تبليغاتX
رتوریک

رتوریک

یاداشت های پراکنده حمزه غالبی

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

محمدرضا پهلوی جمله‌ی آشنایی دارد. او در مصاحبه‌ای بدین مضمون گفته بود: همه ایرانیان باید عضو یا هوادار حزب رستاخیز باشند یا از ایران خارج شوند. یادم نیست دقیفا کدامیک از حضرات بود، چند سال پیش صحبتی به همین مضمون داشت. گفت که هر کس ناراضی می‌تواند از ایران برود. هر چند آن موقع خیلی متعجب شدم و با خودم می‌گفتم عجب آدم ابلهی است که از گزاره‌ای استفاده می‌کند که در ذهن مردم یادآور یک دیکتاور مخلوع است. با خودم می‌گفتم اگر به وضع موجود انتقاد داریم؛ اگر اختلاف نظر داریم و حتی اگر هر تغیر مثبتی به کندی صورت می‌گیرد اما کشور آزاد و آباد حق ماست و ما باید بمانیم و بسازیم سرزمینی که در آن ریشه داریم و این وظیفه ماست. اما امروز که به اطرافم نگاه می‌کنم، می‌بینم بسیاری از فرزندان این مرز و بوم آن توصیه را پذیرفته‌اند؛ یا جلای وطن کرده اند یا دغده ی آنرا در ذهنشان دارند. آنهم پر استعداد ترین، تحصیل کرده ترینشان! امروز نمی‌شود با دانشجویی صحبت کرد و از تلاشش برای پذیرش گرفتن از دانشگاه های خارجی نشنید. بروید و بپرسید از دانشجویان که دنبال چاپ مقاله ISI هستند که مهمترین انگیزه شان چیست. حال با این فرض است که پدیرفته ایم که منابع انسانی چه نقش اساسی در توسعه یک جامعه و بتبع افزایش کیفیت زندگی مردمان آن دارد؛ این سوال طرح می شود که چه کسی مسئول از دست رفتن منابع انسانی که از مهم ترین سرمایه های یک جامعه است کیست؟ و چه کسانی باید تاوان از بین رفتن حتی امکان توسعه کشورمان در آینده، را بپردازد؟

+ نوشته شده در  جمعه 1387/02/27ساعت   توسط حمزه غالبی  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

امروز یکی از همکلاسی‌های من اظهار نظر عجیبی کرد؛ البته به نظر من! من پشت کامپیوتر، داشتم پیغام های 360 Yahoo!  را چک می کردم؛ دوست مذکور ما در مورد این امکان جدید یاهو چند اظهار نظر کرد که خیلی شاید بکار شما نیاد اما یک نکته‌ی تامل برانگیز گفت که بنظرم جای گفتگو دارد. او از دلیلش برای اینکه چرا در این سایت پرفایل نمی سازد گفت. حدس بزنید! من که هزار سال هم نمی توانستم حدس بزنم. او گفت چون عده ای از دوستان و همکلاسی های خانم او که قاعدتا در لیست دوستانش قرار می گیرند از عکس‌هایی استفاده کرده‌اند که حدود شرعی را رعایت نکرده‌اند؛ قید پرفایل داشتن را زده است. اما نکته قابل تامل اینکه این بخاطر معضوریت دینی نبود، بلکه نگران پیامد‌های منفی آن برای او در محیط کاری‌اش بود. نمی دانم برای شما این موضوع عجیب بود یا نه! اما دوست ما بعد از دیدن تعجب من پرسید: این موضوع تو را به دردسر نمی اندازد؟


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/02/23ساعت   توسط حمزه غالبی  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

الان ساعت 5:30 صبح است. چند دقیقه‌ای بیشتر نیست که از ایستگاه راه‌آهن رسیده‌ام. صدای گنجشک‌ها باعث‌شد قید خواب را بزنم. روی ایوان نشسته‌ام و به باغ انار نگاه می‌کنم؛ در حالی که نسیم خنک صبح کویر به صورتم می‌خورد؛ صدای گنچشک‌ها توی گوشم می‌پیچد. شاید نتوانید تصورش را بکنید چه قدر مست کننده‌است.

هر بار که از تهران فرار می‌کنم همین حس را دارم. برای من تهران مثل فیلم سیاه سفید است و روابط سرد. یزد که می آیم انگار رنگی می‌شود همه جا و گرمی آدم‌ها را می شود حس کرد.

دیروز دیر از خواب بیدار شدم. حس و حال هیچ کاری را نداشتم. قبل از صبحانه خوردن نشستم پشت کامپیوتر فیلم ببینم؛ DVD خش داشت؛ نصف کاره رهابش کردم. خواندن کتاب هم چنگی به‌ دلم نزد. حتی حوصله خوردن را هم نداشتم. به چند نفر از رفقا هم که زنگ زدم تیرم به سنگ خورد. خواهرم پرسید چته؟ چه را اینجوری شدی؟ خودم هم نمی دانستم! نه ولی مثل اینکه از تهران خسته شده بودم. می خواستم فرار کنم از این شهر نفرین شده. هروز حداقل توی خیابان دونفر را که مشغول دعوا هستند و مردم که فقط ناظرِ آش و لاش شدن‌شان را از هم جدا می‌کنم. هر روز از صبج صدای غُرغُر ماشین توی گوشم جیغ می‌زند و افق دود آلود شهر عین ریگی در چشمم افق دیدم را تار می‌کند. هر روز با آدم‌هایی سر و کار داردم که فقط با دودوتا-چهارتا همه چیز تحلیل می‌کنند و اگر فرصتش را بیابند همدیگر را می‌درند. هر روز را باید ساعت‌ها توی ترافیک کسالت آور هدر بدهم و با مردمِ عصبی سر و کله بزنم. اینجا حتی دوستان هم همدیگر می‌پیچونند[i] بدون اینکه هیچ کدورتی پیش بیاید. اینجا تخم مرام و معرفت را ملخ خورده‌است و اعتماد ساده‌دلی است. من مطئنم این شهر نفرین شده‌است.

هوا کم‌کم روشن می‌شود و اکسیژن خالص هوای خانه‌یمان من را رسما مست کرده‌است.



[i]  هیچ فعلی پیدا نکردم که مفهوم دقیق "پیچوندن" را برساند؛ حتی بنظرم فرمالش یعنی "پیچاندن" هم معنی را تغییر می داد.

+ نوشته شده در  جمعه 1387/02/13ساعت   توسط حمزه غالبی  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

دایی کوچکم را خیلی زود از دست دادم. تازه رفاقت‌مان گل انداخته بود و بوی صمیمیتش بیش از رابطه یک دایی و خواهرزاده اش توسط همه حس می‌شد. آن اواخر که بستری بود به بهانه تعویض کتابی که ازش به امانت گرفته‌بودم سراغش می‌رفتم اما یک کتابش برای همیشه پیش من ماند. چند سالی بیشتر وقتی از زمانی که پسر دایی‌ام در بغلم زد گریه، نمی‌گذرد. از وقتی که گفت: حمزه داییت مُرد!

در این سال‌ها زن‌دایی بهترین یادگارش بود هرچند هر روز پژمرده‌تر از دیروز بود و دیگر از آن طراوت، شادابی و شوخ طبعی‌اش خبری نبود. امسال وقتی خواستم بعد از تعطیلات به تهران برگردم، پدرم به من یادآوری کرد که: یادت نره به زن‌دایی‌ات سر بزنی؛ اما من آن را به فرصتی دیگر موکول کردم. لعنت به این چرخ روزگار که این فرصت را برای همیشه از من گرفت. لعنت به چرخ زمان که هر بار حسرت فرصتی را بر دل من می‌گذارد و صد لعنت به به امتحان فردا که حتی من را از شرکت در تشیع جنازه اش محروم کرد.

کاش این لعنت‌ها چرخ روزگار را از کار می‌انداخت و زمان می‌ایستاد تا دیگر نتواند عزیران و نزدیکانم را از من بگیرد و با خیالی آسوده سر به بالین جاودانگی می آسودم.

+ نوشته شده در  شنبه 1387/01/24ساعت   توسط حمزه غالبی  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

باز هم بحث پای صدمه دیده من بود که یکی گفت: "باید براش خون بریزین! اصلا براش عقیقه بگیرین". خوب حتما می‌دانید عقیقه چیست! اگر هم نمی‌دانید مختصر بگویم که نوعی مراسم است که پدر و مادر طی آن نذری می‌دهند برای اینکه پسرشان چشم نخورد یا چیزهایی شبیه این. معمولا هم از یک گوسفند بصورت کاملا و خورد نشده  آبگوشت تهیه می کنند. از فامیل هم  دعوت می‌شود که توی یک مهمانی بزرگ آبگوشت لذیذ را میل کنند. البته پدر و مادر حق ندارند از این آبگوشت ذره‌ای بخورند حتی در حد چشیدن طعم آن! خوب نمی خواهم درباره‌ی این آئین توضیح دهم؛ مختصر گفتم که راحت تر بیاید در فضایی که بحث ما در جریان بود.

من با کنایه به مادرم گفتم: "می‌خوای مهمونی بگیری فامیلا را هم دعوت کنی و منتش هم بزاری سر خدا؟ این دیگه چه جور خیرات کردنه؟" خوب من توانستم بخوبی محور عوض کنم و از توضیح مکرر درباره‌ی تصادف معاف شوم؛ اما بحث تازه‌ای گل انداخت و دستور جلسه شد خیرات یا نذری خوب چه می‌تواند باشد؟


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/01/08ساعت   توسط حمزه غالبی  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

نمی دانم همه اینجوری هستند یا نه ولی من به معلم ها و اساتیدم علاقه خاصی دارم حتی آنهایی که زمانی می خواستم سر برتنشان نباشد. آقا مهدی چند خطی در باره دکتر خالقی نوشته است. هرچند حق مطلب را ادا نکرده ولی من همین که دیدم بچه ها کمی قدرشناس شده اند خوشحال شدم. نشد به وبلاگش که توی یاهو سی صد و شصت هست لینک داد. اینکه مطلبش را پیس کردم توی ادامه مطلب.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/01/06ساعت   توسط حمزه غالبی  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

سال گذشته سال خوبی نبود! این عبارت را از خیلی‌ها شنیده‌ام؛ حداقل با این دوستان از این لحاظ که شرایط عمومی کشور وخیم‌تر شده هم رایم. سال دوم دولت کریمه توفیری اساسی با سال اول آن داشت. اگر چه از همان سال اول دولت نهم شاهد ابتکارات انقلابی‌اش بودیم ولی حداقلی از شرایط پیشین حفظ شده‌بود؛ اما بعد از برگزاری انتخابات دور سوم شورای شهر در پایان سال اول شرایط تغیرات بیشتری را بر خود دید. بعضی از تحلیل‌گران شدت یافتن برخوردهای تند دولت را نشان از دست‌رفتن اعتماد به نفس دولت دانستند و آنرا پرخاش از سر عصبانیت دیدند، اما بعضی از دوستان دقیقا این تغیر رفتار دولت را ناشی از اعتماد بنفس، تثبیت قدرت سیاسی آن تحلیل می‌کردند. در هر صورت با هر تحلیلی تغیر رفتار دولت برای همگان در سال دوم کاملا محسوس بود. 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 1387/01/03ساعت   توسط حمزه غالبی  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

شنیده‌اید می‌گویند آدم تا چیزی را از دست ندهد قدرش را نمی‌داند؟ من می‌خواهم بگویم خیلی از چیزها را تا از دست ندهی اصلا متوجه نمی‌شوی که داری؛ چه برسد قدرش را هم بدانی! نمی‌خواهم در باره تصادف پایم بگویم که آنطورها که فکر می‌کردم، قصر در نرفتم و الان رسما زمین گیر شده‌ام. نه! می‌خواهم از آن چیزی بگویم که در آلودگی تهران بر باد رفته‌است. نمی‌دانید چه نعتی است سکوت و چه جهنمی است جایی که آلودگی صوتی‌اش زیاد است. البته حدس می‌زنم آنهایی که مزه سکوت و آرامش را نچشیده‌اند و تجربه زندگی در محیطی که پر از صداهای ناهنجار نباشد را تجربه نکرده باشد، کارشان آنقدرها هم مثل من سخت نیست. حتی نمی‌خواهم مقایسه کنم صدای جیک جیک گنجشکی که الان می‌شنوم با صدای همیشگی بوق ماشین که دوسالی است مجبورم بشنوم؛ اما بطور مثال شاید بتوانید به یاد بیاورید یا تصور کنید که به مدت قابل توجهی در معرض صدای رادیویی باشید که فرکانسش تنظیم نیست و روی صدای اصلی کلی نویز سوار است؛ یا مثلا در جایی نشسته‌اید که با کولر آبی خنک می‌شود و بولبرینگ‌های این کولر خراب است و در حین کارش صدای فروان تولید می‌کند. من وقتی ازسر و صدای تهران به سکوت یزد پناه می‌آورم گویی که یک نفر آن رادیو و کولر را یکدفعه خاموش می کند. آخیش، عجب سکوتی!

در همین زمیته:

در ستایش سکوت

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/12/29ساعت   توسط حمزه غالبی  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

انتخابات با تمام اما اگرهایش تقریبا پایان یافته‌است. به نظرم این انتخابات برای بسیاری بازی باخت-باخت بود. برای ملتی که یک سو تثبت شرایط جاری باعث خیم‌تر شدن شرایطش بود و از طرفی ناگزیر به تن دادن به انتخاباتی کم تاثیر و پر مسئله. برای آن دسته از اصلاح‌طللبان که از نهادینه‌شدن بسیاری از رویه‌های غلط را نظاره‌گر بودند و از سویی تنها راههای بدیل را جز تن‌دادن به عقب‌نشینی‌های مداوم نیافتند. برای آنان که تجربه تلخ انفعال را چشیده بودند و سودای جبران مافاتشان مجال تحقق نیافت. برای آن‌دسته از اصول‌گریان که از یک طرف به هزینه گزاف بی‌کفایتی دولت نهم واقفند و از سوی دیگر اجازه تغیر را نیافتند. اما بازنده بزرگ این انتخابات کسی بود که همه همتش صرف دادن بهانه به رسانه‌های اقتدارگرا و ریختن آتش تهیه روی جبهه اصلاحات شد. کسی که با تمام خوش‌رقصی‌هایش نتوانست از گدایی صلاحیتش طرفی ببندد و از سوی دیگر توهم آرای نداشته‌اش نیز بر باد رفت. بگذریم که اصلاحات را به چنان پوستین وارونه‌ای تبدیل کرده‌بود دیگر هیچ مدلولی بار آن نبود. از اینجا مانده و از آنجا رانده!

کاش شیخ مهدی کروبی از این خوابش نیز بیدار شود.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/12/27ساعت   توسط حمزه غالبی  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
بیانیه انجمن اسلامی دانشجویان دانشگاه تربیت مدرس به مناسبت هشتمین دوره انتخابات مجلس شورای اسلامی
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/12/22ساعت   توسط حمزه غالبی  |