت یک حزب یا طبقه ی اجتماعی خاص (مثل پرولتریا) که می خواهند قدرت را قبضه کنند و کشور را به دوران استبدادی تزار و حتی بدتر از آن زمان برگردانند.
یکی از کارهایی که بین روس ها رایج بود (و هست) و با شروع فعالیت های سیاسی
بسیاری از اعضای حزبی کنار نهاده می شد، عادت به باده خوری و نوشیدن ودکا و همچنین
استعمال دخانیات بود. سرگی سمیونوف، دهقان مشهور بلشویک در خاطرات خود تعریف می
کند که به محض ترک زادگاهش در دهاتِ ولوکولامسک و آمدن به سن پترزبورگ، تصمیم گرفت
ودکا را برای ابد کنار بگذارد.
در آستانه ی انقلاب 1917، کنگره ی دهقانان انقلابی روسیه (که بعد ها به بلشویک
ها پیوست)، اعلام کرد که: "باده نوشی در روسیه در زمان رژیم سابق مایه ی
سرافکندگی ملی بود.اما اکنون در روسیه ی آزاد و دموکراتیک جایی برای باده نوشی
نیست. بنابراین کنگره تولید هرگونه مشروب الکلی را خیانت به انقلاب و خیانت به
جمهوری دموکراتیک روسیه تلقی می کند."
فرض کنید لیبرال هایی خز و خیل که سایه هر گونه جنبنده ی مارکسیستی رو با تیر می
زنند، تصمیم بگیرند بسان کمون 1870، جامعه ای خود بسنده تشکیل دهند...!
اگر از مزاح بگذریم، گده و گردهم آمدن های حلقه مدرس نیز در این راستاست.
البته در ابتدا صرفا قصد راه اندازی حلقه ای شبه-علمی برای صحبت و گفتگو بود، اما
پس از واقعه ی ناگوار 22 خرداد، کارکردهای گده ها و جمع شدن هایمان نقش
"درمانی" و نیز "دلداری" دادن به هم، و گفتن و شنیدن از دل تنگی
ها و امید ها و آرزو ها و هراس هایمان را نیز پیدا کرده است. درست مثل یک خانواده
ی پدر از دست داده دورهم جمع می شویم تا مایه ی تسکین و آرامش هم باشیم...
. بار دیگر بزرگیت را به ما نشان دادی و اجازه ندادی این تنها سلاحمان را از ما بگیرند. چه خوب نشانمان دادی که سر وعده ات هستی و دعاهایمان را بی پاسخ نمی گذاری. آه مظلوم را شنیدی و آن را بی پاسخ نگذاشتی.
چه زود دعایشان را مستجاب کردی حتی قبل از اینکه جلسه دعا تمام شود. چه هدیه ای بالاتر از اینکه با شکستن حرمت مجلس دعای خانواده های بی پناه، مظلومیتشان عیان شود . چه مکری بالاتر از اینکه ننگ زدن دست بند به دستانی که به سوی آستانت بلند شده بود بر دامنشان بنشیند. و چه پاداشی بالاتر برای دوستانمان که در حال دعا برای دوست در بندشان بازداشت شوند. مرکو و مکرالله و الله خیرالماکرین.
+ نوشته شده در جمعه 1388/08/01ساعت   توسط حمزه غالبی
|
من براي آنكه صدايم به گوش عابران پياده نرسد، همواره از خيابان راه ميرفتم و در كنار غرغر موتور اتومبيلها، كه اكنون به مددم شتافته بودند، از خم ابروي يار ميگفتم. آن روز قضيه از همين قرار بود. اما ناگهان اتومبيلي به شدت پيش پايام ترمز كرد. از راننده آن، فحش و بد و بيراه كه «احمق بيشعور، چرا تو خيابون را ميري؟»، و از من طنين اين آواز كه «در خم زلف تو اين خال سيه داني چيست؟ نقطه دوده كه در حلقه جيم افتاده است». خلاصه وضعيت، وضعيت كميك، و در عين حال تراژيك بود. من متكي بر شالودههاي سنتي رو به زوال، و او سوار بر مدرنيزاسيوني ناقصالخلقه- شايگان ميگويد مدرنيزاسيون موتاسيوني.
نوشتهاي كه پيش رو داريد، از يكي از دوستان شفيق، و رفقاي گرمابه و گلستان من است. او، موجودي عجيب و غريب است. او ليسانس و فوق ليسانس اقتصاد از دانشگاه شهید بهشتی و علامه طباطبايي دارد. اما موسيقيشناسي قابل اعتماد نيز هست؛ او تار و سهتار را نيك مينوازد و در آن به درجه استادي نائل آمده است؛ از تئوري موسيقي، آگاهيهاي وسيعي دارد و جالب آنكه به هيچ وجه خود را در بند كليشههاي موسيقي ايراني اسير نميبيند و همواره ميكوشد تا با گوش سپردن به انواع موسيقيها- از راك و بلوز و متال گرفته تا موسيقي پاپ و جاز و موسيقي مناطق شرقي- بر غناي موسيقي ايراني بيفزايد. او به علاوه علاقمند به مياحث انديشه سياسي و شايد بيشتر، جامعهشناسي سياسي است. اين نوشته حاصل برخي از همين تاملات جامعهشناسانه اوست. البته هیچ کدوم از این ها که گفتم با پایین ریختن این نوشته-درصورت لزوم- منافات ندارد.
(از همه دوستان عزیزی که در این چند ماهه با نوشته هاي كم ارزش و گاهآ بد وقتشان را تضيع كردم عذر ميخواهم)
در مورد اخلاق و آسیبهای اجتماعی سه تفكر وجود دارد، به عبارت دیگر مجموعه مطالعات صاحبنظران غربي در مورد اخلاق و آسیبهای اجتماعي قابل تقسيم به اين سه تفكر است:
1- آسيبهاي اخلاقي یکی از آسیبهای اجتماعی است. به نظر برخي از متفكران آسیب اخلاقی يكي از مهمترين آسيبهای اجتماعي، و به نظر برخی دیگر، مهمترين آسيب اجتماعي است. در صورتي كه آسيبهاي اجتماعي فهرستبندي شوند، آسيبهاي اخلاقي يكي از آسيبهاي اجتماعي است. ارتباط اخلاق و آسيبهاي اجتماعي به اين جهت تصديق ميشود كه خود آسيبهاي اخلاقي، مهمترين آسيب اجتماعي است
می توان ادعا کرد این گزاره که واقعیت همیشه بر رویاپیروز است و یا عکس آن، دقیقا مصداق بحثی
آخوندی است. همان طور که هایدگر به خوبی اشاره می کند، ممکن است انسان ها در دام
استبداد محیط (یا همان واقعیت) و انبوه بی شکل آدم ها (Das Man)
گرفتار باشند و عادات و رسوم و اخلاقیات "دیگرانی" که حتی ما آنها را
نمی شناسیم، بر ما و احوالات و رویاهامان غلبه داشته باشد، اما چنین انقیاد و غلبه
ای مطلق نیست. درست است که ما در شرایط و موقعیتی که از دستمان خارج شده است
"پرتاب" شده ایم، اما انسان ها تا حدی می توانند با اتکا به "آگاهی
و آموزش" وضعیت واقعی موجود را در راستای آرزوها و امیالشان تغییر دهند.
مسئله دوم که باید به آن اشاره کنم و به نظرم بسیار مهم است و جدیدا با یاشار
و حمزه بحث های بسیار خوبی در این باره داشته ایم، تفکیک چنین بحث هایی در دو حوزه
ی سیاسی و فردی است. اگر (و تنها اگر) بپذیریم که رویاها در سیاست ورزی مضرند، مطمئنا
چنین مطلبی در حوزه ی خصوصی زندگی محل اشکال است. اتفاقا به قول یاشار عزیزم،
زندگی فردی دقیقا جای "معنا"، "رویا" و تلاش برای رسیدن به آن
است. اگر "افسون زدایی" (Disenchantment) در حوزه ی
سیاست از سواستفاده از مفاهیمی چون مذهب، عشق، عرفان، معنویت، امید و آرزو و ...
توسط نظام های سیاسی جلوگیری می کند، افسون زدایی در زندگی فردی انسان را پوچ و تهی می کند.
اگر در حوزه ی سیاست عرفان و عشق مذمومند، اتفاقا در زندگی روزمره شخصی، این قبیل
مفاهیم می توانند محرک و برانگیزاننده باشند.
رویا و واقعیت بزرگ ترین دوگانه ذهن بشر بوده اند/ درست
نیستکه بگوییم که با هم در جنگند/ چون که
شمشیر دومی بسی تیز تر از اولی است/ رویا و واقعیت با هم نجنگیده اند و نخواهند
جنگید/ رویاها بی دست و پا تر از آنند که بجنگند/ رویا برده واقعیت هست و خواهد
بود/ آنگاه که رویایی را دیدید که می جنگد مطمئن باشید که خوره واقعیت از درون به
جان آن افتاده است و آن را از درون فرو خورده است/ واقعیتی در پوسته رویا/ که صد
چندان از واقعیت عریان هولناک تر است/ اگر چنین به اصطلاح رویایی روزی پیروز گردد،
این واقعیت است که پیروز شده است/همین بود رویای کمونیسم در قالب لنین/ در 1917
رویا بر واقعیت چیره نگشت بلکه این کابوسی هولناک تر بود که بر کابوس قبلی چیره
گشت/ البته زمانی طول می کشد تا که این افعی پوست بیاندازد و بگذارد که مردم چهره
اش را ببینند/ رویاها یتیمند/ آنگاه که سر بر آورند واقعیت با آن اسب سیاه و تیغ
آبدیده اش سر می رسد و رویای عزیزمان را سلاخی می کند/ اگر چند صباحی در رویا غوطه
خوردید، منتظر واقعیت بمانید/ واقعیت همیشه می آید و انتقامش را باز می ستاند/
آنگاه است که بهترین کاری که می توانید بکنید این است که از رویاهایتان خداحافظی کنید/
اصلا اگر رویاها نبودند مگر خداحافظی ای هم در کار بود؟/ خداحافظی ها بوی رویاها
را می دهند/ اگر خوش شانس باشید آنها را تبدیل به خاطره می کنند/ اگر زنده باشید
حفظشان می کنید/ اما اینها لذت بخشند؟/ نه نیستند!/ خاطرات دشنه سمی واقعیتند که
مدام بر تنمان فرو می نشینند و قدرت چیرگی ناپذیر واقعیت را به یادمان می آورند/
رئالیست کسی است که چه خواسته و ناخواسته با این تیغ آبدیده، باواقعیت، همراهی می
کند/ سادو مازوخیستی است که از زدن نیشتر واقعیت به خویش و البته به دیگران لذت می
برد/ این است معنای واقع گرایی/ ما همه به صلیب واقعیت کشیده شده ایم/ بعضی خود
خواسته و بعضی ناخواسته/ اینجاست که رئالیست از غیر رئالیست متمایز می گردد/
+ نوشته شده در یکشنبه 1388/07/26ساعت   توسط یاشار جیرانی
|
جمعی از دانشجویان علوم سیاسی دانشگاه تربیت مدرس هستیم . علی رغم تمایزات مان با استعاره حلقه مدرس جمعمان قابل اشاره است. اکنون اینجا فضایی است که ما سعی میکنیم امکان ادامه گفتگوهایمان را فراهم کنیم.